افسانه و سى سانه

افسانه و سى سانه، چهل مرغک به یک خانه
آرام بخواب آرام، ای کودک نازدانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
مادر پی مزدوری، در خانه ى مردم شد
اندر طلبِ روزی، بیچاره پدر گم شد
گریان مکن ای معصوم، کس نیست به کاشانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
کس نیست که اشکت را، از دیده نماید پاک
کس نیست که بردارد، روی تو ز روی خاک
کس نیست که بنوازد، بهر تو جرَنگانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
ما در چقدر از تو، آزار کشد آزار
تا ناز تو را بر جان، بسیار کشد بسیار
تا شربت و شیرت را، آرند غریبانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
از بس پدر پیرت بار غم دنیا برد
خم شد قد و بالایش،تاکارتوبالابرد
از رنج و غم بسیار، اکنون شده دیوانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
از آبله ى دست است، شیری که تو مینوشى
از سلسله ى رنج است، رختی که تو میپوشى
از زحمت مزدور است، این شوکت شاهانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
دیشب که تو را سوزان، در آتش تب دیدند
جستند طبیبان را، بسیار و نیابیدند
آماده نشد حتی، یک کاسه خنک یانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
اطفال توانگر را، بنگر چه کرامات است
غسلش به تپ و خوابش در مخمل و سنجاب است
شامپو و کلونیایش، با چرخ زند شانه
آرام بخواب آرام، ای کودک نازدانه
افسانه و سى سانه
چهل مرغک به یک خانه
( ضیا قاریزاده )
شعردربامداد ۳/ ۲۶ـ ۰۳۰۶
Copyright ©bamdaad 2026


































