بحثی پیرامون مسایل مبرم روز :
گیتا برزو
مقدمه
در دنیای امروز، شبکه های اجتماعی دیگر فقط ابزاری نیستند برای فرستادن پیام در بین مردم. آن ها به فضاهایی بزرگ برای ارتباط و تعامل تبدیل شدهاند، فضاهایی که فکرها، احساسها، و نظرها با سرعتی بسیار زیاد پخش می شوند. اما در پشت این پویاییِ ظاهری، الگوریتم۱هایی قرار دارند که با وجود ناپیدا بودن، همه جا حضور داشته و در ایجاد شرایط موجود نقشی بزرگ دارند. این الگوریتمها تا حد زیادی تصمیم می گیرند چه چیزی را ببینیم، چه مطلبی را بخوانیم، و چه محتوایی برای ما نمایش داده شود. به این ترتیب، دیگر خودِ « کاربران » نیستند که انتخاب می کنند چه چیزی ببینند، بلکه این برنامههای هوشمند هستند که با محاسبههایی خاص و گاهی نامشخص، اطلاعات را برای ما فیلتر و دسته بندی می کنند.
الگوریتمها بی طرف نیستند. هدف اصلی آن ها این است که توجه ما را جلب کنند و کاری کنند تا بیشتر در فضای مجازی بمانیم. برای کار روی این هدف، محتواهایی را در اولویت قرار می دهند که احتمال بیشتری دارد واکنش ما را برانگیزد، مثل عصبانیت، خنده، ترس یا احساس ناراحتا از بیعدالتی. این نوع محتواها تجربه ما از فضای مجازی را کاملاً دگرگون می کند و نگاه ما به دنیا را هم تحت تأثیر قرار می دهد. به همین دلیل موضوع هایی که در فضای مجازی فراگیر یا پرطرفدار می شوند لزوماً درست، مفید یا منصفانه نیستند، بلکه بیشتر آنهایی هستند که احساسات را قوی تر تحریک می کنند.
در چنین شرایطی، هر «کاربر» هم زمان هم نقش تماشاگر را دارد و هم نقش بازیگر. رفتارهایی که در فضای مجازی انجام می دهیم، مثل لایک کردن، نظر دادن، یا به اشتراک گذاشتن، خوراک الگوریتمها را فراهم می کنند. الگوریتم ها هم بر اساس همین رفتارها چیزهایی را به ما نشان میدهند که ممکن است به دیدن شان علاقه مند باشیم و به این ترتیب کمکم روی انتخابها، سلیقهها، و حتا باورهای ما، تأثیر می گذارند. این روند باعث می شود ما بیشتر با کسانی روبه رو شویم که مثل خودمان فکر می کنند و با نظرهای متفاوت با نظرما کم تر آشنا شویم. کم کم گفت وگوها ضعیف تر می شوند، برخورد اندیشهها کم تر می شود، و جامعه به گروههایی جدا از هم تقسیم می شود. در این وضعیت چیزی که درمقام «نظر عمومی» دیده می شود دیگر به طورطبیعی و آزادانه به وجود نیامده، بلکه نتیجه هدایت و مدیریت پنهانی است.
در برابر این تغییرها لازم است نگاهی انتقادی داشته باشیم. نوعی شیوه فکر کردن به نام « اندیشه دیالکتیکی» به ما کمک می کند تنشها، تضادها، و قدرتهایی پنهان را که پشت این فضاها وجود دارند بهتر بشناسیم. این نوع نگاه و فکر کردن به ما یادآور می شود پدیدههای مجازی، مثل الگوریتمها، جدا از جامعه، اقتصاد یا سیاست نیستند. برای درک واقعی آنها نباید فقط به جنبه فنی شان نگاه کنیم، بلکه باید بپرسیم این سیستم ها چه هدفی دارند، چگونه کار می کنند، و چه تاثیری بر زنده گی و جامعه ما می گذارند؟ فقط با این نوع درک عمیق است که می توانیم دوباره کنترول این ابزارها را به دست بگیریم و به جای اینکه گرفتارشان شویم آنها را در خدمت آزادی و آگاهی به کار ببریم.
الگوریتمهای افکارِ عمومی
در دنیای امروز، شبکه های اجتماعی صرفاً ابزارهایی برای ارتباط نیستند. آنها به محیط هایی تبدیل شدهاند که در آن ها ایدهها، اخبار، و باورها به سرعت و به صورتی گسترده منتشر می شوند. با این حال، این گردش اطلاعات پدیدهای کاملاً طبیعی یا تصادفی نیست. در پسِ این جریان به ظاهر خودجوش اطلاعات، سامانه هایی پیچیده و هوشمند به نام « الگوریتم » قرار دارند که تصمیم می گیرند کدام محتوا بیشتر دیده شود، چه پُستی بیشتر لایک بگیرد، و چه موضوعی در مرکز توجه قرار گیرد.
این الگوریتمها با هدف اصلی « افزایش مشارکت کاربران » طراحی شدهاند، به این معنا که می کوشند کاربران را بیشتر درگیر این الگوریتم ها کنند، آنان را به کلیک کردن، دیدن، لایک کردن، و بهاشتراک گذاشتن بیشتر ترغیب نمایند. الگوریتم ها برای رسیدن به این هدف، محتوا را نه بر اساس منطق یا زمان انتشار، بلکه بر اساس محاسبه هایی پیچیده به لحاظ میزان جذاب بودن و سودمندی احتمالی شان برای کاربر رتبه بندی می کنند. درنتیجه، آنچه ما در صفحه خودمان می بینیم، الزاماً مهمترین یا دقیق ترین اطلاعات نیست، بلکه محتوایی است که احتمال می رود بیشترین واکنش ما را برانگیزد.
در چنین شرایطی کاربر دیگر تنها یک دریافت کننده منفعل نیست، بلکه به بخشی فعال از شبکهای بزرگ تر تبدیل می شود. هر کنش او، چه لایک زدن، چه نظر دادن، چه اشتراک گذاری کردن، بر مسیر انتشار محتوا تاثیر می گذارد و الگوریتم نیز با تحلیل این رفتارها، محتوای پیشنهادی برای دیگر کاربران را تنظیم می کند. این تعامل دوطرفه به نوعی زنجیره پیوسته از تأثیرگذاری متقابل میان کاربران و الگوریتمها منجر می شود.
مدلهای ریاضی و رایانشی (رایانهای) مختلفی برای توصیف این فرایند توسعه یافته اند. این مدلها اغلب تلاش می کنند نشان دهند عقاید در جامعه چگونه گسترش می یابند یا به تدریج تغییر می کنند. آنها افکار عمومی را همچون پدیدهای پویا و زنده تصویر می کنند که به طور مداوم تحت تأثیر محیط اجتماعیشان قرار دارد و با آن تغییر می کند.
در چنین فضایی مفهوم «فرد » نیز دگرگون می شود. هویت مجازی ما دیگر مستقل از تعاملهای جمعی نیست، بلکه در بستری از واکنشهای متقابل و تأییدهای اجتماعی شکل می گیرد. آنچه درباره ما گفته می شود، پُستهایی که لایک می خورند یا بازنشر میشوند، بر رفتار و انتخابهای بعدی ما اثر می گذارند. بنابراین، هویت مجازی ما پیوسته در حال شکلگیری، تغییر، و بازتعریف است.
الگوریتمها این رفتارها را با دقت ثبت، تحلیل، و پردازش می کنند. برخی صداها را پررنگ تر می کنند و برخی دیگر را نادیده می گیرند. برخی موضوع ها را برجسته و به صدر توجه شان ارتقا می دهند، در حالی که برخی دیگر را به حاشیه می رانند. این انتخابها نه بر پایه حقیقت یا منطق، بلکه براساس عاملهایی چون جذاب بودن، میزان واکنش برانگیز بودن برای کاربران، و قابلیت فراگیر شدن صورت میگیرد.
ازاین روی، رابطه میان انسان و الگوریتم رابطه ای بی طرف و خنثی نیست. این سامانهها تأثیری واقعی بر شکلگیری فضای عمومی گفت وگو دارند. آنها تعیین میکنند چه موضوعی مشروع تلقی شود، چه کسی دیده شود، و چه صدایی شنیده شود. درنتیجه، برخی دیدگاهها می توانند به طرز چشمگیر تقویت و تکرار شوند، در حالی که برخی افراد یا افکار از صحنه عمومی حذف می شوند.
چنین سیستمی به پدیدهای می انجامد که آن را « قطبی شدن» یا « پولاریزاسیون» می نامند. کاربران بیشتر با کسانی روبرو می شوند که دیدگاههایی مشابه خودشان دارند و کم تر در معرض دیدگاههای مخالف قرار میگیرند. این وضع به شکل گرفتن «حباب های اطلاعاتی » و « دایرههای بسته فکر» منجر می شود، فضاهایی که تنها اطلاعاتی در آنها تقویت میشوند که باورهای موجود را تایید می کنند و برای نقد یا تغییر کم تر فرصتی در این فضاها فراهم میآید.
نکتهٔ مهم اینجاست که الگوریتم ها فقط بازتاب دهنده رفتار کاربران نیستند، بلکه خودشان نیز در شکل دادن به این رفتارها نقش دارند. آنها حلقههای واکنش متقابل ایجاد می کنند، یعنی رفتار ما بر پیشنهادهای بعدی اثر می گذارد، و این پیشنهادها نیز مجدداً رفتار ما را تغییر می دهند. این تأثیرگذاری های متقابل به الگوریتم ها امکان میدهد نه تنها روند شکلگیری افکار عمومی را دنبال کنند، بلکه آن را هدایت، تقویت، یا دستکاری نمایند.
با اینکه الگوریتم ها در ظاهر ابزارهایی فنی و بی طرف به نظر میرسند، اما در واقعیت امر چنین نیست. این سامانه ها می توانند در خدمت منافع مشخص قدرتهایی سیاسی و اقتصادی قرار گیرند. امروز، بخش بسیار کوچکی از جمعیت جهان که عمدتاً شامل سهام داران و مدیران شرکتهای بزرگ چندملیتی است، مالک بیش از ۹۰ درصد از ثروت جهانی هستند. این گروه ثروتمند با تکیه بر نظام سرمایه داری لیبرالِ جهانی شده، نفوذی جدی بر دولتها و سیاست مداران به ویژه در کشورهای پیشرفته از نظر فناوری اعمال می کنند. آنان در سایه این قدرت متمرکز توانایی شکل دادن به سامانههای مجازی بر اساس منافع شان را دارند. از طریق چیزی شبیه به « اتاق فرمان مجازی»، می توانند افکار عمومی را جهت دهند، ایدهها و باورها را در پشت صحنه شکل دهند و مسیرحرکت جمعی را هدایت نمایند. آنان در سطح جهانی می توانند اراده شان را به نام « خواست عمومی » جلوه دهند، آن هم با استفاده از شیوههایی که ظاهری دموکراتیک دارند ولی در واقع از پیش طراحی و کنترول شدهاند.
با این حال، در پشت این نظم دیجیتالی پیشرفته، واقعیت اجتماعی و تاریخیای بسیار پیچیده تر پنهان است. جامعه مملو از تنشها، تناقضها، و تضادهایی است که روشهای تحلیل پیشرفته و مدلهای محاسباتی قادر به شناسایی کامل آنها نیستند. الگوریتم ها می توانند رفتارهای قابل مشاهده را تحلیل کنند، اما از درک عمق تعارضهای اجتماعی، پویایی ساختارهای تاریخی، و منطق پنهان روابطِ قدرت ناتواناند.
درهمین جاست که تحلیل دیالکتیکی می تواند نقشی بسیار موثر داشته باشد. تنها این نوع تحلیل است که می تواند از سطح ظاهری تعاملهای مجازی و سطحی فراتر رود و ما را از تضادهای درونی، فرایندهای دگرگونی، و ماهیت زنده و متغیر واقعیت اجتماعی به شناختی عمیق برساند.
تحلیلِ دیالکتیکی
نگاهِ دیالکتیکی مان در برابر منطق سرد و محاسبه گرِ الگوریتمها، دعوت مان می کند زاویه دیدمان را تغییر دهیم. به جای اینکه جریانهای اطلاعاتی را صرفاً دنبال کنیم از خودمان بپرسیم: این جریانها چه معنایی دارند؟ چرا پارهای از ایدهها به سرعت منتشر می شوند و بعضی دیگر نه؟ چرا حتا با وجود تلاش برای جهت دادن و کنترول افکار عمومی، اختلاف ها و شکافهای عقیدتی و تضادهای اجتماعی همچنان بازتولید می شوند؟
روش دیالکتیکی تنها به توصیف پدیدهها و ترسیم تحولات نمی پردازد، بلکه هدفش آشکار کردن تنشها و تضادهای ریشهای در ساختار جامعه است. از این منظر، آنچه در شبکه های اجتماعی با عنوان « اجماع » یا « توافق عمومی » ظاهر می شود، ممکن است در واقعیت امر تنها توهمی موقتی باشد، نقابی باشد برای پنهان کردن تعارض های حل نشده. شاید توافقی که به چشم میآید نتیجهٔ نابرابری در قدرت، حذفِ نمادین صداها یا نوعی سلطهٔ نامریی باشد.
پذیرفتن یک ایده غالب از سوی افراد نیز لزوماً نشانهٔ اقناع یا پذیرش منطقی نیست. این امر می تواند ناشی از فشارهای اجتماعی، ترس از طرد شدن، یا تاثیر فضای غالب و انتظارات جمعی در رسانههای اجتماعی باشد. بنابراین، چنین پذیرشی را باید تلاشی درونی برای ایجاد تعادل میان دو خواستهٔ متضاد در نظر گرفت: از یک سو نیاز به همبستگی و پذیرفته شدن در جمع، و از سوی دیگر میل به استقلال و حفظ هویت فردی. از دیدگاه دیالکتیکی، هر موضعگیری فردی بازتابی از تنش و تعامل میان این دو گرایش متضاد است.
هنگامی که در فضای مجازی یک حرکت جمعی شکل می گیرد، مثلاً برای اعتراض به بیعدالتی یا نابرابری، آن را نتیجهٔ برنامه ریزی آگاهانه الگوریتمها یا ابزارهای قدرت حاکم نمی توان دانست. برعکس، چنین حرکتهایی معمولاً از سوی کسانی شکل می گیرند که از قدرت رسمی و ابزارهای دیجیتال مسلط محروماند. آنان بر پایه تجربههای زیسته، احساس خشم، سرکوب شده گی، و میل به تغییر به میدان میآیند نه با اتکا به الگوریتم هایی که معمولاً در خدمت قدرتهای سیاسی و اقتصادی هستند.
قدرت حاکم از طریق کنترول زیرساختهای دیجیتال و الگوریتم های پنهان تلاش میکند این صداهای معترض را سرکوب، منحرف یا نامرئی کند. بااینحال، گاه خشم اجتماعی و انرژی نهفته در جامعه به صورت موجی پیش بینی نشده و قدرتمند خود را نشان می دهد، موجی که شکافهای پنهان ساختار اجتماعی را آشکار می سازد، شکافهایی که سالها زیر لایهای از نظم ظاهری پنهان ماندهاند.
از سوی دیگر، واکنش منفی نسبت به این صداهای معترض همیشه از سر دشمنیای آگاهانه نیست، بلکه گاه در تضادهایی عمیقتر ریشه دارد، در تضاد در نگرش به جهان، در تجربه طبقاتی، جنسیتی، قومی یا فرهنگی. نگاه دیالکتیکی نشان می دهد هیچ جامعهای یکپارچه و خنثی نیست، بلکه همواره میدان کشاکش نیروهای متضاد است. بحث اندیشهها نیز( برخلاف تصور رایج ) نه خنثی است و نه صرفاً نظری، بلکه بازتابی است از مبارزه نیروهای اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی در دل جامعه.
الگوریتمها در این میان نقشی تعیین کننده دارند، اما نه به این دلیل که توان تشخیص حقیقت یا اهمیت اجتماعی محتوا را دارند. تصمیم گیری الگوریتم ها بر اساس معیارهایی مانند میزان جذابیت، احتمال جلب توجه، و مشارکت کاربران یا قابلیت پربازدید و پرانتشار شدن محتوا صورت می گیرد. درنتیجه، آنچه در اولویت قرار می گیرد لزوماً اندیشههایی عمیق یا تحلیلهایی دقیق نیستند، بلکه احساساتی تند، واکنشهایی سریع، و لحظههایی هیجانی هستند. الگوریتم ها ترجیح می دهند کاربران را درگیر هیجانهایی گذرا کنند تا درگیر اندیشههایی پایدار.
اما دیدگاهِ دیالکتیکی، برخلاف گرایش الگوریتمی، بر ضرورت فهم عمیق تر و تاریخی پدیدهها تأکید می ورزد. هیچ ایده یا عقیدهای به صورتی ناگهانی و بدون پیش زمینه پدید نمیآید. هر دیدگاهی محصول مسیری پیچیده از تجربه های گذشته، تعارضها، و گفت وگوهای درونی و جمعی است. الگوریتمها شاید بتوانند همبستگیهای آماری را تشخیص دهند، اما قدرت درک زمینه اجتماعی و تاریخی این همبستگیها را ندارند. دیالکتیک اما دقیقاً همین زمینهها را به میدان ادراک میآورد: لایههایی از معنا، قدرت، مقاومت، و نماد که معمولاً از دید سیستمهای محاسبه گر پنهان می مانند.
پیوندِ الگوریتم و دیالکتیک: گامی بهسوی آگاهیِ انتقادی
ما در جهانی زنده گی می کنیم که نباید آن را به دوگانهای ساده بین « الگوریتم » و « دیالکتیک » فروکاست. مساله بر سر تقابل این دو نیست، بلکه بر سر پیوند و گفت وگوی بین آنهاست. الگوریتم به خودی خود ابزار سلطه نیست، اما زمانی که بدون آگاهی، بدون تعادل، و بدون نگاه انتقادی به کار گرفته شود به ابزاری سلطه گر می تواند تبدیل شود. درمقابل، اگر با خِرَد و دقت از آن استفاده شود ما را در شناسایی الگوها، فهم روندهای نوپا، و پیش بینی تحولهای اجتماعی می تواند یاری دهد.
اما این تواناییهای فنی تا زمانی که با نگاهی دیالکتیکی همراه نشوند به دستاوردی سیاسی و اجتماعی تبدیل نخواهند شد. دیالکتیک یعنی توانایی پرسشگری از پیش فرضها، از هدفها، و از پیامدهای آنچه الگوریتم انجام می دهد. مهم نیست که چه کاری انجام می دهد. مهم اینست که چرا این کار را انجام می دهد؟ به نفع چه کسی و با چه اثرهایی بر ساختار اجتماعی و فرهنگی؟ الگوریتم را نه تنها همچون ابزاری محاسباتی، بلکه بهعنوان نوعی ایدئولوژی فنی باید شناخت.
هوشیاری انتقادی از همین نقطه آغاز می شود، از ردِ شیفتگی کورکورانه به بی طرفیِ ظاهریِ الگوریتمها. اینکه یک الگوریتم درست کار میکند الزاماً به معنای عادلانه یا حقیقتمند بودن آن نیست. این که چیزی را به درستی پیشبینی می کند لزوماً به معنای آن که واقعیت را به طورکامل بازنمایی می کند نیست. دیالکتیک ما را به این آگاهی می رساند که هر ساختار اجتماعی حامل تنشها و تضادهایی است، و این تضادها باید شناخته و عیان شوند تا امکان عبور از آنها فراهم شود. دیالکتیک به ما یادآوری می کند آن چه در پسِ محاسبات پنهان مانده است گاه از خود محاسبه مهم تر است.
در دل این کشاکش میان «فرمولبندی ساده » و «پیچیدگی واقعی » به نوعی از تفکر نو می توان دست یافت، تفکری که هم از ابزارهای فنی آگاه است و هم نگاهی انتقادی به کاربردِ آنها دارد. چنین تفکری دادهها را نادیده نمی گیرد، بلکه در چارچوبی تاریخی، تفسیری، جامعه شناختی، فلسفی، و سیاسی آنها را بازمی نشاند. دادهها را دنبال نمی کند، بلکه جهت و معنای آنها را به پرسش می گیرد.
آموزش درعصر دیجیتال باید به گونهای باشد که دو توانایی را هم زمان در افراد پرورش دهد:
ـ از یک سو مهارت کار با ابزارهای الگوریتمی،
ـ و از سوی دیگر توان تحلیل دیالکتیکی برای درک پیامدهای اجتماعی و فرهنگی آنها.
دیگر صرفاً دانستن کُد نویسی (برنامه نویسی) یا تحلیل داده کافی نیست. باید بیاموزیم پشت این دادهها چه تضادها، شکافها یا دگرگونیهایی پنهان شدهاند. باید یاد بگیریم پیچیدگی، تعارض، و تغییر را به منزله اجزای اساسی اندیشیدن بشناسیم و آموزش دهیم.
تنها از خلال چنین تلاشی است که جامعه الگوریتمی را از فضایی صرفاً تکنیکی و تابع به عرصه ای برای آگاهی و نقد و دگرگونی می توان تبدیل کرد، جامعهای که تنشهای درونی خود را بتواند بشناسد، با آنها مواجه شود، و آنها را به نیرویی برای رشد بدل سازد، جامعهای که نه فقط با بهینه سازی فنی، بلکه با چشم انداز افقهایی اخلاقی، انسانی و سیاسی اداره شود، جامعه ای دیالکتیکی، به تمام معنا.
نتیجه گیری
گسترش حضور الگوریتمها در زنده گی روزمره ما صرفاً حاصل ضرورتی فنی یا پیشرفتی فناورانه ( تکنولوژیک ) نیست، بلکه نتیجه فرایندی تاریخی، اجتماعی، و فرهنگی است. الگوریتمها در خلأ پدید نیامدهاند. آنها زاده جامعه هایی هستند که آنها ( الگوریتمها ) را طراحی، پیاده سازی، و مصرف می کنند. به همین دلیل، معنا و کارکرد آنها تنها در بستر همین جامعهها قابل درک است.
ما با واگذاریِ (اعطایِ ) نقشهایی کلیدی به الگوریتمها در تعیین افکار عمومی و جهت دادن به آن، شبکههای اجتماعی را به فضاهایی برای تأثیرگذاری گسترده تبدیل کردهایم. این فضاها نه تنها ابزارهایی برای انتقال پیام، بلکه آینههایی از تناقضها، شکافها، و تنشهای درونی جامعه اند.
ازاین روی، به تحلیلی دیالکتیکی از این وضعیت بیش از پیش احساس نیاز می شود، یعنی برخوردار بودن از نگاهی که تنها به سطح پدیدهها بسنده نکرده، بلکه به درون آنها نفوذ کند. این تحلیل به ما کمک می کند تعارضها و تنشهای پنهان را درک کرده، آنها را نام گذاری و بررسی و ارزیابی کنیم، چرا که همین تضادها هستند که مسیر آینده ما را رقم می زنند.
از دیدگاه دیالکتیکی، نباید اتوماتیسم [یا “خود کارانگاری” یا بدون آگاهی، پیشاندیشی، و تسلط بر موضوعی]۲ را با فهم واقعی، تکرار الگویی را با تغییر حقیقی، یا نظم سطحی را با عدالت اجتماعی یکی گرفت. آنچه مورد نیاز است، بازتعریفی انتقادی از نقش الگوریتم در زنده گی ماست. به جای کنار گذاشتن یا شیفتگی بی چون وچرا نسبت به آن، باید این ابزار را در پرتو آگاهی، مسوولیت، و نقد بازبینی کنیم.
الگوریتم زمانی می تواند به ابزاری قدرتمند برای پیشرفت اجتماعی تبدیل شود که تحت هدایت تفکری آگاه، حساس به محدودیتها، و مسوول در برابر پیامدهایش قرارگیرد. در چنین وضعیتی، بحث دیگر بحث فنیای صرف نیست، بلکه به مسالهای سیاسی، فرهنگی، و حتا تمدنی بدل می شود.
در دنیای پیچیده امروز تنها آگاهیای می تواند راهگشا باشد که توان محاسبه و پیش بینی را با عمق تاریخی و حساسیت به تعارضها درآمیزد. آنچه از آن با عنوان « دیالکتیک جامعهٔ الگوریتمی» یاد می کنیم مفهومی صرفاً نظری یا انتزاعی نیست، بلکه ضرورتی فوری و حیاتی است، ضرورتی برای ساختن جهانی عادلانه تر، انسانی تر، و آگاه تر.
بُن مایه و پی نوشت:
۱ـ تبدیل نام الخوارزمی [ ابوجعفر محمد بن موسی خوارزمی(۷۸۰- ۸۵۰ میلادی/ ۱۵۹- ۲۲۹ خورشیدی) ریاضیدان، ستاره شناس، جغرافیه دان، فیلسوف، و مورخ ] به الگوریزم و سپس الگوریتم احتمالاً تحت تاثیر واژ یونانی (به معنای عدد) و (به معنای محاسباتی) بوده است. برخی منابع کلمه لگاریتم را هم در تبدیل الگوریزم و الگوریتم بدون تأثیر ندانسته اند. در علوم رایانه (کامپیوتر) یک الگوریتم را یک روال محاسباتی که مقدار یا مجموعه ای از مقادیر را بهعنوان ورودی (Input) دریافت کرده و پس از طی چند گام محاسباتی به خروجی (Output) تبدیل می کند تعریف کردهاند [نقل بهاختصار از: ویکیپدیا، دانشنامه آزاد].
۲ـ از ( فرهنگ علوم انسانی ) تألیف داریوش آشوری، و «فرهنگ نظریه و نقد ادبی » تألیف س. سبزیان و ج. کزازی، برای توضیح معادل فارسی اتوماتیزم (automatism) بهره برده شد.
منبع : «بسوی آینده»
بامـداد ـ دیدگاه ـ ۲/ ۲۵ـ ۲۵۰۸
Copyright ©bamdaad 2025
استقلال و آزادی، بازخوانی دو مفهوم بنیادین در پرتو واقعیتهای معاصر افغانستان
حبیب الله « فتاح »
استقلال و آزادی دو مفهوم بنیادین در علوم سیاسی و فلسفه اند که در نگاه نخست ساده می نمایند، اما هر یک دارای لایههای پیچیده و تعاریف گوناگون هستند. این مقاله می کوشیم با مرور دیدگاه های فیلسوفان و تحلیل گران سیاسی، و با توجه به شرایط افغانستان و جهان سوم، بازخوانی تازهای از این مفاهیم ارایه دهیم.
واژه هایی چون استقلال، آزادی، عدالت و دموکراسی در مکالمات اجتماعی بسیار به کار می روند، اما هنگامی که هدف، تعریف دقیق و جامع آنها باشد، با دشواری ها و اختلاف نظرهای جدی روبه رو می شویم. استقلال و آزادی، از گذشته تا امروز، موضوع تأمل فیلسوفان و تحلیلگران سیاسی بودهاند و هم در سطح نظری و هم در عرصه عمل سیاسی، نقش کلیدی ایفا کردهاند.
استقلال سیاسی از معنا تا واقعیت
در گذشته، استقلال به معنای عدم تابعیت از قدرت های خارجی و توانایی حفظ حاکمیت ملی تعریف می شد. اما با گذشت زمان و گسترش جهانی شدن، این مفهوم نیز تحول یافته است. امروز، استقلال نه تنها به معنای کنترول بر امور داخلی و خارجی است، بلکه شامل توانایی تأمین نیازهای اساسی کشور بدون وابستگی حیاتی به منابع خارجی نیز می شود.
فرآیند جهانی شدن وابستگی متقابل میان کشورها را افزایش داده است. این وابستگی اقتصادی، سیاسی و تکنولوژیک، استقلال مطلق به معنای گذشته را عملاً ناممکن ساخته است. کشورهای جهان سوم، از جمله افغانستان، که از نظر اقتصادی، امنیتی و فنی به شدت به قدرت های بزرگ وابسته اند، ناگزیر باید تعریفی واقع گرایانه و نسبی از استقلال ارایه دهند، تعریفی که تعامل هوشمندانه با جهان را در راستای منافع ملی بپذیرد.
زمینه تاریخی استقلال افغانستان
بیست وهشتم اسد، یادآور رویدادی مهم در تاریخ کشور است. امسال، ۱۴۰۴ هجری خورشیدی، یکصد و ششمین سالگرد استرداد استقلال افغانستان است. استقلال کشور در ۲۸ اسد ۱۲۹۸ هجری خورشیدی (برابر با ۱۹ آگست ۱۹۱۹ میلادی) به دست آمد. در آن زمان، افغانستان در دوران سلطنت شاه ترقیخواه امانالله خان غازی، با بهره گیری از شرایط ویژه سیاست بینالملل، توانست استقلال خود را از بریتانیای کبیر به دست آورد. این رویداد نقطه عطفی در تاریخ سیاسی افغانستان بود، اما معنا و کارکرد استقلال در گذر زمان و به ویژه در عصر جهانی شدن دستخوش تغییر شده است.
تجربه کشورهایی مانند المان، جاپان و کوریای جنوبی پس از جنگ جهانی دوم نشان می دهد که بهره گیری از کمک های خارجی می تواند سکوی پرش به سوی خودکفایی و قدرت ملی باشد. بنابراین، تعریف ایجابی از استقلال ، یعنی پیوند آن با توسعه اقتصادی، دولت سازی و حضور فعال در معادلات بینالمللی، بیش از هر زمان دیگر ضروری است.
آزادی همزاد استقلال
آزادی، همچون استقلال، مفهومی چند وجهی و پرچالش است که از روزگار فیلسوفانی چون جان لاک، روسو، کانت، جان استوارت میل و آیزایا برلین تا اکنون دستخوش تحول بوده است.
ـ جان لاک: آزادی را حق طبیعی انسان دانست که به معنای انتخاب و عمل بدون دخالت دیگران است، مشروط بر اینکه به حقوق دیگران آسیب نرساند.
ـ ژان ژاک روسو: آزادی واقعی را در مشارکت در « قرارداد اجتماعی » و وضع قوانینی دانست که خود فرد در تدوین آن نقش دارد.
ـ ایمانویل کانت: آزادی را خودمختاری بر اساس اصول اخلاقی تعریف کرد و آن را جدا از تمایلات صرفاً شخصی دانست.
ـ جان استوارت میل: بر آزادی فردی و اجتماعی تأکید کرد و شرط آن را عدم آسیب به دیگران دانست، همچنین بر اهمیت آزادی بیان و اندیشه پای فشرد.
ـ آیزایا برلین: دو نوع آزادی را مطرح ساخت، آزادی منفی (عدم دخالت دیگران) و آزادی مثبت (توانایی تحقق اهداف فردی).
با گذشت زمان، مفهوم آزادی به سوی فضیلت و مسوولیت اجتماعی سوق یافته است. آزادی امروز نه فقط حق انتخاب، بلکه توانایی عمل اخلاقی و احترام به حقوق دیگران را نیز شامل می شود.
پیوند استقلال و آزادی در سیاست امروز افغانستان
استقلال و آزادی در عمل، جدایی ناپذیرند. کشوری که استقلال سیاسی خود را از دست می دهد، ناگزیر بخشی از آزادی های سیاسی و اجتماعی شهروندانش را نیز محدود خواهد دید. از سوی دیگر، آزادی بدون بستر استقلال سیاسی، در معرض تهدید و وابستگی خارجی قرار دارد.
برای افغانستان امروز، که با چالشهای امنیتی، اقتصادی و دیپلوماتیک روبه روست، هم استقلال نسبی و هم آزادی مسوولانه، دو ضرورت موازیاند. استقلال باید به گونهای تعریف شود که تعامل سازنده با جهان را تضمین کند، و آزادی باید به شکلی فهمیده شود که در خدمت تقویت دولت ـ ملت و پیشبرد منافع ملی باشد.
در نتیجه:
در قرن بیست ویکم، استقلال مطلق و آزادی بی قید، هر دو مفاهیمی غیرواقع گرایانه اند. آنچه اهمیت دارد، ایجاد توازن میان تعامل بین المللی و حفظ منافع ملی، و میان آزادی فردی و مسوولیت اجتماعی است. افغانستان، با اتخاذ رویکردی ایجابی نسبت به هر دو مفهوم، می تواند هم در مسیر توسعه گام بردارد و هم جایگاه شایستهای در نظام بینالملل کسب کند.
به این مناسبت، سالروز استقلال افغانستان را به مردم و زحمت کشان کشور شادباش گفته و آرزو می کنیم که این سرزمین، با تکیه بر استقلال سنجیده و آزادی مسوولانه، آیندهای باثبات و پرافتخار را تجربه کند.
بامـداد ـ دیدگاه ـ ۱/ ۲۵ـ ۱۵۰۸
Copyright ©bamdaad 2025
افغانستان د ژیوپولیتیک په هنداره کې
(دوهمه برخه )
شاهین
لازمه ګڼل کېږي چې په دې پوه شو او وئ منو چې زموږ په نړۍ کې نوی ژیوپولیتیکي ځای پر ځاېنه او د انقلاب لړۍ په کلکه روانه ده، دا بهیر د قدرت نوی معادله په سیمه او نړۍ کې زېږوي.
دا د دې دوران مشخصه ده چې د لویو قدرتونو په شتون کې لکه روسیه، چین، هند، ایران د جوړښتونو په بڼه کې لکه شانګهای د همکارېو سازمانونو، برېکس او اوروشیا ځان انځوروي او دا ظهور د تاریخ
د ډېالکټيک او قانومندېو منطقي پاېله ده.
ژېوپولیتیي بدلونونه، نوی لیدنې، پېژندنې او د قدرت نوی معادلې را پورته کړې دي چې د سړې جګړې د معیارونو او لیدنو سره ژور توپير لري. که دا حقېقت په هر دلیل چې وي و نه منو او د تاریخ د دې سر سخته حقېقت پر ضد هڅه وکړو، د بحرانونو او په خاصه توګه د سیمې بحران ته د زمان او تاریخ د غوښتنې پر خلاف لمن وهو چې پاېله یې د افغانستان د بحران تداوم او د هغه نه د بنسټ پالو ترهګروسازمانونو غوړېدل په سیمه او نړۍ کې ده چې بې تردیده بشري تاریخي لاسته راوړنې او تمدن نوی ګواښ ګڼل کېږي.
په دې سیمې کې ژیوپولیتیکي بدلونونه نوي واقېعیتونه را څرګند کړي دي چې د هغو پر بنا سیاسي محاسبې د ریاضي محاسبې په توګه د بحران د حل لپاره ېوه مېتودیکه لاره ده.
که چېرې دا محاسبه د سړې جګړې د فاکټورونو او د هغو نه د متاثره ساېکالوژۍ پر بنا وشي، نو پاېله به یې ډېره دردونکې وي چې نه ېوازې به کړکېچ له منځه یوسي بلکه بحران به په سیمه کې د ېوې اېپېډیمي په توګه خپور کړي.
افغانستان په اسیا کې د قدرتونو د توازن محراق (فوکس) دی او هغه څه ته چې په منطقه کې نظم او ثبات وېل کېږي په بهرني بعد کې د قدرتونو د توازن د اصل ښکارنده او مکمله بېلګه ده نو منطقي برېښي چې نړۍ وال او سیمه ييز قدرتونه خپله ستراتېژي د خپلو حقېقي ګټو او ځانګړي دروندوالي (مخصوصه وزن) پر بنا د حقیقي پارامتر په توګه خپلئ او په ېوه پراخ او مقابل مېکانېزم کې پس د ګټو د تعادل په انعطاف سره د نړۍ والو موازینو پر بنا پلې کړي. انعطاف او تعامل د سیاست او په خاصه توګه د ډېپلوماټيکي بهیرونو ېو اصل دی چې د دې په خپلولو سره ډېر نړۍ وال او سیمه یيز کړکېچونه په لږو تلفاتو او که موده کې حل کېدای شي.
د یادونې وړ ګنل کېږي چې ملګرو ملتونو په تاسف سره د بحران د حل لپاره د پېل نه بیا تر اوسه پورې حساب شوی رول نه دی لوبولی. په تېره بیا د بېنن سېوان رول چې د دوکتور نجیب الله رژیم یې بې له جوړښته او بې له ستراټېژیه د اختلافاتو او تضادونو شورا ته تسلیم کړ، ېو غملړلی الترناتیف او تبادل تنظیمي ثور دوهم شور ته ورتسلیم کړل؟!
مخکې له دې چې قدرت وسپارل شي د څو ورځو په ترڅ کې د قدرت او سیستم اساسي ستنې د قاعده مسلحو قوتونو له خوا تالا او له منځه ېوړل شوی. چې د قدرت د رسمي تسلیمېدو او انتقالېدو په وخت څه نه و پاتې چې وسپارل شي. په دې توګه د سیستم او قدرت خلا مېنځ ته راغله چې د کړکېچ ژورتیا او پراختیا ته یې په دننه او بهر (کور دننه او بهر) لمن ووهله. پس له هغې هم ملګو ملتونو د خپلو خاصو نماېنده ګانو په وسیله چې ېو په بل پسې سیمې ته را روانېدل پر هغه کوڅه روان وو چې د اخر بندښ یې له وراېه ښکارېده.
د بن کنفرانس او له هغې نه مصلحتي دولت زېږنده چې د تضادونو نه ډک د نیمګړي او کمزوري اسلوب او بې تعادله بهرنی سیاست یې د ېو اړخیر لید پر بنا غوره کړی و. افغانستان ته یې نه ېوازې له بحرانونو و نه ژغوری ، بلکه هغه یې په سیمه کې منزوی او د لویدیځ د سیمه ییزو ستراتېژېو قرباني کړ چې د افغانستان ژیوپولیتیکي او تاریخي واقېعیتونه او ارزښتونو سره په ښکارنده تقابل کې وو.
دا مهال چې د قدرتونو تر مېنځ په نړۍ کې د مذاکراتو او د سیمه ییزو بحرانونو د حل لارې د هڅو ګنګوسی او بېلګې اورېدل کېږي، د افغانستان د حل کړکېچ د حل ستراتېژي ډېره اړینه ښکاري. دا هله کېدای شي چې د افغانستان تاریخي او ملي ارزښتونه، د سیمې ژیوپولیتیک واقېعتونه، د سیمې او نړۍ والو چارو اغېزمنتیا د پارامترونو په توګه په یادې شوې ستراتېژۍ کې دخیل شي، بېشکه چې د زبرځواکونو د ګټو د تعادل او توازون فاکټور له نظره نه شو غورځولی. که داسې اوسي، نو د پسرلي مور به ودې غمځپلي هېواد ته راشي، د سولې او ټيکاو غوټۍ به دلته او په سیمه کې غنچې شي.
پای
بامـداد ـ دیدگاه ـ ۲/ ۲۵ـ ۰۹۰۸
Copyright ©bamdaad 2025
از گریه های شاه محمود خان فقید ، تا استغاثه های آقای مولوی منصور
میرعبدالواحد سادات
به بهانه :
افشاگری اقای مولوی منصور سرپرست وزارت آب وبرق است !
دو روز قبل ایشان ضمن صحبت در مورد پاکستان افشا ساخت که :
« حال ، ما به این نتیجه رسیده ایم که برخی همسایه ها به ویژه پاکستان نمی خواهد که در اینجا – در
افغانستان یک مقتدر مرکزی وجود داشته باشد. برای پاکستان مهم نیست که این حکومت ازطالبان
باشد، از مجاهدین باشد ویا از کمونیست ها »
براساس واقعیت های اظهر من الشمس تا ریخی ، این افشاگری ، در واقع اعتراف شجاعانه « درد » هشتاد ساله و عامل مصیب خانمانسوز و تاریخی افغانستان ، است .
بدینرو :
بر مبنای منافع علیای افغانستان و بدون پرداختن به « ملامت » و « سلامت » ، به این « اعتراف » و افشا ساختن کلیدی ترین ، علت العلل بنیادی « افول تاریخی » و شکست پی در پی افغانستان ، مکث آسیب شناسانه ، با گرفتن یخن خود در برابر آیینه تاریخ نماییم ، تا سرانجام بتوانیم به :
چه باید نکرد تاریخی ؟
و چه میتوان کرد تاریخی ؟
برای نجات وطن مشترک ، پاسخ درست را مطرح نماییم .
البته این بار اول نیست که چنین سخنان را می شنویم ، چندین سال قبل نیز سه شخصیت منسوب به « جهاد » و تنظیم های « جهادی » وکلای قندهار ، غزنی و کندز ، ( اقایان پیمان ، صادقی و بارکزی ) حرف های مشابه را دلیرانه ابراز نموده اند و یکی از آنجمله عبیداله بارکزی فقید ، در پلان های زنجیره یی ترور شخصیت ها ، توسط ( ای اس ای ) در شهر قندها ترور گردید .
( ۷۸ ) سال گریه، ناله و عزا داری:
پاکستان این کشور غیرطبیعی و مخلوق استراتیژی استعمار هنوز دو ساله نشده بود که در (۲۲)
جون(۱۹۴۹ م) نخستین تجاوز نظامی را با بمبارد قریه مغلگی ولایت پکتیا با چراغ سبز انگلیس و
امریکا و بخاطر زهر چشم نشان دادن به افغانستان ضعیف و فاقد قوای مسلح مدرن و مقتدر،
انجام داد که باعث شهادت (۲۳) تن هموطنان عزیز ما گردید.
پادشاه فقید اعزای ملی اعلام و مراسم فاتحه رسمی در مسجد مجنون شاه صدارت برگزار گردید،
شاه محمود خان صدراعظم وقت :
که بازوبند سیاه داشت پیوسته اشک می ریخت و گویی به نوعی عجز دولت خود را در مقابله با تجاوزدشمن بیان می نمود.
واضع است که دراین بیشتر از هشت دهه ، و به صورت دوامدار ، زمامداران افغانستان و رهبران رژیم های رژیم های مختلف سیاسی ، از نقش منفی پاکستان شکایت نموده اند و در مقابله با « جنگ اعلان ناشده پاکستان » کتاب قطور از اعتراضات مستند افغانستان در سازمان ملل متحد ، ثبت کردیده است .
سوال اساسی این که صرف اعتراف و افشاگری کافی است ؟ ومیتواند حلال مشکلات ما باشد ؟
تا بکی استغاثه و شکایت ؟
در تمام این هشت دهه
سوال اساسی این است که :
چگونه میتوانیم ؟
با دسایس سوپر شیطانی پاکستان مقابله نماییم ؟
اگر به این سوال پاسخ دقیق ومبتنی بر واقعیت های تاریخی و عینی نداشته باشیم ، کماکان مقهور و مغلوب پاکستان اين کشور تصنعى و مخلوق استعمار ، باقی میمانیم .
مقابله با پلانهای سوپر شیطانی پاکستان مستلزم آن است که :
افزون بر پلانهای شیطانی بیرونی باید به ضعف خود نیز اعتراف نماییم که چرا از همان یک غار دراین هشتاد سال ، مار افعی از ما قربانی میگیرد و ما که «خرد گریزی تاریخی» داریم
و مصاب با فقدان حاکمیت عقل می باشیم، به خود نه می آییم .
شعارزدگى ما که باعث برخورد غیر شعورى ما با مسايل و مصايب گردیده است .
خوش هستيم که :
پاکستان را « دال خور » بگوييم و درد خود را تسکين و کتمان نماييم !
– بسيار عام و هوایى ، تقليل گرايانه و ساده انگارانه ، یا از « اخوت اسلامی » صحبت مینماییم و یا ، پاکستان را « وطن دوم » خود میدانیم .
تا زمانيکه با عقلانيت سياسى به مسایل نپردازيم و علل ضعف و ناکامى خود را مشخص نسازيم ، درک نخواهیم کرد ، که :
افول تاريخى ما در نیم قرن اخیر ، از آغاز جنگ اعلام ناشده پاکستان بر ضد نخستين
جمهوريت در (۴۶) سال قبل شروع و تا اکنون ریشه مصیبت ما ، با چگونگى آن گره خورده است .
آرمان تاریخی جنرال ضیاالحق و جنرال اختر عبدالرحمن که :
کابل بايد بسوزد !
شرکا و رقباى تنظيمى شان بواقعيت مبدل ساختند .
عواقب نا ميمون جنگ اعلام ناشده اين کشور و طرح « پروژه » های :
« جهاد » و « هجرت »
پاى بزرگترين قدرتهاى جهان و سازمانهاى طراز اول نظامى در دهه هشتاد اتحادشورى و
پيمان وارسا و در دونیم دهه قبل امريکا و ناتو را در سرزمين ما کشانيده است .
اکنون اين دشمن تاريخى افغانستان مقدرات تاريخى ما رقم ميزند و براى ما « خط » و « نشان » تعین مینماید .
رمز اصلى و شاه کليد « موفقيت » پاکستان کدام است ؟
از ديد اين قلم :
پاکستان تعريف دقيق و روشن از منافع ملى خود دارد که هر پاکستانى اعم از ملکى و نظامى ، ملا و تاجرو …
بدان باوردارند . بر مبناى همين باورمندى هيچ زمامدار ، جنرال و مولاناى پاکستان از دشمنى با
هندوستان و افغانستان دست نميکشند .
پاکستان بحيث کشور متخاصم زيادترين تاثير و نفوذ را بر بخش زياد افغانان اعم از تنظيمى ، طالبی و … دارد و در داخل حکومت دیفکتوی طالبان ستون پنجم شان فعال ميباشد .
دراین نیم قرن اخیر این شعار و سخن را از زبان رهبران تنظیمی شنیده ایم :
« ما در افغانستان براى بقاى پاکستان مبارزه مينماييم » ،« پاکستان وطن دوم من است ! »
ساده انگاری و ساده لوحی ما :
تبليغ تصنعى « فضاى نيک » ، « فرصت نيک » ، « فصل نو در مناسبات پاکستان با افغانستان » و اعلام اينکه : « پاکستان به صلح افغانستان متعهد است »
و ديگر « سياست عمق استراتيژيک » را تعقيب نميکند و …
موفقیت کشورپاکستان در تداوم موسسه دولت درين کشور ، قواى مسلح مقتدر ،
استخبارات نيرومند، کدر اگاه ملى و قدرت بزرگ لابى گرى در جهان ميباشد .
در حاليکه ديگر از کفر ابليس معروفتر است که :
پاکستان مرکز شرارت پيشه گان جهان و بزرگترين زراد خانه توليد ذهنيت تکفيرى و تروريستان
است که حتا بزرگترين حامى انکشور امريکا نيز بدان، اعتراف نموده است .
اما اکنون چنانچه شهباز شریف صدراعظم انکشور ، حتا در مجمع عمومی سازمان ملل متحد ،
افغانستان را بحیث مرکز تروریزم معرفی و چندین بار مقامات شان :
پاکستان را قربانی تروریسم خوانده اند .
از قرار معلوم لوی درستیز پاکستان درسفر قبلی و کنونی خود به امریکا روی همین پروژه « لابی »
مینماید ، تا موقف « قیم » کشور ما ، بدست آورد .
(افغانستان به فرزند شریر و دلیر همانند سید اکبر ببرکزی ( پسر ببرک خان معروف ) به تاریخ (۱۶ - اکتوبر سال ۱۹۵۱ م ) دهن صدراعظم وقت پاکستان لیاقت علی خان در شهر راولپندی پاکستان ، و هنگامیکه ایراد سخنان تحقیر آمیز علیه افغانستان ، با فیر چند مرمی برای ابد ، خاموش ساخت )
برخلاف ما در چه موقيت داريم ؟
در تمام اين مراحل ما مسير تضعيف دولت را پيموده و سقوط ، انارشى و سيطره مستقيم پاکستان راتجربه و
با بلند ترين رقم مهاجر ، زيادترين کشته ، معلول ، يتيم ، بيوه ، معتاد و … بحيث ناامن ترينکشور در جهان شناخته ميشويم .
نه از منافع ملی خود و نه از منافع مشروع همسایه تعریف دقیق داریم .
پاشنه اشيل افغانستان :
فقدان دولت ملى قانون محور و عدالت گستر ميباشد که راه را به اقتدار نيرومند ملى هموار نمايد تا ما تعريف روشن از منافع ملى داشته باشيم و با چنگ زدن بوحدت ملى
( که بقول شاه امان اله موجوديتاافغانستان در گرو آنست ) و مصالح علياى کشور از اتش افتراق ملى ، با نه گفتن به شهونيزم و
سکتاريزم از خود محورى ، تنظيم و حزب محورى ، قوم و سمت محورى گذار نماييم .
هشدار و هوشدار !
خوب است تا :
آقای مولوی منصور ( که از قرار معلوم پدرش نیز به اشاره پاکستان ترور گردیده است )و سایر مسوولان اداره طالبان که چنین مسایل را درک نموده اند ، اکیدا متوجه باشند که در :
تدام بحران بزرگ حقوقی و مشروعیت
تداوم انزوای بین المللی
نبود قانون اساسی و فقدان حاکمیت قانون
تهدید و تحدید حقوق و ازادی مردم و بویژه زنان و دختران
همانطوریکه ، دراین چهار سال ، زعامت طالبان در ایحاد دولت متعارف ناکام مانده اند ، با برخورد متحجرانه ، استبدادی و خلاصه ساختن تمام ارزشهای دین و آیین مردم به ریش و حجاب ، هیچگاهی افغانستان ، صاحب دولت متعارف نمیگردد
و حاجت به هیچ استخاره نیست که تداوم این احوال ناهنجار :
خلاف منافع و مصالح علیای کشور است ، افغانستان را از مجموع « فرصت » ها محروم میسازد ، راه جنگ های نیابتی ، مداخله نظامی قدرتهای بزرگ ، هموار و صاف و ساده بنفع دشمنان تاریخی ما و منجمله پاکستان می باشد .
مقابله با پلانهاى سوپر شيطانى پاکستان و همچنان دسایس الحیل ایران در احوالیکه مقدرات تاریخی ما در کشمکش قدرتهای رقیب ژیوپولتیک منطقوی و ابر قدرتهای رقیب رقم میخورد ، مستلزم فکر کلان ملی و در وجود، يک منشور ملى ممکن است .
منشوريکه بايد محصول فکر کلان ملى ، فراقومى ، سمتى و مذهبى در بحث و گفتمان وسيع همگانى باشد و بتواند تعريف دقيق منافع ملى و مصالح افغانستان و منافع « مشروع » پاکستان و ساير
همسايه تعریف گردد .
پرداختن به طرح جوانب مختلف این منشور رسالت تمام افغانان متعهد بوطن و مردم است و روشنفکران و روشنگران باید دراین عرصه پیشگام باشند .
بیاد داشته باشیم که :
که در صورت که خود را تغیر ندهیم و نتوانیم ، صاحب دولت مقتدر ملی قانون محور و عدالت گستر ، منعث از اراده آزاد مردم نشویم ، کماکان ، مقهور اجنبی و همسایه های حریص و طماع خواهیم بود
و منحيث حسن ختام :
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبعیت ، ضعیف پامال است
بامـداد ـ دیدگاه ـ ۲/ ۲۵ـ ۱۵۰۸
Copyright ©bamdaad 2025
لافوکان جهان متحد شوید !
میرعبدالواحد سادات
به بهانه اظهارات اخیر « جنرال » سمیع سادات
این اقا که « مقر فرمانده »شان در واشنگتن در یک تعمیر مجلل نزدیک به قصر سپید است ، هرازگاهی و در حالیکه سیگار دود مینماید ، سخنان مشمیز کننده و اراجیف را بخورد رسانه ها میدهد .
البته در افغانستان در پهلوی آفات و بلیات فراوان ، لافوک های حرفوی و تا سطح امپراپوف کم نیستند که حرف های شان ببرکت کهکشان انترنیت ثبت تاریخ و برای همه قابل دسترسی است .
در «ورق گردانی وضع » جهان این اقایان که فرسخ ها دور از وطن ، زندگی مسافری و مهاجرت را سپری مینمایند ، هر باریکه اقای ترامپ ( زنگی مست گوش بریده » ، اقای تزار پوتین و یا کدام قلدر و ارباب دیگر جهان ، « سرفه » نموده و حرف و حدیث به آدرس افغانستان ایراد نمایند ، مزاج شان تغیر و نقل مجلس رسانه ها میشوند و از آسمان و ریسمان گز مینمایند .
میدانیم که درین شب وروز و بعد از « پیشدستی » پوتین و صدور حکم محکمه جزایی بین المللی ، در رابطه به رهبر طالبان ، بازار این حرافان گرم است و چنانچه اقای « جنرال » دو روز قبل و از همان « مقر فرمانده » ، اخطار صادر کرد :
« آماده بازداشت آنها هستند…
میدانم آنها مقاومت میکنند و ممکن است به این دلیل به آنها شلیک کنیم. »
واه ، واه نام خدا !
دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیست
شیر میغرند و چون وامیرسی بزغالهاند
( حضرت بیدل )
البته انگیزه مکث و مرور این قلم موارد آتی است :
شاید اقای « جنرال » متوجه عواقب ، لاف وپتاق خود نباشد .
در گام نخست :
حکم آن محکمه مشهور و نه چندان با اعتبار جهان را مسخره مینماید :
آیا در اساسنامه آن محکمه چنین ، حکم وجود دارد که :
فیصله آنرا ، این اقا تطبیق نماید ! ! !
شاید اقای « جنرال » مربوط « بلک واتر » باشد .
اما بیاد داسته باشد که دولت امریکا به اساسنامه آن محکمه الحاق نکرده است .
از جانب دیگر :
چنین سفاهت و بلاهت ، سرو صدای مهره های فساد و تباهی افغانستان ، صاف و ساده ، بنفع رهبر طالبان و شرکای جرمی او تمام میشود .
و حرف اخیر اینکه :
این اقا و اشخاص مماثل او باید بدانند که :
افغانستان و مردم آن بسیار بزرگ اند و فقط در وجود طالبانیزیم ، زعامت تندرو و متحجر طالبان و فساد سالاران اجزای کلیپتوکراسی ، شرکت سهامی دیروز ، تاجران دین و دکانداران « جهاد » خلاصه نمیشوند .
توجه فرمایید :
به مبارزه شیرزنان افغانستان درین حدود چهار سال اخیر !
پاسداران شجاع داعیه برحق زنان و دختران افغان چگونه دشمن حقوق و ازادی شانرا در محکمه جزایی بین المللی ، مطرح ساخته اند .
در همین شب و روز غم انگیز و فاجعه بزرگ انسانی ناشی از اخراج جبری مهاجران افغان از ایران وپاکستان ،مشاهده نموده اند ، که :
که چگونه و با فداکاری بینظیر ، زنان ومردان هرات باستان ، نیمروز و بادغیس ، جنبش بزرگ مدنی و انسانی کمک به هموطنان عزیز و مستضعف ما ، براه انداخته اند که خوشبختانه مورد استقبال و پشتیبانی اکثریت افغانان در داخل و خارج افغانستان قرارگرفته است .
این حماسه مردمی « انقلاب امید » است که از زنده بودن ملت افغانستان در این کسوف تاریخ مژده میدهد ، حماسه ای که سیلی محکم بر رخ جمهوریها قلابی و به اصطلاح اسلامی ایران وپاکستان است که در جمع حامیان غاصبان حقوق و ازادی مردم و همین زعامت دیوبندی طالبان قرار دارند ، که دین و آیین افغانستان را بگروگان گرفته اند .
با حرمت
یاداشت : من در دور اول ریاست جمهوری آقای ترامپ ، ایشانرا به تأسی از کلام حضرت مولانا :
تیغ دادن در کف زنگی مست
فتنه آرد در کف بد گوهران ،
«ملقب » به « زنگی » مست نمودم و میدانیم که در حمله سال قبل ، گوش شان مصدوم گردید . که اصطلاح گوش بریده و خطرناک بودن آن را« حریفان نکته سنج » بخوبی میدانند .
بامـداد ـ دیدگاه ـ ۱/ ۲۵ـ ۲۱۰۷
Copyright ©bamdaad 2025