کنگره حزب: درس ها و وظایف

 

دکتراسد محسن زاده

برگزاری پیروزمندانه کنگره ماه اسد ، بدون شک و گمان نقطه عطفی در زنده گی حزب وجنبش دموکراتیک و دادخواه کشور به شمار میرود. درکنگره چارچوب تاریخی ـ اجتماعی، امکانات و نیروی خودی مورد بررسی واقعبینانه قرارگرفته ؛ وظایف حزب و جنبش دسته بندی ، وحرکت بسوی هدف های مطلوب تعین گردید.

بادرنظرگرفتن شرایط  دشوار ، پیچیده و خونین کشور برای این ارجگذاری وخوشبینی دلیل های زیاد عینی وجود دارد که نمی توان آنرا از نظردور داشت.

نخست اینکه: حزب توانست در چنین شرایط انتخابات را برای گزینش نماینده گان راه اندازی نماید. که در نتیجه (۴۶۷) تن نماینده باصلاحیت از شوراهای ولایتی و سازمانهای برونمری حزب برگزیده شدند.

دو دیگر: درجریان آماده گی برای کنگره اعضا و هواداران حزب درجلسات حزبی و از طریق رسانه ها  بصورت گسترده درگفت و گوها در باره اسناد بنیادی حزب سهم گرفته ، و با صراحت و علنیت دیدگاه های شانرا درباره مسایل مربوط به زنده گی حزبی و اسناد بنیادی آن ابراز نمودند که در نتیجه بیش از (۱۰۷۳ نظر و پیشنهاد) به کمیسیون تدارک کنگره ارسال گردید.

سه : کنگره باوجود شرایط شکننده و خونین امنیتی درکشور با حضور نماینده گان از سراسر افغانستان دایرگردید.

چهار: درکنگره شرکت و سهمگیری فرستاده گان احزاب سیاسی و نهادهای اجتماعی کشور پررنگ بود.

پنج : نماینده گان کنگره درفضای وحدت ، همدلی و یکرنگی با پیشکش نموده اندیشه های متفاوت  اسناد بنیادی حزب ( اساسنامه ، برنامه و پیام های کنگره عنوانی مردم افغانستان ، نیروهای ملی ،دموکرات و ترقیخواه کشور، و قطعنامه کنگره ) را تصویب، و رهبری حزب را برگزیدند.

یکی از مهمانان کنگره از سازمانهای دوست در پیام اش عنوانی شرکت کننده گان کنگره گفت:

«  دراین شرایط کنگره دایرکردن کار ساده نیست .»

این حرف ، حرف صادقانه و واقعبینانه است. بادرنظرداشت وضع کشور و محلاتیکه نماینده گان کنگره و اعضای حزب درآن زنده گی و مبارزه می نمایند، جمع شدن این همه فرزندان دلیر، متعهد ، خردمند و مردم دوست در زیر یک سقف و برای آرمان اعتلا و نیرومندی حزب و جنبش درخوراهمیت و توجه بوده، نشانه ایی از گسترده گی ، بلوغ سیاسی و دموکراسی در زنده گی حزب میباشد. بدون هیچ گزافه و خود بزرگ بینی، می توان یادآورشد که حضور گسترده نماینده گان اقوام و مناطق مختلف کشور ، لایه های اجتماعی چون زنان ، جوانان ، کهنسالان ، کارگران ، کشاورزان ، دانشجویان ، کسبه کاران ، دانشمندان... کشور درکار کنگره ، نشانه ایی از ریشه های عمیق حزب دربین مردم بوده ،تاییدیست براین واقعیت که : «... حزب ملی ترقی مردم افغانستان به همه مردم افغانستان تعلق داشته ، دفاع از استقلال ، حاکمیت ملی، تمامیت ارضی وحفظ منافع ملی کشور، دفاع از ارزش های قانون اساسی و جامعه مدنی را درصدر وظایف خود قرار داده و می دهد ،حمایت فقط تکیه به مردم و خواست های انسانی آنها را عامل بزرگ وتضمین کننده پیروزی خود درمبارزه عادلانه برای ازادی، دموکراسی، ترقی وعدالت اجتماعی، می داند». ( ازپیام کنگره حزب عنوانی مردم افغانستان )

حزب درسالهای گذشته آزمون ها، دشواری ها ونامنتظره های زیادی را پشت سر گذشتانده، و با درس هایی از پیروزی ها و ناکامی ها توانست سربلند و با افتخار کنگره اش را درفضای اعتماد رفیقانه ، همدلی و همبسته گی برپا نموده ، و با درنظر داشت وضع موجود جامعه و جنبش اسناد مرامی ، ساختاری ، ارگانهای رهبری و وظایف اتی خود را با واقعبینی و عینی گرایی به تصویب برساند.این اسناد و اصول وظایف عاجل مرحله کنونی مبارزه و خصلت تاریخی ـ اجتماعی را جمعبندی ، و چگونه گی اجرا وعملی نمودن این وظایف را با درنظرداشت ارزیابی واقعبیانه نیرو و امکانات خود مطرح می نماید. حزب در اسناد مرامی اش  مساله تغیر به سود مردم ، و داد اجتماعی را مطرح نموده و با روشنی بیان نمود که :

«... حزب ملی ترقی مردم افغانستان ، حزب تحولات اجتماعی به نفع توده های مردم است. عدالت اجتماعی آرمان ماست.  حزب ملی ترقی مردم افغانستان برای توزیع عادلانه ثروت ها و درآمدهای ملی، عدم تمرکز قدرت و ثروت در دست حلقات محدود مبا رزه میکند.»( از برنامه حزب )

در جای دیگر میخوانیم :

« ...مبا رزه برای تطبیق اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های بین المللی در این زمینه. مبارزه برای تامین حقوق دموکراتیک مردم و تامین آزادی های سیاسی، اعم از ایجاد و فعالیت احزاب سیاسی، اتحادیه های صنفی، حق تظاهرات و اعتصابات مسالمت آمیز که تابع محدودیت های غیردموکراتیک و موکول به قوانین باز گیرنده نشوند.» ( از برنامه حزب )

درحالیکه نیروهای عقب گرا وارتجاع حاکم  برحقوق بشر، برابری و حق زنده گی در صلح و امنیت که از حقوق بنیادی انسانیست می خندند؛ و همه روز آنرا با بیرحمی زیرپا می کنند، مبارزه بخاطر تطبیق مندرجات « اعلامیه جهانی حقوق بشر» یکی از بنیادی ترین وظیفه حزب و مردم میباشد.

در اسناد و دیدگاه های که درکنگره طرح و به تصویب رسید ، خردجمعی و اندیشه هزاران عضو حزب که طی ماه های گذشته درگفتمان های بی مانند سیاسی درحزب شرکت نموده بودند، بازتاب یافته است.

حزب ملی ترقی مردم افغانستان منحیث یک حزب مدرن که درامروز زنده گی و مبارزه می نمایید ، با روشنی اعلام نمود که درمبارزه بخاطر تحولات بنیادی به سود انسان و بهروزی آن از اندوخته های جنبش دادخواهی ، دموکراتیک و مردمی کشور سود جسته ، و هیچگاهی در فکراحیای این سازمان ها که درشرایط متفاوت ملی و بین المللی می زیستند ، نیست .حزب با برخورد عقلانی رو به آینده داشته و وظایف و برنامه های خود را برنیازهای امروزین استوار نموده است. حزب به روشنی تصریح می دارد که تنها از کارکردهای خود دربرابرمردم پاسخگو بوده، و هیچگاهی صلاحیت حقوقی و مسوولیت پاسخگویی ازکرده های سازمان ها و افرادی که درگذشته و درپله های مختلف جنبش و سازمان کنونی نقش و مسوولیت داشته اند را ندارد. حزب هیچگاهی میل تغیرگذشته را نداشته ، و با آموزش از دستاوردهای گذشته جنبش دادخواهی کشور و جهان رخ به سوی آینده وهدف مطلوب دارد.

یکی از ویژه گی های برازنده و درخورتوجه حزب ما را ، مبارزه و مقاومت در برابرحاکمیت نیروهای تاریک اندیش و ارتجاعی وابسته ، که همه اهرام های قدرت سیاسی ـ اقتصادی و اجتماعی را در دست دارند، تشکیل می دهد . حزب بار دیگر به روشنی و بی پرده اذعان نموده که وضع موجود نتیجه فرمانروایی حاکمیت مافیایی و مردم ستیز، و جانبداری نیروهای ارتجاع  داخلی و جهانی از آن میباشد. تغیراین نظام فقط  توسط نیروهای مترقی و آزادی خواه و جنبش مردمی و تنها درپی مبارزه آگاهانه ، سازمان یافته و با برنامه میسراست و بس!

درحالیکه درجامعه جو یاس ، نامیدی ، تقدیرگرایی ، بدبینی وتسلیم فرمان میراند، حزب ما با افتخار و سرفرازی راه مبارزه را برگزیده است:

در برنامه حزب اصل « مبــارزه » برای تغیر و دگرگونی اصل بنیادی پذیرفته شده ، وبرای همین هم کلمه « مبــارزه »  بیش از ۳۵ بار در برنامه حزب تکرارشده است.

روکرد بر« مبارزه » برای تغیر و دگرگونی ، به جایی بازگویی و گلایه های گوش کرکننده از رخدادهای روان درکشور، یکی از ویژه گی بنیادی حزب را می سازد. حزب نه تماشاگر و تفسیرگر رخدادهاست ، بل وظیفه خود را تغیر دروضع موجود ، و بازیگری در میدان بزرگ سیاسی و اجتماعی تعین نموده ؛ و هیچگاه خود را درگرو بده بستان ها درحاکمیت موجود و چشم امید بستن به این یا آن شخص نمی بیند.

دلیل های عینی فراوانی برای تغیر در وضع وجود دارد. این دلیل ها را می توان در نارضایتی های بی مانند مردم ، رشد فزاینده فقر و بی خانمانی ، بیکاری ، اعتیاد ، کشتار و افزایش ناتوانی و بی مسوولیتی حاکمیت و حامیان جهانی اش ، بی باوری مردم نسبت به نظام موجود و بازیگران آن و...دید.

در پیام کنگره حزب عنوانی نیروهای دموکرات ، ملی و ترقی خواه کشورمی خوانیم :

« حزب ما نسبت به ادامه وضیعت جاری در کشور که به هیچ صورت به نفع رشد وتوسعه اقتصادی واجتماعی جامعه نبوده وبیانگر خواست ها ونیازهای مردم ما نمی تواند باشد، نگرانی عمیق خود را ابراز می دارد وتلاش برای بهبود این وضیعت را مسوولیت و کار مشترک تمام نیروهای دموکراتیک کشور می داند.»

با وجود بحران فراگیری اجتماعی و اقتصادی درکشور، درنتیجه پراگنده گی ، سازمانیافته گی مردم ، چند دسته گی درصف مبارزان امر دموکراسی ، پیشرفت و عدالت اجتماعی سطح آماده گی برای مبارزه منسجم و برنامه ریزی شده ضعیف بوده، و نیازمند تلاش ها فزونتر، گذشت و توجه بیشتر می باشد.

با آنکه حزب امکانات و ساختار معینی و گسترده سازمانی ، تبلیغی و نیروی انسانی را در اختیار دارد ، ولی بدون خود بزرگ بینی، ازسرمسوولیت تاریخی دست بسوی همه نیروهای هوادار دموکراسی و عدالت اجتماعی دراز، و آنها را برای شرکت دربرنامه ملی برای تغیر به سود مردم دعوت نموده است .دراسناد کنگره حزب میخوانیم :

«...حزب ما خاطر نشان می سازد که احزاب وسازمان های سیاسی ترقی خواه وعدالت خواه کشور ، دارای اهداف وارمان های مشترک ، مسوولیت های مشترک، دوستان ودشمنان مشترک بوده ، هیچگونه دلیل برای دوری مان ازهمدیگر در شرایط امروز و فردای کشورنمی تواند وجود داشته باشد. ما تمام دلایل روشن وموجه را برای متحد شدن بحیث یک مسوولیت ملی و تاریخی داریم واز دوستان و رفقای عزیز خود آرزوی برخورد واقعبینانه را درقبال شرایط کنونی و ضرورت های موجود را داریم» . ( از پیام کنگره حزب عنوانی نیروهای ملی ، دموکرات و ترقی خواه کشور)

 و یا:

« ...وحدت نیروهای ملی دموکرات بمثابه یک ضرورت تاریخی، اجتماعی و سیاسی ضامن توانایی در مبارزه، حضور و مشارکت وطن پرستان واقعی در کارزار سیاسی کشور است. »  ( از قطعنامه کنگره حزب )

نماینده گان برگزیده حزب با درنظرداشت شرایط موجود، والویت های سیاسی ـ سازمانی وظیفه شانرا با مسوولیت انجام دادند.حال سوال پیاده کردن ارزش ها، اصول و وظایف کوتاه مدت و درازمدت در برابرحزب ، رهبری و اعضای آن مطرح است .  

خوشبختانه حزب ما به ساختارهای گسترده سازمانی ، پیوند با شبکه های اجتماعی و صنفی ، شبکه های رسانشی ـ تبلیغی و نیروی انسانی آگاه ، باوقف و مسوولیت پذیرکه آماده سهمگیری و داشتن نقش سودمند در دگرگونی های به نفع میهن و مردم هستند، تکیه دارد. اینکه حزب ما در۲۶ ولایت کشور دارای شوراهای ولایتی ، و در ۱۸۱ ولسوالی و ناحیه ، دارای شورا های ولسوالی و ناحیه وی ، ۲۲ دفتر فعال حزبی در ولایات،  و ده ها سازمان توانمند برون مرزی ...میباشد،  نشاندهنده گسترده گی و نیرومندی حزب ماست.

 حال وقت آنست تا هرعضو حزب، سازمانها و ارگانهای رهبری آن  با آماده گی وسهمگیری مسوولانه ، با سازماندهی ، مدیریت و برنامه ریزی دقیق وعملی در راه تحقق اهداف کوتاه مدت و درازمدت کمرهمت بگمارند.اسناد حزب راباید دقیق خواند ، وظایف و شعارها را باید استخراج ، کادرها و اعضای حزب را با آن تجهیز، مواد لازم آموزشی و امکانالت مالی را دراختیارشان گذاشت.انجام این وظایف تاریخی و ملی بدون سهمگیری و گذشت میسر نیست ، باید با سکوت و بی تفاوتی و به من چی گویی ها ، خود خواهی و خود بزرگ بینی ها  نقطه پایان گذاشته ، با دسپلین و عمل مشترک و سازمان یافته منحیث اعضای خردمند و پابند به آرمانهای والای دموکراسی ، صلح  و عدالت اجتماعی  نقش مانرا درهر کجای این حزب و جهان که هستیم انجام دهیم.

زنده باد حزب پرافتخارملی، مترقی، نوآور و مردم دوست ما ، حزب ملی ترقی مردم افغانستان!

 

 

بامداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۱۸ـ ۲۸۰۹

 

یادداشت : دیدگاه های ارایه شده اندیشه و نظر نویسنده را بازتاب می دهـد. دیدگاه های حزب  ملی ترقی مردم افغانستان در اسناد و اعلامیه های رسمی آن انعکاس یافته است .

استفاده ازمطالب بامداد با ذکر ماخذ آزاد است.

Copyright ©bamdaad 2018

 

 کنفرانس سازمان بریکس در افریقای جنوبی

 

همراهی و همگامی مشترک در راستای رشد مشترک همگانی، و اشتراک در ثمرات بهره وری های انقلاب چهارم صنعتی

دهمین گردهمابی سران کشورهای بریکس، در افریقای جنوبی همزمان با یکصدمین سالگرد تولد نلسون ماندلا در ماه جون امسال برگزار شد. طبق معمول، این واقعه مهم بین المللی توسط رسانه های تجاری و دولتی غربی به حاشیه رانده شده و از حد و اندازه یک خبر کوتاه فراتر نرفت. میدانیم که این اجلاس بفاصله چندین ماه از اجلاس شانگهای برگزار میشود که در آن بخش عظیمی از سران کشورهای آسیای میانه شرکت داشتند. در اجلاس امسال بریکس، تمرکز ویژه ای روی قاره آفریقا شده بود. در اجتماع سران تشکیل دهنده گان اصلی این اجلاس (برازیل، روسیه، هند، چین و افریقای جنوبی) ، سران حدودا بیست کشور دیگر جهان سوم که عمدتا افریقابی بودند، بعنوان ناظر و میهمان حضور یافته بودند. در این مختصر من تلاش میکنم نظری کوتاه به سند نهابی این اجلاس انداخته و گزارشگونه ای از مضمون سند نهابی را ارایه داده باشم.
دراین سند بیست و سه صفحه ایی، به صد و دو ماده موضوعی مورد توافق پرداخته شده است...
شعار محوری این اجلاس « همراهی و همگامی مشترک در راستای رشد مشترک همگانی و اشتراک در ثمرات بهره وری های انقلاب چهارم صنعتی» میباشد . منظور از انقلاب چهارم صنعتی، انقلاب تکنولوژی دیجیتال و اینترنتی و کوانتم میباشد.
درسند درحالیکه از اتحادهای منطقه ایی از قبیل امریکای لاتین، اجلاس شانگهای و افریقا در راه تلاش جهت همکاری های تعاونی بخاطر بهره برداری مشترک از امکانات رشد همگانی مشترک حمایت میگردد، سازمان ملل متحد را بعنوان مرکزی ترین ارگان بین المللی جهت تصمیم گیری های بین المللی، تنظیم نظامی حقوقی قانونی بین المللی شناخته دانسته و خواهان اشتراک فعال تر و واگذاری کرسی های بیشتری برای نماینده گان کشورهای جهان سوم در شورای امنیت و دیگر ارگان های وابسته به آن میباشند. ضمن اشاره به تصویر عینی امروزین مرکز بندی های قدرتمند اقتصادی سیاسی بین المللی، نقش امروزین کشورهای مثل هند، افریقای جنوبی و برازیل بعنوان اعضای دیگر بریکس مشمول چنین حقوقی در شورای امنیت میباشند. بریکس، مناسبات و پرینسیپ های بین المللی را بر پایه های احترام متقابل به استقلال کشورها در کنار برخورداری از حقوق برابر بر پایه های مناسبات دموکراتیک در راستای همکاری های مشترک جهت منافع تامین منافع همگانی میشناسد.
تلاش در راستای تنظیم مناسبات بین المللی بر پایه های پلورالیزم بین المللی «مالتی لترالیزم» در راستای تعمیق دموکراسی، حقوق بشر، جهت تامین صلح، رفاه و آسایش مردم خصوصا در کشورهای درحال توسعه با تاکید بر فراهم کردن عرصه های هر چه فراخ تری جهت بهره گیری از تکنولوژی نوین دنیای دیجیتال میباشد. در این سند به کرات به برجسته کردن نقش سازمان ملل متحد و گسترش نقش کشورهای در حال توسعه در آن و افزایش نقش آن به عنوان ارگانی در راستای تنظیم مناسبات و تدوین بیشتر قوانین بین المللی برای بشریت می پردازد. در کنار آن به مبازره بر علیه فساد، رشوه، دزدی، تامین مالی تروریزم بین المللی و هر نوع تروریزم پرداخته و تهدید های یکجانبه بعضی کشورها ( امریکا، انگلیس و بعضی کشورهای غربی) جهت تحدید یک طرفه و تهاجم به کشورهای ضعیف تر جهت تعویض دولت ها و دیگر اهداف ژیوپولیتیک را زیرانتقاد میگیرد.
سند تشکیل ارگان ها و نهادهای تامین امنیت منطقه ای را زیرپرچم سازمان ملل متحد توصیه میکند و خواهان هرچه بیشتر برجسته تر شدن نقش سازمان ملل در حل معضلات بین المللی و تامین صلح در مناطق متشنج میباشد. در کنار آن این سند جامع به تک تک مسایل مرکزی مهم بین المللی پرداخته و در مورد همه آنها نظر و راهکار خویش را ارایه میدهد. این مسایل از انرژی، آب، محیط زیست، مسایل جمعیتی، کشاورزی گرفته ؛ تا به چگونگی رشد فنی تکنولوژیک و بهره وری از تکنولوژی مدرن جهت رشد یابی فزاینده تکنولوژیک اقتصادی اجتماعی می پردازد.
از چگونگی مدیریت فجایع طبیعی و محیطی گرفته تا چگونگی بهره برداری هر چه بیشتر و بهتر از امکانات دریایی، از چگونگی گسترش تاسیساتی و ترانسپورت زمینی، دریایی و هوائی گرفته تا چگونگی آبادانی شهرسازی و تامینات زیست شهری می پردازد. از چگونگی بهره وری از دانش و تکنولوژی بیولوژیکی گرفته تا واکسیناسیون و از بین بردن بیماری های مسری منطقه ای. از آزادی زنان و تشکیل نهاد ویژه زنان بریکس، گرفته تا تامین امکانات رشد آزادانه جوانان و تعلیم و تربیت علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی آنان می پردازد.
این اجلاس بصورت مشخص به مسایل امنیتی خاورمیانه، مساله اسراییل و فلسطین، وضعیت تشنج و جنگ در یمن، امنیت شمال افریقا، مساله اورشلیم و مساله کوریای شمالی پرداخته و در مورد همه آنها از استفاده از متدهای مذاکره، احترام متقابل، عدم دخالت های نظامی و غیره حمایت کرده و هر نوع تروریزم، تامین مالی تروریست ها و استفاده از شیوه های تجاوزگرانه و نقض کننده حقوق بشری را محکوم میکند.
اجلاس با تاکید بر استقلال کشورها و احترام متقابل خواهان آن میباشد تا حل مسایل افغانستان توسط خود مردم آن کشور، حل مسایل سوریه به مردم سوریه واگذار گردد. آنها خواهان مذاکرات میان کشورهای خلیج بوده و خواهان رفع تشنج در منطقه میباشند. آنها خواهان حفظ و پابندی به توافق نامه برجام میان ایران و سایر کشورهای امضا کننده آن میباشند. آنها کاهش تشنج در منطقه شبه جزیره کوریا حمایت میکنند و از ادامه و پیشرفت مذاکرات در این زمینه خشنود میباشند.

بریکس کشاندن رقابت ها مسابقات نظامی تسلیحاتی به فضا را بعنوان خطری جدی برای بشریت ارزیابی کرده و خواهان نقش فعالتر سازمان ملل متحد در جلوگیری از این امر میباشند. آنها از نقش نیروهای صلح زیر پرچم سازمان ملل متحد در مناطق متشنج حمایت کرده و نقش کارآفرین آنها را میستایند. در این زمینه به نمونه مثال توافق میان اتحادیه افریقا و شورای امنیت سازمان ملل در زمینه خاموشی سلاح ها در افریقا تا سال ۲۰۲۰ ترسایی را بعنوان موفقیت بزرگی ارزیابی میکنند.
سند بریکس، بر گسترش مناسبات توریستی، فرهنگی، تعلیماتی تحصیلاتی، هنری، ورزشی وغیره میان کشورهای دوست و جهان سوم اشاره کرده و نه تنها خواهان بسط و گسترش چنین مناسباتی میباشند، بلکه بصورتی مشخص در تک تک این موارد به تشکیل نهاد ها و ارگان های ویژه همکاری های میان دولتی توسط اعضای بریکس  جهت فورمولبندی و اجرای چنین پروژه هایی میباشند. بسط و گسترش مناسبات ورزشی بوسیله راه انداختن تورنمنت ها و مسابقات ورزشی دوره ای، یا گسترش مناسبات در زمینه فیلم، سینما، هنر و غیره را از طریق تشکیل ارگان های همکاری مشترک در تلاش است تا به مرحله اجرا در بیاورد.
بریکس خواهان گلوبالایزیشنی می باشد که موجب رفاه و توسعه مردم تمام کشورهای باشند، نه موجب فقر اکثریت به قیمت ثروت اندوزی برای اندکی. در این راستا آنها خواهان توسعه و گسترش و تعمیق سیاست های مالی و پولی « مانیتری و فیسکال » در عرصه کشورهای در حال توسعه بوده و خواهان پیاده کردن سیاست هایی در راستای توسعه تکنولوژیک، اقتصادی همه این کشورها در راستای تامین رفاه همگانی باشد. از جمله در این زمینه به تاسیس بانک ویژه توسعه توسط  بریکس  در برازیل یکی از این تصمیمات میباشد.
آنها در حالی که از شکل گیری نهادهای تصمیم گیری و اجرایی میان دولتی و تشکیل بانک های ویژه سرمایه گذاری، تامین اعتبار جهت پیاده کردن چنین پروژه هایی حمایت نموده و تشکیل میدهند، از نقش بیشتر کشورهای در حال توسعه در بانک جهانی و صندوق بین المللی مالی حمایت می نمایند. آنها از ظهور پدیده « بیت کوین» یا اسکناس دیجیتالی، یا «کریپتو کارنسی»حمایت کرده و آن را بعنوان وسیله ای جهت رهایی از وابسته گی به اسکناس های دیگری مثل دالر مریکایی اعلام کرده و بصورت وسیله ای جهت تامین و تعمیق نظام تبادل ارزشی تعاونی منطقه ایی از آن نام میبرند. این نظام پولی دیجیتالی میتواند به میزان راحت تری به انباشت ارزشی درمقیاس منطقه ای و بصورتی غیروابسته میتواند به میزان بیشتری امکانات رشد اقتصادی منطقه ای را فراهم نماید.آنها درعین حالیکه از تعدیلات گمرکی استقبال مینمایند، خواهان تعدیلات و ایجاد گشایش بیشتر در زمینه های تجارت بین المللی میباشند. آنها دراین زمینه نه تنها از اقدامات مسوولان مربوطه کشورهای عضو بریکس، در این زمینه استقبال می نمایند، بلکه خواهان چنین تعدیلاتی درعرصه های دیگر بین المللی از جمله سازمان تجارت بین المللی می باشند. آنها در راستای نظام مالیاتی، نظام حسابداری حسابرسی، نظام پولی یونیفورمی درمیان اعضا دراین راستا حرکت می نمایند تا حرکت های یونیفورم و همگون آنها را در این راستا هرچه بیشتر آسان نماید./ دنیز ایشچی /http://www.brics2018.org.za

بامداد ـ سیاسی ـ ۲/ ۱۸ـ ۲۵۰۹

یادداشت : دیدگاه های ارایه شده اندیشه و نظر نویسنده را بازتاب می دهـد. دیدگاه های حزب  ملی ترقی مردم افغانستان در اسناد و اعلامیه های رسمی آن انعکاس یافته است .

 

مارکسیزم و نقد بورژوایی

بخش ششم ( قسمت دوم )

به مناسبت دوصدمین سالروز تولد کارل مارکس

دیپلوم انجینرعمرمحسن زاده

این قسمت را با نوشتآوردی که بازگویه ای از نقد اصلی بورژوایی است آغازمیکنم :

" برخی دانشمندان جامعه شناس بورژوایی به یک دوران « پیش علمی » و یک دوران « علمی »  در تکا مل علوم اجتماعی معاصر معتقدند .آنها جامعه شناسی سده نزدهم ( و از جمله مارکسیزم ) را از نوع تجریدات میتافزیک و متعلق به دوران ماقبل علمی میدانند. به نظر آنها ، دوران ماقبل علمی علاوه بر عیب بزرگ « تجریدی » و غیر تجربی بودن خود ، دارای خصیصه مذموم « ایدیالوژیک » است ، یعنی تفسیر و تعبیر رویداد های اجتماعی را برای منظور خاصی ، به سود هدفی ، انجام میدهد . به علاوه دارای خاصیت وضع موازین ( نورماتیف ) و تعین ارزش نیک و بد پدیده ها ( اکسیولوژیک ) است ، و حا  ل آنکه به نظر آنها علم باید صرفا و مطلقاً بی طرف باشد و به توصیف پدیده ها بسنده کند، و کاراونیست که پدیده ها را در ترازوی پسند و سلیقه انسانی بسنجد ، چون جامعه شناسی ( به ویژه مارکسیزم ) از این حدود پا را فراتر می گذارد ، لذا ایدیالوژی است ، نه علم ." ( ۱ )

کارل رایموند پوپر که همچون دیگران در اثرش « فقر هیستوریسیسم »  چنان ادعا داشت، درکتاب دیگرش «جامعه بازو دشمنانش » ا ندیشه های افلاطون، هگل و مارکس را به نقدگرفته و میگفت که آن سه از نگاه تیوریک اساسگذاران سیستم های تمامیت خواه درجهان بوده اند. پوپر،افلاطون را متهم به خیانت به استادش سقراط ،  نموده و هگل را شارلتان و فریبکارمی خواند.هرچند او در برابر مارکس سرتعظیم فرود می آورد و او را به صفت اقتصاددان و جامعه شناس بزرگ قدر می نمود، ولی اسلوب دیالکتیکی مارکس را که ازهگل پذیرفته است، سخت نکوهش میکرد و معتقد بود  که افکار مارکس سر انجام به « جامعه بسته » منتهی خواهند شد .این جامعه را نخبه گان مهندسی میکنند و می پندارند که دارای شناخت علمی در باره منافع و خواست های توده های مردم اند . از این رو «جامعه بسته » دیکتاتوری تمامیت خواه است .

 درسالهای شصت سده پیشین ترسایی مناظره و گفتمان گسترده ای پیرامون تزهای مارکس، به ویژه اسلوب شناسی علم و علمیت اسلوب دیالکتیک براه افتاد . کارل پوپر بر مبنای تیوری »عقل گرایی انتقادی » خود با تیوری انتقادی و موضع مکتب فرانکفورت به مقابله برخاست و اعلام نمود : آن حکمی که نتوان ردپذیری آن را آزمون نمود ، آن حکم ، حکم علمی نیست .او سوسیالیزم علمی را به هیچ وجه علمی نمی دانست چون در « اثبات پذیری » و  « ردپذیری» آن مشکوک بود .

« مکتب تاریخی » یا « هیستوریسیزم » بیش از یک سده بر تحقیق علوم اجتماعی در اروپا احاطه داشت .این مکتب نیزهرگونه قانونمندی و حرکت پیش رونده تاریخ را رد می نمود و پیوسته بر یکباره گی و عدم تکرار رویداد های تاریخی تاکید میورزید . مکتب تاریخی باورداشت که در تاریخ و علوم اجتماعی مساله این نیست که پدیده ها توضیح و یا قوانین آنها کشف گردند ، بلکه مساله بر اینست که چه گونه « فرد گراییت تاریخی » را از راه مشاهده و فهم معنای آن  درک کنیم .تاریخ نگاری معاصر بورژوایی هر چند اصول و سقوط « مکتب تاریخی »  را به « نسبیت کامل »  مورد نقد قرارمیدهد، ولی خود هم علل حوادث تاریخی را در مختصات عام و روانی انسان جست و جو میکند و انسان و اراده او را خالق تاریخ میداند . بنا بر این طرزدید نیز تاریخ انسانی همچنان « قانونمند » و « پیش رونده « نیست .»دانشمندان بورژوایی با بهانه خود داری از « ایدیالوژه کردن »علم و نبود اصالتی در جامعه شناسی چون اثبات پذیری علوم مثبته حاضر نیستند تا پژوهش زنده گی اجتماعی انسان را علم بشمارند و موضوع و نقش فلسفه رادرزمان ما تعریف و تعین نمایند . از دیدگاه آنها گاه « حالات روانی » ، گاه «جوهرشخصیت فردی » و زمانی « نیروی اراده انسانی » وامثال آن میتوانند موضوع فلسفه باشند.

پژوهشگران بورژوایی ، به ویژه کسانی که با انسان شناسی ، روان شناسی و فرهنگ شناسی سر و کاردارند درمیان تاریخ تفکر اجتماعی و مسایل جامعه شناسی حد فاصل را نمی شناسند ودر نتیجه این اختلاط بحث هدفمند را به بیراهه میکشانند.آنها علاوه از اینکه جامعه شناسی مارکسیستی را علم نمی شمارند ، اسلوب دیالکتیکی را قبول ندارند ، جنبش تکاملی و پیش رونده جامعه را نمی پذیرند ، به قوانین خاص اجتماعی باور ندارند  ، معتقدند که در تحولات اجتماعی عوامل متعددی نقش دارند و از این رو دادن ضریب های مختلف به عوامل گوناگون اجتماعی درامرتکامل جامعه کار خطاست، یعنی در میان همه عوامل نباید به عوامل تعین کننده ، مسلط ، اساسی ، خاص و سمت و سودهنده توجه خاص صورت گیرد و آنها بر عوامل فرعی ، کوتاه مدت ، یکباره و تکرار ناشونده در تکامل اجتماعی ترجیع داده و مهم تر دانسته شوند. البته فهم و برداشت آنها از واژه های مبرم جامعه شناسی  چون تحول ، تغیر ، تکامل وغیره  نیز درخورتوجه است و باید دیده شود که آنها در کدام سیاقی و به کدام معنایی استعمال میگردند ، زیرا بازی با کلمات و مفاهیم از شیوه های شناخته شده پژوهش جامعه شناسان بورژوایی است که برای ناپدید ساختن اهرم تفکرعلمی مارکس در یک مقوله کلی و به ویژه ستردن شناخت قانونمندی دریک روند و پدیده اجتماعی بکار برده میشوند. سفسطه گران بورژوایی در مسخ کردن اندیشه های مارکس مهارت عجیبی دارند و آنها میدانند که چه گونه مطلبی را از محتوا تهی ساخته و سپس نقد کنند . به گونه مثال آنها میگویند :

جامعه شناسی مارکس به تقدم مطلق هستی مادی بر اگاهی اجتماعی باور دارد ، هستی معنوی را منفعل میداند ، ارتباط واقعیات مادی و معنوی را نادیده میگیرد ، رابطه قوانین اجتماعی را با قوانین طبیعی منکر است ، معنویات را روبنای ایدیالوژیک میداند ، علم را هم طبقاتی میدانند، مساوات خواهی اجتماعی و جمع گرایی آن به معنای نابودی آزادی و به ویژه آزادی فردی و مالکیت خصوصی  است». ( ۲ )  

برخی دیگر ازاین هم پا فراترنهاده ، ادعا میکنند :                                                                                      

 ـ  محتوای اساسی آموزش مارکس را « تکامل گرایی اجتماعی» تشکیل میدهد. در بین این آموزش و « تکامل گرایی بیولوژیکی » وجوه اشتراک دیده میشود .از این رو مارکسیزم با اندیشه های نژاد پرستانه ( مبارزه طبقاتی و مبارزه نژاد ها براساس دید نازی ها) نزدیک است .                                                                          

ـ  مارکسیزم حقیقت های جاودانه را از بین می برد ، اخلاق و دین را نابود میکند .در دیدگاه ماتریالیستی آن جائی برای خدا و حق طبیعی وجود ندارد و بر مبنای همین اصل دین افیون مردم است .

ـ  مارکسیزم خواهان لغو خانواده است و به جای تربیت فامیلی به تربیت اجتماعی توجه دارد .

ـ مارکسیزم می خواهد طبیعت انسان را تغیردهد و از این موجود « انسان نو» بسازد .

ـ  مارکس هیچگاهی خشونت را رد نکرده است و انقلاب قهر آمیز را « لوکوموتیف تاریخ » میدانست .

ـ مارکس موسساتی چون دولت ، طبقه و فرهنگ را بر « فرد » رجعت میدهد و او را جدی نمی گیرد ، در حالیکه دین زنده گی فرد را جاودانه و نژاد ها و تمدن ها را در برابراین جاودانگی چون مگس های یک روزه هیچ و پوچ میداند .

ـ نظریات مارکس در باره تحول با تیوری« سه گانه گی »" هگل یعنی « تز ، انتی تز و سینتز » همسانی دارد و به جز سازه فکری مضحک و مسخره چیز دیگری نیست .

ـ مارکس تفاوت میان دولت و جامعه را بدرستی نشناخته است. او خواهان تقویت جامعه دربرابردولت نیست و برعکس قدرت زدایی جامعه را در برابردولت میخواهد .

ـ مارکسیزم تیوری « توطیه « است ، زیرا دولت را وسیله ای دردست سرمایه داران و کارفرمایان می بیند .

ـ مارکسیزم می خواهد تا پلان زنده گی میلیارد ها انسان را در عرصه تولید و مصرف طرح ریزی کند. اقتصاد پلان شده و دولت تمامیت خواه انسان را برده میسازند .

ازاین گونه عیب جویی ها و تحریف اگاهانه میتوان نمونه هایی بیشتری آورد و شاخ و برگ آنها را بازکرد ، ولی به اسناد گفته معروف « مشت نمونه خروار» شاید بس باشد . درهمین چند نکته یاد شده مواد کافی برای بحث و گفتمان وجوددارد . دریغا که مانند قسمت پیشین مجال نوشتن درباره هریک آنها دراین نوشته مختصر مسیرنیست و اگر اشاره ای هم صورت گیرد باز هم اطلاع کافی و معلومات همه جانبه در باره مسایل نخواهدبود.از روی ناگزیری تنها به توضیحات اندک دانشوران پیرامون چند نقد پُرسر و صدای دانشوران بورژوازی بر اندیشه های جامعه و تاریخ شناسانه  مارکس بسنده میکنم تا فرصت رسد به انچه که نا گفته میماند .

احسان طبری در باره این ادعا که  آموزش مارکس ایدیالوژی است و نه علم، چنین مینویسد : « درمورد این سخنان به ظاهر " عالمانه " باید گفت که اولا هیچ دانشی نیست که مستقیم یا غیرمستقیم به مسایل زنده گی انسان مربوط نباشد، و درعمل تاریخ فرد و جامعه موثرنیفتتد .مراعات موضوع گرایی ( اُبژکتیویته ) یعنی فقدان داوری درتحقیق و نتیجه گیری دقیق و وفادارانه از این تحقیق البته درست است .ولی روشی که اُبژکتیویسم نام گرفته و هر گونه داوری ، جانبداری ، ارزش گذاری را رد می کند ، نادرست است . تحقیق علمی ای چه بسا شما را به یک سلسله نتیجه گیری های ضرور " ایدیالوژیک " برساند ، به ویژه اگر علم ، علم اجتماعی باشد . این کار خلاف علمیت نیست ، اگر قواعد اساسی علمیت ، یعنی بررسی جامع و بدون پیش داوری واقعیت و تحلیل منطقی و استنتاج منطبق از این تحلیل ،مراعات گردد. مثلا مارکسیزم بنای تحقیق را بر بررسی واقعیت عینی تاریخی مانند نیروهای مولده و رُشد آن ، تقسیم کاراجتماعی ، اشکال مالکیت ، شیوه های مختلف تولید نعمات مادی و معنوی، ماهیت طبقات ، تیپ و اشکال  مختلف عملکرد دولت ها ، انگیزه و ماهیت جنگ ها و غیره و غیره، بر اساس نسج تاریخ ، در زمان و مکان های مختلف قرارداده و تازه اعلام داشته است که نه تحقیقش ، نه تحلیلش و نه استنتاجاتش ، سخن آخرین نیست ، مرحله است در شناخت جامعه . این چه عیبی دارد ؟ ... چرا این نتیجه گیری " ایدیالوژیک " نباید بشود ؟ چون سپری و گذرا بودن نظام سرمایه داری را به اثبات می رساند و مدعیان برآنند که این نظامی است فطری ، غریزی، ابدی و نازدودنی ؟ وقتی جامعه در گذشته " تغیرکرده " ، چرا در آینده تغیر نکند ؟ می گویند " تغیر " غیر از تکامل است. لازمه تغیر کامل تر شدن ساختار و عملکرد جامعه نیست .... احدی مدعی نیست که مسیر تکامل اجتماعی همه گیر و مستقیم الخط است ، ولی نه تنها این مسیر در تغیر است ، بلکه این تغیر...پیش رونده است و سر انجام همه گیر میشود . » ( ۳ )

به ادامه این پاسخ میتوان افزود که برغم تیوری آفرینی های بی شمار و تعمیم های جامعه شناسانه دانشمندان بورژوایی ، کلید شناخت واقعی جامعه و تاریخ تا هنوز در دست آنها نیست و هر آنچه علوم نوین  چون « آموزش سیستم ها » و یا دانش « سیبر نتیک »شناخته اند بر خلاف ادعا های شان نه تنها در مغایرت با اندیشه های جامعه شناسانه و علمی مارکس قرار ندارند، بلکه دستآورد های آنها  تیوری های مارکس را تایید میکنند .اگر ازمیان این همه ادعا ها تنها گفته های پوپر را درباره «جامعه باز» و

«جامعه بسته » که این قدردرمیان روشنفکرا ن لیبرال و حتا نیروهای چپ و به ویژه  «چپ های بریده » مورد توجه قرارگرفته است مدنظرگیریم می بینیم که میان تعمیم های فلسفی و سیاسی پوپر و دستآورد های مشخص علوم یاد شده برداشت های متفاوت و فاصله دید و بدینترتیب ناهمخوانی بارزی وجود دارد . از دید گاه پوپر « جامعه باز»، جامعه کثرت گرا ( پلورالیستی ) ، تکامل یابنده ، کوشا در جهت بهسازی امور و رفع خطاها و اشتباهات است. در چنین جامعه ، دموکراسی «حاکمیت اکثریت » نیست ، هر فاعل تاریخی با تصمیم خود آورنده ای تاثیری بر سیر حوادث است ، نخبه گان حاکمیت ندارند ، تقسیم قوا چنان صورت میگیرد که در ان قدرت دولت ملی رو به کاهش و انحلال است و آزادی بیان و تشکیل اجتماعات امر طبیعی پنداشته میشود. جورج سوروش ، میلیاردر ایالات متحده امریکا برای ترویج این اصطلاح ( جامعه باز) که در اصل از شاعر بلند آوازه المانی و دوست خانواده مارکس ، «هاینریش هاینه » است

« انستیتوت جامعه باز » را پس از فروپاشی اتحاد شوروی اساس گذاشت و سعی نمود تا مدل فکری پوپر درسراسر جهان منتشرگردد و با حفظ اصل آزادی بهره کشان و بی عدالتی اجتماعی دورنمای جامعه ایده آل آنها گشوده شود ، ولی تا اکنون این « جامعه باز »  در عمل « باز» و طرح تیوریک آن برآورده نگردیده ، زیرا علم « آموزش سیستم ها » یا « تیوری سیستم ها » بر پایه تحلیل سا ختارها ، تحرک درونی ، رفتار و عملکرد سیتم ها ( از منظومه شمسی تا یاخته های بدن انسان ، از  سازمان دولت ، ماشین ها ، دستگاه های کمپیوتری تا محیط عظیم کیهان و ... ) به اثبات رسانیده که جامعه بذات خود همانند طبیعت یک سیستم باز است و این ارگانیزم بزرگ و بغرنج از انواع سیستم های فرعی ، ارگان ها و اجزا تشکیل شده است. هر یک از ساختارهای این سیستم دارای هیرارشی ، وظایف و نقش های مشخص است و تنها بر پایه ارتباطات متقابل ، کنش و واکنش ، درآمیخته گی و تاثیرات متقابل طبق یک برنامه یا دستورالعمل یا مدیریت کار میکند ، زنده گی میکند و تکامل می یابد . در جامعه « اطلاع » نوع تاثیر یک جز بر جز دیگر و یا بر تمام سیستم است و مقوله اساسی در دانش سیرنتیک که رابطه اجزا و چگونگی کار سیستم های بغرنج ، رهبری و مدیریت آنها را بررسی میکند بشمارمیاید. با ثابت شدن نقش و اهمیت« اطلاع » در پروسه اداره و رهبری ( فرماندهی ) یک سیستم دیده شد که با مطالعه چگونگی واکنش سیستم در برابر هر اطلاع میتوان به رازگونه گی سیستم و عمل آن پی برد .سیستم اجتماعی را نیز میتوان چنین شناخت . جامعه بشری مبین همبودگی انسان با طبیعت است و با محیط های گوناگون چون محیط بیولوژیکی ، ایکولوژیکی ، جغرافیایی... و محیطی که خود آفریده و آن محیط فرهنگی است سرو کار دارد .تضاد سیستم اجتماعی با محیط فرهنگی آن دال بر این امر است که روند تکامل اجتماعی پیوسته صورت میگیرد و تراکم « اطلاع » در جامعه ( نگانتروپی ) همواره سیستم را جوانترو با نظم تر میگرداند .در روزگار ما که به برکت کار بُرد و استفاده تکنالوژی رسانشی ، نظم دهی و رهبری  روند های انتقال معلومات ، دیگر هیچ کنج و کناری در جهان از دسترسی به تازه ترین و ضروری ترین اطلاع فراگیر و متنوع محروم نیست، میتوان گفت که «جامعه بسته وانتروپیک » چنانچه پوپر توصیف کرده رو به زوال است و یا وجود ندارد و مساله تکامل و شکوفایی اجتماعی بازهم همان اعتلا و ارتقای شیوه تولید و هستی معنوی جامعه است که با آموزش مارکس رابطه میگیرد. بدینسان دیده میشود که رشته های جالب و درخورد اهمیت فراوان علوم نوین با دانش جامعه شناسی مارکس ارتباط نزدیک دارند و نتایج مهم فلسفی آنها ( تجرید کردن و پرداختن به عام ) به توضیح پدیده های روحی و تفکر کمک میرسانند و جنبه وحدت مادی جهان را در روشنی بیشتر قرار میدهند .( ۴ ) از آنجایئی که علم با روابط قانونمند سرو کار دارد و قانونمندی روند های اجتماعی در آزمایشگاه زنده گی اجتماعی انسان و تاریخ ان  بررسی می گردند نمی توان به وثوق علمی جامعه شناسی شک نمود و ملاک « رد پذیری » را برای درستی حکمی مطالبه نمود . این امر را حتا تعداد زیادی از دانشمندان بورژوایی خود نمی پذیرند و میگویند که  « قوانین و احکام حالت آماری دارند و در آن پیوسته حالات استثنائی موجود است و لذا رد یک حکم در یک یا چند مورد به معنای عدم صحت آن حکم نیست... در واقع نیز هیچ حکمی در جهان وجود ندارد که صد در صد محمول خود را احاطه کند.» ( ۵ )

یکی از دلایل دیگرعدم موافقت برخی از دانشمندان بورژوایی با بینش مارکسیزم در  اینست که آموزش مارکس متکی بر پیوند گسست ناپذیر علوم طبیعی و علوم اجتماعی  است و علوم اجتماعی را ادامه علوم مثبته میداند . آنها این امر را نمی پذیرند و میتود های انتقادی ، تجربی و عقلانی شناخت جهان و زنده گی انسان را بر پایه علوم طبیعی بی بدیل و حقیقت را تنها از این طریق قابل ثبوت میدانند . در این رابطه حتا فیلسوف معروف ایمانویل کانت باری در هنگام چاپ کتابش « نقد خرد خالص » در سال ۱۷۸۷ ترسایی گفته بود : « اگر گذاشته شود که مرزهای علوم یکی در دیگری تنیده شوند این امر نه به معنای تکثر علوم ، بل مسخ آنها خواهد بود . » اما سیر زمان چیزی دیگری را نشان میدهد و امروز پژوهشگران بیشمار میگویند که فاصله میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی نسبت به فاصله طبیعت با خود علوم طبیعی کمتر و کوتاه تر است و هردو رشته علوم یکجا فرآورده فرهنگ بشری اند . بدون شک عمل و رفتارانسانی دارای اساس بیولوژیکی اند ولی نماد آنها فرهنگی و اجتماعی  است . دراینجا دانش های طبیعی و اجتماعی در یکدیگرعمل میکنند ، به ویژه اگر در نظر گرفته شود که تکامل نوعی انسان گذشته از مهمیز طبیعی دارای مهمیزی فرهنگی نیز است .هر چند تقسیم علوم به رشته ها و دسپلین ها درست است اما نباید فراموش کرد که هر موضوع پژوهش علمی پویا و باز است و در مرزهای ان ، دانش های گوناگون وارد بررسی میگردند . این مرز ها حد انتهائی نیستند ، بر خلاف ، تداوم ضرور ، تماس و نفوذ پیوند دهنده ، نقاط تقاطع  و حل مطالباتی اند که در یک مُدل یا یک  میتود و یا در چار چوب یک دانش قابل دسترسی نیستند .از این رو در آینده نیز نقش و عملکرد دانش های مرزی چون بیولوژی اجتماعی ، بیوشیمی ، انتروپولوژی ، ایکولوژی و ... فزونی خواهد گرفت . دانش فراگیر امروز و فردا میخواهد تا پژوهش ها به پیمانه هر چه بیشتر به شکل چند علمی ( میان علوم ) صورت بگیرد زیرا درغیر آن پیشرفت سریع علوم دور از تصور خواهد بود . این هما ن چیزی است که جامعه شناسی علمی مارکس را در ارتباط با دستآورد های علوم مثبته غنای بیشتر میبخشد و درستی احکام آنرا بیشتر نشان میدهد .اما چنانچه تذکررفت مخالفان مارکس ازدید ونتیجه گیری های مشابه  دانش های طبیعی و اجتماعی در باره تکامل و روندهای بی شمار زنده گی هم تصورات نادرستی را اشاعه میدهند و بر مارکسیزم میتازند . « تکامل گرایی » واژه ای است که از آن درجهت تحریف اندیشه های چارلس داروین و تدوین تیوری منحط « سوسیال داروینیزم » همواره سواستفاده صورت گرفته است .امروزعلوم متعددی ازجمله « اناتومی مقایسه وی » ، « پالیو

اُنتالوژی » و « بیوجیوگرافی»  آموزش تحول داروین را به اثبات رسانیده و دیگر کسی به این شک نمی نماید که موجود زنده مراحل تکاملی از ساده به بغرنج ، از پست به عالی را سپری نموده و در تاریخ طبیعت بار ها و بار ها استحاله کیفی رخداده است . جامعه نیز از شکل ساده به بغرنج رُشد نموده وهربارشیوه تولید پیشرفته تر بوجود آمده  و مناسبات اجتماعی متحول شده اند. دراین تحولات نقش مبارزات طبقاتی که بنا بر محتوای اجتماعی خود با تلاش موجود زنده برای بقای خویش فرق کیفی میکند همواره بر جسته بوده است. مبارزات طبقاتی را « نبرد نژاد » ها نامیدن، خود حرف بی معنا و پوچی است که مقاصد درونی و سویه علمی این مخالفان مارکس را نشان میدهد .همچنان این ادعا که مارکسیزم اخلاق و دین را نابود میکند ادعای بی اساسی بیش نیست و با آاموزش مارکس همخوانی ندارد . اخلاق از دید مارکس وحدت اگاهی انسان با رفتاراوست و این مجموعه عادات ، احساسات ، معتقدات ، آداب و سنن ، روش ها و موازین انسان ها را نیروی افکار عمومی و تربیت اجتماعی نگهداری میکند . اخلاق را هیچ قانونی بر جامعه تحمیل نمی کند .در رابطه با اخلاق است که برای مارکس واژه « وجدان » مطرح میگردد . اخلاق همیشه در جوامع بشری وجود داشته و خواهد داشت و این را مارکسیزم همواره گفته است.دین افیون مردم است : این جمله را بشریت شاید میلیون ها بار شنیده با شد . آیا منظور مارکس چنین بود که مخالفان او تاویل و تفسیر مینمایند ؟ در این جا گفته کامل مارکس را که در مقدمه کتاب « فقر فلسفه حق هگل » نوشته بود نقل میکنم : « فقر مذهبی از یک سو فقر واقعی و از سوی دیگر اعتراض دربرابرآنست. مذهب آه حسرت مخلوقات تحت فشار و طبع جهان بیرحم است ، جهانی که خود روح حالات بی روح میباشد. مذهب افیون مردم است . » کسانی که به مفهوم فقر از نگاه مذهبی ، به ویژه تصوفی ، و هم از نگاه مادی و اجتماعی آشنایی دارند میدانند که این واژه دارای چه معنا های متنوع و گسترده است و مارکس جوان در این جمله کوتاه چه فلسفه عمیقی را ابراز کرده است . افیون در این جا داروی تسلی بخش و آرام کننده ایست که چالش های زنده گی ،  بی عدالتی و رنج بیکران جهان سرمایه داری و یا هر نظام بیرحم مبتنی بر بهره کشی را تحمل پذیرو تداوم همزیستی اجتماعی رابرغم مشروعیت بخشیدن این فقر ممکن میسازد . بینش مارکس در باره دین نه تنها به دلایل چیستی و پیدایشی آن توجه دارد بلکه آنرا از نگاه فلسفی نیز توضیح نموده است .برشالوده این دید ، دردین  فرآورده های مغز انسان با پویایی خودی و اشکال مستقل ظاهر میشوند و آنها با همدیگرو انسان ها در رابطه و تناسب قراردارند. ازاین رو دین دارای یک حقیقت درونی است. زمانی که بنیادگرایان بورژوایی در باره دین ، حق طبیعی و یا تیوری تکامل بیولوژیک صحبت مینمایند ، چنان وانمود میکنند که گویی سخن همه بشریت را بیان مینمایند و در این « حقیقت محض » شان هیچ شکی نیست . آنها که از «حق طبیعی » صحبت مینمایند خوش ندارند تا بگویند که این حق در درازنای تاریخ بیش از چهارهزار سال قانونگذاری بشر همواره به گونه های متفاوت بیان شده اند و هر باردر وابسته گی با شرایط زمانی و مکانی ، به ویژه مراحل رُشد سیاسی و اجتماعی متفاوت تغیرخورده است .در باره این حق دید فرا مذهبی از گذشته های خیلی دور وجود داشته واین حق هرباری که روی کاغذ آمده به   « حق وضعی » مبدل گردیده است .پروتاگورس آفریننده تیوری منشا قانون ( قرار داد اجتماعی ) هزاران سال پیش از مارکس گفته بود که حقیقت پایه ذهنی دارد و حق را انسان ها خود تعریف میکنند . روشنگری نیز حق طبیعی را ناشی از طبیعت خردمند انسان میداند و جنبه های مذهبی آنرا رد مینماید . مارکس که برداشت های فلسفی کانت و هگل را در باره حقوق نقد جانانه نموده بود، پیوسته تصریح مینمود که حقوق همچو سیاست شکلی از اگاهی اجتماعی و پدیده تاریخی است ، ابدی نیست و تغیر میخورد .اوباری در نقد فلسفه حق هگل نوشته بود : « ریشه انسان ، خود انسان است .نقد دین با این آموزه بپایان میرسد که انسان عالیترین موجود برای انسان است . پس باید آنهمه مناسباتی که انسان در آنها به یک موجود توهین شده ، برده وار شده ، ترک داده شده و تحقیر شده مبدل میگردد به صورت قطع لغو گردند .» او دراین رابطه در جای دیگر میگوید « قلمرو آزادی درعمل از آنجایی آغاز میگردد که در آن کار مبتنی بر احتیاج و هدف غیر خاتمه پیدا کند .» و  سر انجام در مانیفست چنین میخوانیم : « انسان باید حالتی را بجوید که در آن رُشد آزادانه هر شخص ، شرطی برای رُشد آزادانه همه گان باشد . »

انسان نو که مارکس خواهان آنست نیزهمین است که نه تنها به خود، بل به جامعه انسانی خود بیاندیشد و در برابرهمه انسان های دیگر بی تفاوت نباشد . منظور از تربیت اجتماعی ترویج همین فرهنگ است . با چنین طرز دید مارکس میتوان گفت که او بیانگر عالیترین اخلاق بشری وارزش های انسانی است و نه انچنانی که مخالفان بی مروت وی ادعا دارند . همسان دانستن تیوری « سه گانگی » هگل با نظریات مارکس در باره تحول نیز چیزی به غیر از تحریف حقایق نیست . پُرواضح است که تکامل دارای اشکال بسیار متنوع ، بغرنج و مراحل بیشماراست و نمیتوان آنرا تنها یه یک شکل و در محدوده تنگ « تز ، انتی تز و سنتیز » خلاصه کرد . مارکس همواره تجزیه و تحلیل واقعیت عینی را راه شناخت گرایش ها ، قوانین و اشکال واقعی حرکت و تحول دانسته و بر پایه قانون دیالکتیکی نفیِ نفی ، مداومت ( وراثت ) ، تکرار ( بازگشت ) و پیشرفت ارتقایی را دوره های سه گانه تکامل دانسته است . میان این دو« سه گانگی » تفاوت ماهوی وجود دارد که مخالفان درنظر نمی گیرند .

اندیشه پردازان بورژوایی همچنان مدعی اند که مارکس در جامعه شناسی خود به « فرد »" و « فرد گرایی » توجه لازم ندارد و « جمع گرایی » مارکسیستی « فرد » را زیر پا میکند . برخی از این دانشمندان اراده گرا تا جایی به پیش میروند که  اصل « اختیار » را مطلق میسازند و «" من » را بمثابه تجلی این اختیار مستقل از هرگونه شرایط و قانونمندی عینی و بیرونی میدانند . البته این پندار با آموزه های مارکس همسانی ندارد و او با واقعیت بینی ژرف چنین میگوید : « انسان ها خود تاریخ خویش را میسازند ، اما نه به شکل اختیاری ، نه در تحت شرایط خود برگزیده ، بلکه در تحت شرایط بلاواسطه موجود و انتقال یافته از گذشته . » این بدان معناست که فرد بمثابه عنصر تشکیل دهنده جامعه در شرایط معین اجتماعی و فرهنگی پدید می آید و رفتارش در محیط زیستش و در تحت تاثیر عوامل زیستی وجودش شکل میگیرد . « جبر طبیعی » و «جبر تاریخی» چارچوب زنده گی اش را تعین میکنند . برای آزادی فرد باید شرایط مادی و معنوی بهتر و بیشتر وجود داشته باشد واین امر تنها در چار چوب جامعه آزاد مسیراست . آنچنانی که گفته آمد رابطه فرد با جامعه چون رابطه جز با کل سیستم است و مشخصه بارز زنده گی انسان در اجتماعی بودن آنست .فرد بدون جامعه نمیتواند زیست کند .در بیان همزیستی فرد و اجتماع آموزه مارکس اینست که رابطه هردو بایست به سود همدیگر باشد و مطلق ساختن  « فرد گرایی » و « جمع گرایی » ،  به ویژه به زیان همدیگر کارخطاست . شخصیت فرد باید در جامعه آزاد و انسانی  رُشد کند و شخص آزاده در امر شگوفانی این جامعه بکوشد .

در اینجا که به پایان این نوشته نزدیک میشویم اگر به ادعای مخالفان مارکس مبنی بر عدم اگاهی او از رابطه دولت و جامعه اشاره ای صورت نگیرد حرف مهمی ناگفته خواهد ماند .در جامعه شناسی مارکس دولت سازمانی است برای اعمال قدرت بر مردم در جهت برآورده ساختن منافع طبقات حاکمه در درون وبیرون از ساحه حا کمیت آن . از این رو جدایی اشکار میان دولت و مردم در نظام های گوناگون و در دوره های مختلف تاریخی همواره دیده شده و بر پایه این بیگا نگی رابطه دولت با جامعه پیوسته در تغیر بوده است . با پیدایش سرمایه داری و بورژوازی این تغیر در وجود پذیرش اصول دموکراسی بورژوایی و سهم دادن مردم در اموردولتی به شکل متمایزی نسبت به دوره های پیش از سرمایه داری  متبارز گردید. مارکس از این تغیراستقبال نمود و آنرا زمینه خوبی برای تشکل سازمانی و مبارزات مردم در برابر خود کامه گی ، خود سری ، مطلقیت ، ستم فیودالی و محرومیت از تعین سرنوشت خودی دانست . او نیک میدانست که بورژوازی از روی مصلحت بخاطر حفظ منافع خود به این سازش موافقه نموده است ورنه اگر تهد ید توده ها بیشتر گردد بدون درنگ شیوه های اِعمال قدرت خود را عوض خواهد کرد و رژیم های سیاسی خشنی را رویکار خواهد آورد .مارکس باور داشت که رعایت اصول دموکراسی و آزادی های مدنی زمینه ها و شرایط را برای مبارزه زحمتکشان مساعدترخواهد ساخت و در این رابطه باید به تشخیص ماهیت دولت و ارزیابی عواملی تا ثیر گذارنده بر روابط دولت و جامعه توجه جدی نمود . رُشد نهضت های کارگری، جنبش های آزادیخواهی، تاریخ انقلابات اجتماعی و پیدایش دولت های اجتماعی در سده پیشن ترسایی همه مبین درستی این نتیجه گیری خردمندانه مارکس است . البته نباید فراموش کرد که در دید دورنمایی رابطه دولت و جامعه را تیوری « پایه و روبنا » مارکس روشن میسازد . بدیهی است که آموزش مارکس همواره خواهان تقویت جامعه در برابر دولت های غیرمردمی بوده  و پدیده دولت را تاریخی و گذرا دانسته است .

 

پانویس ها:

۱ ـ   درباره انسان و جامعه انسانی ،  احسان طبری ، سال ۱۳۹۱ خورشیدی ، ص ۱۷

۲ ـ  همانجا ، ص ۱۱۸

۳ ـ   همانجا ، ص ۱۹

۴ ـ   « تیوری سیستم » دانشی است که در ان جنبه ها و اصول سیستم ها بمنظور تعریف و توضیح پدیده های مختلف و بغرنج بیان میگردند . کارل لودویک فُن برتالا نفی زیست شناس معروف کاشف آنست .

ـ  « سیبرنتیک» ، دانشی است که اصول ارتباطات متقابل و کار مشترک اجزای یک سیستم و امکان اداره آنها  را طبق برنامه و ضوابط معین بررسی ،  و تیوری رسانش ، نظم و فرمان دهی سیستم را طرح مینماید .در این دانش در گام نخست سیستم میکانیزم های منظم مورد توجه قرار میگیرد ، زیرا نظم را پروسه هایی میتوانند تعریف کنند که متکی بر سیستم ریاضی تخنیکی باشند . این دانش را ریاضی دان امریکایی نوربرت وینر اساس گذاشت.

هر چند برتالانفی تفکر میخانیکی سیبرنتیک را برای تعریف زنده گی مناسب نمی دانست و مخالف آمیزش تیوری سیستم با سیبرنتیک بود، باز هم این دو دانش پیوند گسست ناپذیر یافتند و اکنون به صورت متمم همدیگرعمل میکنند .

۵ـ   در باره انسان و... ، ص ۱۸ تا ۲۱

 بامداد ـ سیاسی  ـ ۳/ ۱۸ـ ۲۱۰۹

 یادداشت : دیدگاه های ارایه شده اندیشه و نظر نویسنده را بازتاب می دهـد. دیدگاه های حزب  ملی ترقی مردم افغانستان در اسناد و اعلامیه های رسمی آن انعکاس یافته است .

استفاده ازمطالب بامداد با ذکر ماخذ آزاد است.

 

 

 

 

خاورمیانه بر روی خط آتش

اردشیر زارعی قنواتی

هیچگاه اوضاع خاورمیانه این چنین بد و متلاطم نبوده است و به همین دلیل با اهداف تجاوزکارانه خارجی یک حرکت اشتباه می تواند در این خط آتش یک فاجعه بزرگ را رقم بزند و در چنین شرایطی بازیگران خط مقدم در صورت اشتباه می توانند سیبل تهاجمات خارجی باشند.             

حال و روز امروز خاورمیانه حداقل در حوزه کشورهای خلیج ، عراق، سوریه، فلسطین و یمن نه تنها خوب نیست که به شدت هم وخیم است چنانچه بیشتر به یک بیمارعاجل در وضعیت وخیم می ماند. از آنجا که مشکلات و رخدادهای این منطقه تا حدود زیادی در یک پیوند نزدیک با هم قرار دارند هم اکنون اوج گیری منازعات درهمه این حوزه ها نشان می دهد که منطقه در حال یک پوست اندازی و به احتمال زیاد تشدید درگیری های جدید است که می تواند همین تتمه ثبات موجود را هم بر باد دهد.

از طرف دیگر درهرسه بعد ملی، منطقه ایی و بین المللی هم اینک همه نیروهای رقیب درتقابل با هم قرارگرفته اند و از مرحله رقابت های نیابتی هم درحال گذار به مرحله رویارویی مستقیم می باشند. به یک تعبیر بسیارساده و عینی می توان گفت که خاورمیانه هم اکنون بر روی خط آتش قرارگرفته است و یک حرکت نادرست سیاسی و اشتباه محاسبه نظامی می تواند یک فاجعه منطقه یی را به دنبال داشته باشد. این وضعیت در شرایطی که نیروهای الترناتیف درمنطقه هیچ نشانه ایی ازکاهش تنش را نشان نمی دهند دست قدرت های فرامنطقه یی برای دخالت بیشتر و شراکت در تجاوزات مستقیم را افزایش داده است. اظهارات هفته های اخیر از سوی رهبران امریکایی که واکنش متقابل رهبران روسیه را به دنبال داشت به خوبی نشان می دهد که وضعیت وخیم و شکننده تراز آنست که گمان می شود.        

در خلیج به موازات بازگشت تحریم های امریکای علیه ایران بعد از خروج دونالد ترامپ، از توافق هسته یی « برجام» و نزدیک شدن به مرحله دوم این تحریم ها که به زعم مقامات واشنگتن باید صادرات نفت ایران به صفر برسد ( که امکان پذیر نیست اما کاهش شدید صدور نفت ایران از هم اکنون آغاز شده است) بحث امنیت خلیج و تنگه هرمز به یک موضوع اصلی در شطرنج سیاسی – امنیتی منطقه تبدیل شده است. در حالی که مقامات ایرانی بر حکمرانی خود بر تنگه هرمز و در صورت قطع کامل صدور نفت خود، به جلوگیری از صدور نفت دیگران تاکید کرده اند، مقامات سیاسی و نظامی امریکایی به صراحت از دردست گرفتن کنترول تنگه هرمز توسط ناوگان دریایی امریکا سخن گفته اند. این سخنان در واقع به مفهوم شروع یک جنگ منطقه ایی و هم چنین اشغال حوزه سرزمینی ایران از طرف امریکا خواهد بود که هرگز در این محدوده نمی تواند باقی بماند و می تواند به یک جنگ فراگیر تبدیل شود. چنانچه جیمز متیس، وزیر دفاع امریکا در روز سه شنبه ۲۸ اگست در دیدار با جنرال جوزف دانفورد، رییس ستاد مشترک ارتش این کشور گفته است « به ایران درباره شرارت‌هایی که همچنان در منطقه انجام می ‌دهد هشدار داده شده است، درباره قتل‌هایی که مرتکب شده‌اند، کاری که همراه با اسد در سوریه انجام می ‌دهند، تهدید شان به بستن تنگه هرمز و حمایت شان از حوثی‌ها با موشک‌هایی که به عربستان سعودی شلیک می‌شود». تعیین برایان هوک، مسوول ویژه رسیده گی به امور ایران در وزارت امور خارجه امریکا یک قطعه دیگر از همین پازل تشدید منازعه و تمرکز بر فشارهای خردکننده در شرایطی است که هژمونی جهانی امریکا به شدت در حال افول بوده  و راست افراطی به رهبری ترامپ سعی در معکوس کردن این روند حتا به بهای یک جنگ را دارند.                       

در سوریه به موازات پیروزی ارتش این کشور به کمک متحدین خود و به تعبیری شکست پروژه های جنگ داخلی و فجایع تروریزم اسلامی در قالب گروه هایی چون داعش، با کمک کشورهای امپریالیستی و در راس آن امریکا، ارتجاع منطقه ایی به رهبری عربستان، تمایلات تجاوزکارانه تاریخی اسراییل و ترکیه، موضوع حمله به منطقه  ادلب، باردیگرهمه نیروهای حاضر درصحنه را به تحرک و رویارویی واداشته است. در حالی که از قبل امریکا و چند کشور اروپایی اعلان کرده اند در صورت استفاده دولت بشار اسد ، از تسلیحات کیمیاویی (بهانه همیشه گی) در حمله به ادلب واکنش قاطع نشان می دهند این بار روسیه بخش بزرگی از ناوگان دریایی خود را به دریای مدیترانه و درجوار مرزهای سوریه مستقر کرده و امریکاییان نیز ناوگان دریایی خود در این منطقه و خلیج  را به شدت تقویت کرده اند. این رویارویی در آستانه جنگ ادلب نشان می دهد که رخدادهای سوریه به نقطه تعیین کننده ایی رسیده است و طرف بازنده نمی خواهد شاهد پیروزی قطعی دولت اسد باشد. موضوع سوریه با موضوع ایران در یک راستا دنبال می شود و این امکان وجود دارد که پای امنیت سرزمینی ایران هم در این شرایط پرتنش به جنگ باز شود و این مساله می تواند کل منطقه خاورمیانه را درگیر جنگ کند. به همین دلیل عقلانیت سیاسی حکم می کند ایران خود را از متن حوادث خارج کرده و بگذارد روسیه در خط مقدم این نبرد سرنوشت ساز قرار داشته باشد چون آنان توان بازدارنده گی متقابل را دارند.           

در جنگ یمن اما اوضاع به نفع ایتلاف به رهبری عربستان جریان ندارد و بعد از حملات عدیده به غیرنظامیان و به خصوص کودکان که به قربانی شدن صدها تن درهفته های اخیرمنجر شد با گزارش بازرسان تحقیق سازمان ملل متحد درمحکومیت و ایراد اتهام رسمی علیه نیروهای ایتلاف در خصوص جنایات جنگی افکارعمومی جهانی علیه ریاض بسیج شده است. بعد ازگزارش سازمان ملل متحد و فشارهای زیادی که در پارلمان های کشورهای فروشنده تسلیحات و حامی عربستان انجام شد و به تبع واکنش دولت های این کشورها را به دنبال داشت، بالاخره ریاض پذیرفت که بر اثر اشتباه عوامل اجرایی این فجایع انجام شده است. یمن بعد از این گزارش از حاشیه و بی تفاوتی جهانی خارج شد وهم اکنون فشار بر ایتلاف به رهبری عربستان و امارات متحده عربی به شدت افزایش یافته است. دراینجا هم پای ایران به موضوع کشیده می شود و به دلیل حمایت تهران از حوثی ها ، در زیر پوسته این بحران و جنگ یک تسویه حساب منطقه ایی با دولت ایران در دستورکار رقبای منطقه ایی و بین المللی آن قرارگرفته است که هم زمانی این رخدادها می تواند این رویارویی را تشدید کند. 

درعراق چند ماه بعد از انتخابات پارلمانی این کشور که به تشتت و پراکنده گی در بین نیروهای سیاسی بیشتر دامن زده است هنوزهیچ چشم اندازی برای تشکیل دولت دیده نمی شود. نیروهای حامی دولت جمهوری اسلامی و نیروهای مستقل و یا حامی محور امریکا ـ عربستان به شدت درحال یارگیری می باشند و هم زمان اعتراضات مردمی علیه فساد حاکم در ساختار سیاسی این کشور تشدید می شود. عراق هم امروز به یک سیاهچاله برای ایران و منطقه تبدیل شده است و این رقابت سیاسی می تواند این کشور را دوباره آبستن بی ثباتی سیاسی و میدان منازعات نظامی کرده؛ و پای جمهوری اسلامی را نیز به موضوع باز کند. هیچگاه اوضاع خاورمیانه این چنین بد و متلاطم نبوده است و به همین دلیل با اهداف تجاوزکارانه خارجی یک حرکت اشتباه می تواند در این خط آتش یک فاجعه بزرگ را رقم بزند و در چنین شرایطی بازیگران خط مقدم در صورت اشتباه می توانند سیبل تهاجمات خارجی باشند.

امداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۱۸ـ ۲۵۰۹

یادداشت : دیدگاه های ارایه شده اندیشه و نظر نویسنده را بازتاب می دهـد. دیدگاه های حزب  ملی ترقی مردم افغانستان در اسناد و اعلامیه های رسمی آن انعکاس یافته است .

 

 

 

افزایش قدرت احزاب راست گرای افراطی در اروپا

نتیجه انتخابات اخیر سویدن برای تمام کسانی که الگوی سویدنی را بر پایه برابری، رفاه، در خط مقدم حقوق زنان و دفاع از محیط زیست محسوب می کردند، رخداد تکان دهنده ای حاکی از قدرت گرفتن احزاب راست گرای افراطی در اروپاست.

به گزارش رسانه ها اشتباهات اروپایی ها در ۱۰ سال اخیر، منجر به تضعیف سویدنی ها شده و میدان را برای شکل گیری گروه بندی های سیاسی با رویکردی خصمانه در قبال مهاجران بازگذاشت که در نهایت ضد اروپایی نیز می باشد. دمکرات های سویدن که در آغاز گروهی کوچک با گرایش های نیونازی بودند، توانستند با استفاده از نفرت ملی علیه بیگانه گان به یک نیروی ملی گرایانه تبدیل شوند.

با اینکه برخی نظرسنجی ها حاکی از پیروزی راست گرایان افراطی بود، اما پیشروی آنها تصویر آرام کشور نمونه ای مانند سویدن را در اروپا خراب کرد. یقینا سویدن در سال ۲۰۱۵ ترسایی زمانی که بیشترین تعداد پناهنده گان را نسبت به جمعیت خود پذیرفته بود، الگو محسوب می شد، زیرا موفق به حفظ رشد پایدار، مازاد بودجه و شاخص بیکاری بسیار پایین شده بود. با این وجود، افزایش آرای کسب شده از سوی حزب راست گرای افراطی « دموکرات ها»  نشان داد که مساله پذیرش پناه جویان، فقط پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و یا امنیتی ندارد، بلکه قبل از هر چیز در کشوری تبدیل به مساله هویتی شده است که زمانی همگونی فرهنگی مطلقی داشت، اما در طول یک نسل، تبدیل به جامعه ای چند قومی شد.

پارادوکس پیروزی « دموکرات ها» ی سویدن این است که دقیقا زمانی به قدرت رسیدند که شمار پناه جویان جدید به پایین ترین حد از سال ۲۰۱۵ ترسایی رسیده است و بنابراین نمی توان از واکنش داغ در قبال بحران سخن گفت. موضوع پناه جویان بیش از اینکه دلیل آن باشد، نشانه معضلی در سویدن و بخش اعظمی از اروپاست. الگوی سویدن هویت ملی بسیار روشنی ایجاد کرده که سویدن امروز از آن تصویر دور شده است.

« دموکرات ها»ی سویدن امیدوارند تا در آینده تبدیل به نخستین حزب این کشور شوند که البته درصورتی که احزاب سنتی این کشور نتوانند پاسخی برای نگرانی رای دهندگان و لزوم معنا دادن به الگوی سویدنی پیدا کنند، امکانپذیر خواهد شد.

احزاب و جنبش های راست گرای افراطی سال هاست که در سراسر اروپا رو به گسترش بوده و از طریق ایتلاف با احزاب محافظه کار، وارد دولت ها می شوند. احزاب و جنبش های راست گرای افراطی در پی بحران پناه جویان در اروپا در سراسر این قاره گسترش یافته  و رشد کردند. راست گرایان افراطی در انتخابات مجارستان تبدیل به دومین قدرت این کشور شدند، به گونه ای که حزب راست افراطی « جوبیک » در انتخابات پارلمانی هشتم اپریل گذشته، با کسب حدود ۲۰ درصد آرا، در جایگاه دومین حزب نیرومند قرار گرفت. حزب  « فیدسز » وابسته به ویکتور اوربان ، نخست وزیر مجارستان نیز با کسب حدود ۵۰ درصد آرا اول شد که اغلب نماینده گانش را راست گرایان تقریبا افراطی تشکیل می دهند.

چند هفته قبل از آن نیز حزب  « اتحاد » به رهبری متیو سالوینی ، در روز چهارم مارچ ۱۷ درصد آرا ایتالیایی ها را کسب کرد و برای نخستین بار از حزب راست گرای میانه « فورتسا ایتالیا » که تنها ۱۴ درصد آرا را به دست آورده بود، پیشی گرفت. سال هاست که راست گرایان افراطی در تمام اروپا رو به رشد هستند و این مساله فقط به ایتالیا و مجارستان منحصر نمی شود.

فهرست موفقیت های راست گرایان افراطی بسیار طولانی است. حزب راست گرای افراطی       ( حزب آزادی اتریش ـ FPÖ ) در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۱۷ ترسایی اتریش موفق، به کسب ۲۶ درصد آرا شد و اکنون به همراه حزب اول راست گرایان میانه در دولت حضور دارد. همچنین نوربرت هوفر، کاندیدای راست گرایان افراطی در دور نخست انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶ اتریش موفق به کسب ۳۵ درصد آرا شد. اما در دور دوم انتخابات هفت درصد آرا را در رقابت با الکساندر فون در بلن، نامزد سبزها از دست داد.

در انتخابات سال ۲۰۱۵ترسایی  دانمارک نیز حزب « DF » با ۲۱ درصد آرا، دوم شد. دولت دانمارک به ریاست حزب راست گرای میانه « Venestre»  به آرای حزب « DF » جهت کسب اکثریت در پارلمان این کشور نیاز دارد. این حزب که ملی گرا و مخالف اتحادیه اروپاست، در برنامه خود، ممنوعیت ورود مهاجران مسلمان را درج کرده است.

در انتخابات پارلمانی ۲۰۱۶ سلواکیا نیز ملی گرایان حزب« LSNS  » و حزب ملی سلواکی«   SNS » هر یک هشت درصد آرا را کسب کرده و در مجموع ۱۶ درصد از رای ها را بدست آوردند. تا چند ماه پیش حزب«  » LSNS از نماد « گارد هلینکا»  استفاده می کرد که شبه نظامیان فاشیست متحد دولت طرفدار نازی ها در سال های ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۵ ترسایی بودند.

سال گذشته (۲۰۱۷) صحبت از نتیجه عالی حزب راست گرای افراطی( AfD  ـ الترناتیف برای المان) بود که در انتخابات سپتامبر ۲۰۱۷ ترسایی آرای خود را سه برابر کرد و از ۴٫۷ درصد در سال ۲۰۱۳ به ۱۲٫۶ درصد رساند و برای نخستین بار موفق شد نماینده گان خود را در بوندستاک ـ پارلمان ملی المان  انتخاب کند. این حزب که گرایش های نیونازیستی دارد، در انتخابات سپتامبر ۲۰۱۷ ترسایی موفق به کسب میلیون ها رای در مناطق فقیرتر المان شرقی شد.

نتیجه  دیگری که توسط راست گرایان رادیکال در اروپا بدست آمده است، مربوط به «  فرونت ناسیونال ـ جبهه ملی»  در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۷ ترسایی  فرانسه می شود که مارین لوپن رهبر آن در دور نخست با کسب ‘ ۲۱٫۳ درصد آرا، تنها سه درصد با امانویل مکرون رییس جمهور کنونی این کشور فاصله داشت. هر چند لوپن در دور دوم شکست خورد، اما به هرحال توانست ۳۳٫۹ درصد آرا را بدست آورد.

در انتخابات پارلمانی اخیر ایتالیا نیز علاوه بر موفقیت حزب راست گرای افراطی « ‘اتحاد» ، احزابی که عملا نیوفاشیست محسوب می شوند، شمار آرای خود را نسبت به انتخابات پیشین چند برابر کردند. برای مثال جنبش راست افراطی « ‘کازاپوند » شمار آرای خود را ۶ برابر کرد و از ۵۰ هزار در سال ۲۰۱۳ ترسایی به ۳۱۰ هزار افزایش داد. حتا جنبش راست افراطی « فورتسا نویوا » نیز نتایج خود را بهتر کرد. فهرستی که در آن حزب راست گرای « ایتالیا به ایتالوی ها « نیز شمار آرای خود را از ۹۰ هزار در سال ۲۰۱۳ ترسایی به ۱۲۷ هزار رای افزایش داد.
جنبش های راست افراطی حتا در مالت نیز گسترش یافته اند که در سال ۲۰۱۶ ترساییجنبش میهن پرستان مالتایی در آن تاسیس شد.

موضوع جدید این است که در طول این سال ها، اغلب احزاب راست گرای بنیادگرا موفق شده اند از طریق ایتلاف با احزاب محافظه کار، وارد دولت شوند. این نوع ایتلاف ها در پولند، اتریش و بلژیک وجود دارد، درحالی که دولت دانمارک نیاز به آرای راست گرایان افراطی برای کسب اکثریت پارلمانی دارد.

راست گرایان افراطی در اروپا چهره های زیادی دارند، از حاکمیت گرا تا پوپولیست (عوام گرا)، از مخالفان اتحادیه اروپا تا یوروفوبیک ها و برخی اوقات نیز به طور علنی نژادپرست و بیگانه هراس هستند. تردیدی نیست که این احزاب قدرت اصلی خود را درسال های اخیر با استفاده از بحران پناه جویان و وعده مبارزه با اسلام، به دست آورده اند.

البته استثناهایی نیز وجود دارد: اسپانیا و پرتگال برای مثال از جمله معدود کشورهای اروپایی هستند که راست گرایان افراطی موفق به تحقق خود نشدند. در این دو کشور جنبش های ملی گرا و بیگانه هراس هرگز حتا نتوانسته اند یک درصد آرا  را کسب کنند. این کشورها ۴۰ سال پیش از دوره ای طولانی حکومت دیکتاتوری استبدادی و ملی گرایی خارج شده اند و بدین صورت موضوعات سنتی راست گرایان افراطی هنوز از نظر اجتماعی غیرقابل قبول محسوب می شود، چرا که یادآور گذشته نزدیک آنهاست.

 

منبع تصویر : Rhein Zeitung

بامداد ـ سیاسی ـ ۱/ ۱۸ـ ۲۱۰۹

یادداشت : دیدگاه های ارایه شده اندیشه و نظر نویسنده را بازتاب می دهـد. دیدگاه های حزب  ملی ترقی مردم افغانستان در اسناد و اعلامیه های رسمی آن انعکاس یافته است .

استفاده ازمطالب بامداد با ذکر ماخذ آزاد است.