کلچر قبیلوی مانع رشد مدنی و پخته گی حزبی و سازمانی است

 

 

(در ادامه) چهل و هشت ساعت با استاد میر اکبر خیبر

چرا اندیشه های حزب دموکراتیک خلق نیازمند نقد است؟

(بخش چهارم)

نوشته : محمدعالم افتخار

در شروع عرایضم از نشست ها با استاد میر اکبر خیبرکه درعنفوان ۲۰ سالگی برایم دست داده بود این تیترها را قید کرده بودم:

 ـ روح و روان هم از هوا و آب و نان آغاز میشود،
ـ کلچر قبیلوی مانع رشد مدنی و پخته گی حزبی و سازمانی است،
ـ «سنگر جهل » بریتانیا در امتداد سرحدات جنوبی و شرقی؛ منبع خطر دایم برای ماست ، 
ـ تیوری طبقات و مبارزه طبقاتی درست ترین تیوری است ولی آسانترین نیست ،
ـ ملاحظاتی پیرامون همزیستی مسالمت آمیز دولت ها، دیتانت و صلح جهانی، اتوم، بمب اتومی و جهان اتومی شده.

 

در بخش روح و روان...، صحبت و دیالوگ استاد خیبر با من؛ جنبه استاد ـ شاگردی نه؛ بلکه جنبه روانکاوی و رواندرمانی پیدا کرد و این جنبه ـ کم ازکم برای خودم چنان آموزشی بود که از سلول های مغزم گذشت و بر تمامی سلول های گوشتی و پوستی و استخوانی ...نشست و به واقعیت و نیروی مادی مبدل شد.

با اینکه خواننده گان این سلسله اغلب بالاتر از ۴ ـ ۵ برابر سایر مقالات اینجانب بوده و میباشند؛ معهذا صمیمانه از جوان دختران و جوان پسران افغانستان که چشم و چراغ مردم سخت اهانت شده و وطن سخت عقب نگهداشته شده ما اند، تمنا دارم که این ارثیه آن استاد شهید را به درستی قدر بدانند و از آن کمال بهره را ببرند.منجمله به سبب و علت اینکه او را خیلی زود و نابهنگام ازما گرفتند؛ او مانند خیلی از پیش کسوتان دیگرحزب دموکراتیک خلق  فرصت نیافت در ستیژهای بزرگ ظاهرشود یا به طریق رادیویی و تلویزیونی ثروت اندوخته ها و اندیشه هایش را با جوانان و مردمان مان قسمت نماید.

البته من نمیدانم دست نوشته ها و یاد داشت هایی از خود دارد و یانه و اگر داشته مبادا ـ چنانکه میگویند: مانند تمام خانواده نخستش ـ از بین برده شده باشد؟

با این تمنا اجازه دهید به روال بخش های گذشته؛ به ادامه داستانوار موضوع بپردازم:

***

پیش از ناهار (غذای چاشت) استاد خیبر، باری با دستان خودش چای دم کرده بود و اینک برای بار دوم برخاست و گفت: یک چای سرشته کنیم غذای مان هم میرسد و باز ادامه میدهیم.هان، صحبت بعدی مان باید روی « مرکبات » باشد که از عناصر مختلف تشکیل میشوند و تمام راز تکامل هستی مادی که در زمین به حیات و به بشر رسیده است؛ در آنها نهفته میباشد.به سخنان قبلی ما و هم به آنچه در مکتب درین باره ها خوانده و یاد گرفته ای یک مرور کن و برای این کار و هم مقداری استراحت کردن میتوانی به اتاقت بروی و دراز بکشی.

پیشتر از اینها به ادامه مباحث روی تطورات ۱۴ میلیارد ساله در کایینات و چگونگی پیدایش عناصر صد و چند گانه فیزیکی؛ من از استاد خیبر پرسیده بودم که:

ـ فرمودید در جریان ده میلیارد سال دو نسل ستارگان و خورشید ها دچار « مرگ ستاره» ای شده و از بین رفته اند و خورشید ما از نسل سوم است و حدود پنج میلیارد سال از عمر آن گذشته؛ با اینهم شاید تا پنج میلیارد سال دیگر عمر نماید.

چطور این ستاره میتواند برابر تمام عمر دو نسل پیشتر ازخود عمر کند؟

استاد از سوالم ابراز مسرت بسیار نموده در پاسخ گفت:

ـ نظر بیشترین علمای فیزیک این است که عمرغول های ستاره ای به بزرگی جرم شان یک نسبت معکوس دارد، یعنی هرچه ستاره خورشیدی کلانتر بوده باشد زود تر مواد سوخت هسته ای خود را میسوزاند و به انرژی یا عناصر سنگین تر مبدل میکند؛ در انجام همین فعل و انفعالات است که زمان « مرگ ستاره» ای فرا میرسد.

البته ساده انگاری نشود ما با این حرف ها فقط یک تصور از موضوع گرفته میتوانیم ولی علم درین موارد بسیار پهناور و پیچیده بوده روز بروز هم غنی تر و گسترده تر میشود.

معلوم است که خورشید ما یکی از خورد ترین ستارگان خورشیدی است و غول های ستاره ای نسل اول و دوم صد ها و هزاران و شاید میلیونها برابر خورشید ما بزرگ بوده اند. همین حالا هم غول های ستاره ای وجود دارد که صد ها و هزاران برابر خورشید ما جرم دارند و تصور میرود که به همان اندازه هم بیشتر گرم و روشن و پُرجاذبه ... باشند.

ممکن است در نسل های اول و دوم هم؛ استثناً خورشید های کوچک وجود داشته باشند و بنابر این حسب فرضیه ایکه گفتم شاید هنوز « زنده » استند.

اینجا یک مساله دیگر هم باید گوشزد شود که کایینات مدام درحال انبساط و فراخ شدن است و یافته های جدید علم فیزیک میرساند که سرعت این انبساط ممکن است به اندازه سرعت نور باشد که در فضای خالی نزدیک به ۳۰۰۰۰۰ (سه صد هزار) کیلومتر فی ثانیه است.

محتمل است که این حد سرعت انبساط کایینات هم در تغییرات غول های ستاره ای عظیم نقشی داشته باشد.

به هرحال ما اینجا قرار نیست درس های بسیار عالی و دقیق فیزیک، آنهم فیزیک کیهانی را بخوانیم یا بیاموزیم و نه من فیزیکدان استم. صرف یک سلسله تیوری ها و فرضیه های عام را میخواهم عرض کنم که بینش وسیعتر در باره جهانی که به آن تعلق داریم تولید نماید و کمک کند در سطوح مشخص تر مانند آفتاب و زمین و زنده گی و جامعه و قوم و قبیله و حزب و دولت و شخصیت وغیره؛ بتوانیم درست تر و دقیق تر بیاندیشیم و شناخت پیدا نماییم. و اینگونه دارای جهانبینی علمی تر و جهانشناسی عمیق تر و درست تر و روشنتر بگردیم.

***

استاد خیبر؛ همچنان برایم از حالات چندگانه یا (الوتروپیک ها)ی عناصری مانند اکسیژن و کاربن  سخن گفته بود منجمله از اینکه الماس همان کاربن است که به اثر متأثر شدن از فشار و نیروی فوق العاده تغییری در ترکیب ذرات تشکیل دهنده اتوم آن رخ داده است؛ لهذا ما الماس را نمیتوانیم یک عنصر مستقل و جدا از کاربن بشماریم در حالیکه کاربنِ عادی هم نیست.

اینگونه « ازون» یک الوترپیک اکسیژن است که تقریبا به عین علل که در مورد کاربن ذکر شد تغییرات اتومی یافته و دارای خصلت های متفاوت و حتا متضاد گردیده است.

ازون برای تنفس موجود زنده خطرناک است و میتواند کشنده باشند، در حالیکه اکسیژن عادی منحیث ماده اساسی حیات؛ طور متداوم باید تنفس شود تا زنده گی ممکن گردد.

با اینهم اگر ازون نباشد با اکسیژن عادی ممکن نیست حیات در روی زمین ادامه بیابد.

استاد خیبر در اینجا از من پرسیده بود:

ـ این را میدانستی؟

و من با اینکه شنیده هایی در مورد داشتم از ایشان خواهش کردم که چون و چرای موضوع را خود روشن نمایند. آنگاه مقداری در مورد موجودیت « لایه ازون» در بخشی «از اتمسفیر» زمین و نقش بسیار بزرگ و سازنده آن در جلوگیری از رسیدن ذرات و یون های مخرب آفتاب به سلول های موجودات زندهِ آن شرح داده و افزوده بود که این موضوع وقتی؛ بهتر درک میشود که با سلول های موجود زنده آشنایی کافی پیدا نماییم.

***

 در اتاقی که شب خوابیده بودم چرت میزدم که تک تک دروازه شد و سپس آواز گرم استاد خیبر که:

ـ افتخار عزیز؛ بیا که غذا آماده است!

دست و رویی شسته عازم اتاق سالن شدم، بوی نان گرم گندم و عطر برنج و قورمه به مشام میرسید برعلاوه سالاد و میوه هایی روی میز قرار داشت. ندانستم که آنهمه از بازار و یا از منزلی دیگر آماده شده و اینجا رسیده بود ولی به هرحال، استاد برایم حسابی سفره مهمانی پهن کرده بود که با نان شب گذشته و ناشتای امروز مقایسه نمی گشت.

حین صرف طعام به خاطر آوردم که معاشات وکلای فرکسیون پارلمانی حزب، بودیجه ای میشود و بعد هرکدام از هیات رهبری که تام الوقت برای حزب کار میکنند به شمول خود وکلا، در حدود های ۴۰۰۰ افغانی از همین مدرک معاش میگیرند.شک نداشتم که استاد خیبر هم شامل همین کتگوری است و در عین حال شنیده بودم که ایشان خانم دومی (قرار مسموع خواهر محترمهِ سلیمان لایق را) گرفته و عایله ای دارند. با اینکه هیچ اثری درین روزها ازعایله شان نبودُ می پنداشتم که باید هنگفتی از معاش خود را صرف عایله خویش نمایند.البته پول افغانی هم آنروز ها خیلی نیرومند بود؛ چنانکه بعد تر که به سواری « ملی بس» از میکروریان اول تا فروشگاه بزرگ افغان رفتم؛ محترم وکیل نوراحمد نور که همراهی ام میکرد؛ یک سکه ۵ افغانیگی به شخص موظف داد و او هم پس از وضع کرایه ما دو نفر ۳ افغانی اشرا مسترد نمود. یا برخی از رستورانت ها چون « آرین هوتل»  جوار پل باغ عمومی در بدل ۱۰ ـ ۱۲ افغانی غذای متوسطی به مشتری میدادند که کاملا سیرش میساخت، یا کرایه یکطرفه بس های مسافر بری میان کابل ـ شبرغان ۵۰ تا ۷۰ افغانی بود....

با تمام اینها، مصارف این سفره که در بیرون هم تهیه شده بود برایم اصراف گونه به نظر آمد و پنداشتم که استاد هم تا اندازه ای زیر بار رسوم و عادات مهمانداری خاصتاً به گونه مردمان سمت شمال و شمال شرق کشورـ یعنی سمت ما! ـ رفته اند. به همین خاطر در ختم صرف طعام عرض کردم:

استاد! غذای فوق العاده و زیاد بامزه بود مگر خیلی مصرف نموده اید که من توقعش را نداشتم و کمی هم اذیت شدم.

استاد خیبر با حرکت غیرمنتظره ای به سرو مویم دست کشید و جبینم را بوسیده گفت:

ـ از خیر سر تو؛ من هم اینجا درین سفره مهمان بودم و لازم نیست حال مهماندارت را بشناسی او ترا شناخته و شیفته ات شده است و شاید در ختم ملاقات های مان باهم ببینید.

و اینجا شگفتی زده تر شدم. ولی در ساعت ۴۸ این ملاقات هاُ این میزبان غیابی را دریافتم که هنوز شله بود؛ در اپارتمان خودش؛ روز و شبی مهمانش باشم. او رزمنده نازنین و جوان و دارای همسر و یک پسر و یک دختر سخت مودب و شیرین بود که عزیز مجید زاده نام داشت.(۱)

سپس که چندین بار کابل آمدم به او و فامیلش سرزدم  و با هم نشست ها و تبادل نظر های جذاب و پر طول و تفصیلی داشتیم.

این یار و یاور عزیز من متاسفانه در پی تحولات ناشی از پلینوم ۱۸ ح.د.خ.ا؛ به زندان افتاده مدت  درازی زندانی ماند و تقریباً به محض آزاد شدن از محبس پلچرخی در منزلش دچار سکته مغزی شده جان داد. یادش جاودان باد!

وقتی استاد خیبر سفره را بر می چید تلاش کردم کمکش نمایم ولی مانع شده گفت: در عوض برو به سر و تنت آبی بزن تا حین صحبت ها خوابت نگیرد!

***

چون رو برو در جاهای خود چمتو نشستیم  انتظار داشتم که استاد خیبر یا در مورد « مرکبات کیمیاوی» چون آب و نمک و تیزاب و قلوی ... از من پرسش هایی میکند و یا اساساً صحبت را از همین جا ها آغاز میدارد.

من البته به برکت دروس کیمیا در مورد چیزهایی میدانستم و حتا به اینکه بالاخره مرکبات پیچیده و زنجیری به مالکول های عضوی مانند سازنده های هستهه حجره ـ یا سلول ـ ، پروتوپلازم، سیتوپلازم، آمینو اسید ها وغیره  انجامیده اند و می انجامند  از روی دروس و مطالعات در بیولوژی یاد واره هایی داشتم و تصمیم گرفته بودم که وقت استاد را درین موارد زیاد ضایع نکرده صرف خواهم خواست که دینامیزم این را برایم روشن نماید که چرا و چطور اتوم های عناصر مختلف و متضاد با هم ترکیب شده، مرکباتی دارای خواص و کارکرد های حیرت انگیز بیشمار را به وجود می آورند؟.

اما استاد پس از اینکه کاغذ یاد داشت خود را نگاه کرد گفت:

معروف است که خروسچف در اوج مسابقات تسلیحاتی  به امریکا سفر کرد و خبرنگاران امریکایی طوری سوال پیچش نمودند تا از حساس ترین راز های تسلیحات استراتیژیک شوروی از وی چیزی بیرون بکشند. خروسچف که مردی بذله گویی هم بود در قبال یکی از این سوال ها بسیار بیتاب شد و به ژورنالیست گفت:

سوالی را که یک احمق طرح میکند؛ ۱۴ دانشمند هم در جوابش در می ماند!

من تبسمی کردم و استاد پرسید:

ـ حال تو رفیق افتخار چه نظر داری؛ آیا آن سوال به راستی احمقانه بود؟

غافلگیر شده بودم؛ اگر میگفتم: نه! جوابِ رهبر ابرقدرت شوروی را؛ احمقانه تلقی نموده بودم و این؛ شاید فضا میان من و استاد را مکدر میکرد. ناگزیر لحظه ای مکث کرده جوابم را مصلحت آمیز ساختم:

ـ به نظر من خود خروسچف هم معتقد نبوده که آن سوال یک احمق استُ خواسته با یک بذله گفتن از پاسخ دادن شانه خالی نماید چونکه جواب اسرار مهمی را میتوانسته است فاش کند.

استاد خیلی شگفته شد و گفت:

گرچه گفته اند که اصلاً سوال احمقانه وجود ندارد  با اینهم سوال کردن به لحاظ درجه عقلانیت سوال کننده حتماً فرق میکند.

خودت پرسیده ای که:

ـ در درسنامه ها هست که حزب گروهی ازهمفکران میباشد ، آیا این همفکری اساساً توسط درس و تعلیم تولید میشود یا از زیربنا و شرایط اقتصادی و اجتماعی به وجود می آید؟

من میدانم که اگر ازخودت همین سوال شود میتوانی به آن درست ترین پاسخ ها را بدهی چرا که در پشت سوال معلوم است که دایره اطلاعات و دانستنی هایت تا کجا هاست؟

لهذا من این سوال را کمی تغییر داده و از آن برای بیان بعضی جوانب استفاده میکنم:

ـ اساساً « فکر» چیست تا « همفکری»  چه باشد؟

« فکر» و تقریباً تمامی اصطلاحات مهم در زبان های بشری باید همیشه در دو معنای اخص و اعم مدنظر گرفته شود. اگر« فکر» یک خاصیت متکاملترین حالت ماده است که عبارت از مغز و دماغ آدمی میباشد؛ پس به مفهوم عام « فکر» میتواند و باید خاصیت ماده درهمه قدمه ها باشد. به این ترتیب کم ازکم میلیونم یا میلیاردم حصه از « فکر»  که درعالیترین ستیژ تکامل ماده قابل تعریف و قبول است ـ در یک اتوم و در یک « مرکب » هم بایستی وجود داشته باشد.

در اتوم ها و درمرکبات کیمیاوی که ازگردهم آیی و ایتلاف و اتحاد اتوم های مختلف به وجود می آیند؛ به هرحال نوعی حرکت « آگاهانه » و « انتخابی» مشهود است. اگر این را قبول ننماییم و همه چیز را کور کورانه و تصادفی وغیره بپنداریم؛ پس اینهمه معجزات سیستماتیک و با سلسله مراتب در مرکبات عدیده کیمیاوی غیرعضوی، عضوی و باز در سلول ها و ارگانیزم های حیه  چگونه توجیه میشود؟

همینکه یک اتوم و یا یک « مرکب»  در گستره عینی ی « تنازع بقا» بقای خود را تامین میکند و عندالموقع در ترکیبات و تعاملات سهیم میشود، بیانگر همان خاصیتی است که ما در فاز بلند و پیچیده همین ماده ـ نه پاد ماده و نه چیز دیگرـ آنرا « فکر» مینامیم  لذا ماده خاصیت ها و قابلیت های نامحدودی دارد که ما از سر بیچاره گی تصور میکنیم همه یا اقلاً اکثر آنها را شناخته ایم.

منظور من اینجا به هیچ وجه قبول یا تحمیل «مهندسی آگاهانه» طبیعت و یا وجود یا لزوم یک آگاهی و عقل و معنویت فوق مادی و جدا از ماده نیست، در حالیکه همه اینها قابل احترام و سزاوار افتخارمیباشند چونکه به هرحال تبارز خاصیت های ماده ای استند که جهان پهناور ما را ساخته است.

اینکه نیاکان ما تبیین کردند که عالم از ۴ عنصر آب و باد و آتش و خاک ساخته شده است و باز آدم از خاک و فرشته از آتش وغیره  صرف نظر از صحت و سقم (به لحاظ دانش های امروزی)؛ ثبوتگر وجود و حقیقت « فکر»  نزد ایشان میباشد.

ثبوتگراین است که آنها نیازمندانه، مشتاقانه و با تمام نیرو میکوشیدند جهان را بشناسند و آنرا برای خود و نسل های آینده خود؛ توضیح و نهایتاً به جهات مطلوب و زیبا و آرمانی؛ تغییر بدهند!

ـ بگو، ببینم تا اینجا عرایض مرا گرفتی؛ سوال و مشکلی نیست؟

از فرط هیجان به حالت گریستن رسیده بودم و این پرسش استاد آناً اشک هایم را جاری ساخت. تصور کردم حالت من  در استاد خیبرهم سرایت نمود و شاید به همین دلیل گفت:

ـ مقداری آب بنوش و به رویت هم آب بزن باز در بالکن برو و چند نفس عمیق از هوای آزاد بگیر!

وقتی دوباره آماده شده روبرو نشستیم  استاد خیبر با تبسمی گفت:

خیلی آدم حساس استی ولی این ضعف نیست و حتا امتیاز و فضیلت است از این خاطر پشت این گپ که » مرد نباید گریه کند» نگرد، اشک ریختن به موقع طبیعی ترین خاصیت و حق و هنرانسان است و به سلامتی فوق العاده مدد میکند. خوب. پرسشی هست؟

گفتم:

ـ استاد گرامی؛ اگر در مورد « تصادف ها» هم که فکر میکنم همه جا واقعیت دار؛ توضیحی لطف نمایید؛ مهربانی میکنید.

ـ استاد خیبر گفت: پرسش بسیار عالی است. اینکه من گفتم در به هم آیی ذرات که اتوم ها را میسازند و باز در اتحاد اتوم ها به قسم « مرکبات» چیزهایی از همان خاصیت تکامل یافته ترین حالت ماده یا مغز آدمی یعنی « فکر» مشهود است و این به تکامل؛ وضعیت تقریباً سیستماتیک داده و میدهد شاید انگیزه سوالت شده باشد.

به هرحال یک حقیقت حدوداً مطلق است که درعالم مادی همه چیز در حال حرکت میباشد. فقط اندازه حرکت ها فرق میکند و بعضی حرکت ها نیروی خود را از جنبش درونی میگیرند و بعضی حرکت ها توسط نیروی بیرونی واقعیت می یابند و در بسیاری حرکت ها هم نیروی درونی و هم فشار بیرونی عمل میکنند که در مواردی شدیداً ضد همدیگر هم استند.

یک مورد نمونه وی ثابت در حرکت ماده سرعت نورخورشید است. اگر هرشی مادی به هرطریقی به اندازه نور سرعت پیدا کند به انرژی یا به ریزترین ذرات اولیه تبدیل میشود. لهذا جریان ساختمان پذیری اتوم ها و باز مالکول ها و باز سلول ها و ارگانیزم ها مستلزم حرکت های پایین تر ازسرعت نور است.

اینکه ذرات اولیه چطور اتوم ها را میسازند و مخصوصاً هسته اتوم ها را ثابت نگهمیدارند توسط علم فیزیک به نیروی هستوی قوی و نیروی هستوی ضعیف نسبت داده میشود. حتا درهمین حالت هم پای تصادف در میان است؛ منجمله همان گردآمدن پروتون و نوترون و الکترون معین دراتومی معین یک امر تصادفی است. بازعالم ما پر از ذرات سرگردان میباشد که شاید هزاران مرتبه بیشتر از ذراتی باشد که به صورت اتوم ها و مرکبات کیمیاوی به هم رسیده اند. اینچنین علم فیزیک از « ماده تاریک» و « انرژی تاریک» چندین برابری عالم قابل رویت گفتنی ها دارد که مسلماً ما از آن ها چیزی نمی توانیم بدانیم.

اشیا و پدیده های عالم به علت متداوماً در حرکت های متفاوت و متضاد بودن باهم برخورد میکنند.

ذرات پرانرژی ای هست که هر لحظه از اجرامی مانند کره زمین عبور مینمایند ولی عواقبی قابل رویت برجا نمیگذارند لیکن اجرامی مانند سنگ های آسمانی و حتی کرات و خورشید ها و کهکشانها هم ممکن است باهم برخورد کنند و برخورد میکنند.

اینجاست که تصادف ها و برابر نهاد آن  قانونمندی ها و سیستمندی ها همه در عالم وجود دارد؛ ولی به گمانم موضوعِ چیزی مانند « فکر» نمیتواند؛ تصادف ها باشد. فکر کردن در باره اینکه ممکن است ساعت و روزی کره زمین با یک سنگ آسمانی یا سیارک برخورد کرده نابود شود و یا من فلان لحظه در تصادفی، جان خود را از دست بدهم یا زلزله و توفان و آفتی مهد و میهن ما را زیر و رو کند که فکر کردن نمی خواهد!

اصل همان است که نیاکان مان گفته اند: « دنیا با امید خورده شده است!»

فقط باید اندکی این ضرب المثل را غنی بسازیم؛ اینطور:

«دنیا با امید و فکر خورده شده است!» هرچند که منظور ضرب المثل در اصل هم « امید واهی» نه بلکه امید متفکرانه و سازنده است!

ـ خوب. افتخار جان! من سعی میکنم به چیز هایی که میدانم خوانده ای و علم داری؛ نپردازم. هم بسیار کتابی حرف نمیزنم و نقل قول نمی آورم. اگر همینطور قبول است برویم از صحبت خود نتیجه گیری کنیم.

 گفتم:

ـ بسیار سپاس استاد بزرگ! سراپا گوش و هوشم به شماست.

استاد خیبر افزود:

ـ اگر کس دیگری مخاطبم بود شاید یکی دو جلسه بعد نتیجه گیری میکردم ولی برای افتخار گل ما لازم نیست بسیار کش دهم که فکر(به معنای عام) به مثابه خاصیت ماده؛ قدم به قدم همراه با ماده تکامل کرده و گویا ما انسانها در عالیترین حد تکاملی از آن برخورداریم.

هیچ منطق و فکری هم نمی پذیرد که ما آخرین میوه جنگل هستی باشیم و فکر ما حتا به طور بالقوه و منحیث استعداد آخرالافکار باشد، طوری که هزاران سال است مدعی «آخرالزمان» میشوند ولی زمان؛ بازی کننده گان با خودش راهی مسخره و مجازات کرده می رود.

اگر از ستیژ های پایانتر تکامل بگذریم، گردهم آیی مالکول های بزرگ و زنجیره ای حیات بسیار معنای جالبی برایمان پیدا میکند. درین مالکول ها اتوم های عناصر مختلفه و متضاد با هم همبسته شده اند و خود نیز با یگدیگر تفاوت ها و تضاد ها و مختصات منحصر به فرد دارند؛ معهذا با هم همکاری و در واقع همفکری میکنند تا هدف متعالی تری را محقق سازند یعنی خلق سلول زنده را.

اینگونه سلول های مختلفه که باز هرکدام فردیت خود را دارند  با یگدیگر همکاری و همفکری میکنند تا ارگانیزم های انواع گوناگون موجودات حیه را بسازند. حتی سلول ها برای حفظ بقا و سلامت موجود حیه، بیدریغ خود را قربان میکنند. سیستم دفاعی بدن موجود حیه در واقع از سلول های قربانی در خط اول متشکل است.

همه سلول ها حافظه و فکر و هوشیاری دارند؛ تنها شمار کمی میتوانند در سطح پایانتر آگاهی و هوشیاری باشند مانند سلول های ناخن و موی که گفته میشود خیلی دیر از مرگ صاحب خویش باخبر میگردند.

حزب یک کلمه عربی است که برای بیان تشکل های هدفــدار مصطلح شده است؛ ملاحظه میکنی که این تشکل های هدفـدار بیش از جوامع بشری و پیش از جوامع بشری در نفس و ناموس خود طبیعت وجود دارد.

حزب در جوامع بشری منحصر به دوران صنعت و سرمایه داری یا سوسیالیستی نیست. انسانهای اولیه هم تشکل های هدفــدار داشتند؛ قبایل و تیره های اولیه؛ پس از گله ها؛ مستحکمترین حزب های بشری بودند. این تصور که تشکلات قبیلوی صرفاً براساس پیوند ها و شجره های خونی و خاندانی ایجاد شده و ادامه یافته اند؛ تصور دقیقی نیست بلکه اساساً هدف های اقتصادی و دفاعی ـ امنیتی... یا نیازهای « تنازع بقا» یی باعث و بانی و تداوم بخش آنها بوده است ومیباشد.

کلچر های قبیلوی به خاطری سخت محافظه کارانه است که تحت سخت ترین شرایط «جنگ همه علیه همه» به وجود آمده است:

ـ در کلچر قبیلوی طرزنگاه به جهان خیلی ها بدوی و سطحی و آنهم مقدس است.

ـ در روان قبیلوی ترس از همه بیگانه ها و از همه اطراف مسلط است.

ـ تفاخر و حتا پرستش اصل و نسب خود و خوار و حقیر و نجس شمردن دیگران تا سرحد عزایم و اعمال برای قتل و غارت و اسیر و برده کردن آنها ستون فقرات کلچر و روان قبیلوی است.

ـ کلچر قبیلوی حاصل رسوبات هزاران و شاید میلیون ها سال تجارب جنگ و همدیگر کشی، انتقام و انتقام جویی، غالب و مغلوب شدن، مظلوم واقع گشتن و عقده به دل ماندن، زیر بدترین شکنجه ها و فشار های زیستی بودن میباشد.

ـ مذاهب نیز خصلت محافظه کارانه خویش را از کلچر و روان قبیلوی میگیرند و در بسیاری موارد

خود همان باور ها و کلچر قبیله اند.  

ـ تداوم جبرها و فشارها و مشقات و جنگ و جدال و قساوت و شقاوت و در مقابل بهبود و پیشرفت خیلی ها بطی اوضاع زیستی این امکان را از بین برده است که صلح و همزیستی و نوعدوستی و نوفکری و روشن اندیشی درکلچر و روان قبیلوی جای مناسبی پیدا نماید.

ـ در دوران جدید استعمار گری و تاخت و تاز قدرت های سرمایه داری غرب و همچنان اشتباهات زیاد قدرت ها و جریانات مدرن و سوسیالیستی برعلل و انگیزه های پیشین افزوده است.

چنین است که تیره ها و قبایل برخلاف نقش و مقام پیشین شان در عصر تحولات سریع امروز، اکثراً به حفاظ های جهل و ترس و تعصب و تمدن ستیزی وعلم گریزی مبدل شده اند.

با این تفصیل جامعه ما هم قبیلوی است والبته غلظت محافظه کارانه کلچروروان قبیلوی از شمال تا جنوب و ازشرق تا غرب؛ فرق هایی دارد ولی درحدی که مانع تشکل های هدفـدار یا احزاب سیاسی مدرن و مترقی سرتاسری نباشد نمیتوان بر آنها حساب باز کرد.

لهذا حزب ما راه دور و دراز و پر فراز و نشیب زیاد درپیش دارد و فکر به قدرت رسیدن آن مثلاً در ۱۵ـ ۲۰ سال خطرناک استږ البته غصب کردن قدرت سیاسی که این روزها در بعضی کشورها به طریق کودتا ها مد شده چندان مشکل نیست ولی حفظ و تداوم قدرت سیاسی و به ثمررسانیدن تحول و ترقی جامعه چنان مشکل است که امروزه حتا نمیتوان تصورش را کرد.

 باید مراحل بین البینی ای طی شود که زراعت ماشینی و صنایع و مواصلات و مخابرات و برق و سواد آموزی و تعلیم و تربیت و نشرات سمعی و بصری ده ها برابر آنچه اکنون هست توسعه پیدا نماید؛ مردم شهری شوند تا احساس شهروندی کنند و باور پیدا نمایند که با صلح و همزیستی و نوعدوستی و نوفکری و روشن اندیشی و آزادی های مدنی و احترام به حقوق و کرامت همه بشر هم میتوان زنده گی کرد و خوب و شاد و مؤفق و باکیفیت های عالی زندگی کرد.

در نبود چنین شرایط عینی و ذهنی حتا ما نخواهیم توانست حزب واحد و یکپارچه و پخته سرتاسری ایجاد نماییمږ خیلی از مشکلات اساسی که حزب از زمان تاسیس اش تا کنون با آن دست به گریبان شده از همینجا ناشی گردیده است. باید به دقت تمام اینها منحیث تجارب خودی تحلیل و آسیب شناسی شود.

القصه که همه چیز به جلب و جذب و تعلیم و تربیت حزبی و ایدیولوژیکی ختم نمیشود این به معنای کم اهمیت بودن این کار ها که خیلی امیدبخش و موفقانه هم ادامه دارد نیست چنانکه من جنوبی و پشتون و توی شمالی و تاجیک به برکت همین کار ها اینجا استیم و اینقدر هم نزدیک!

( بقیه تا فرصتی دیگر)

یادداشت:

۱ ـ ازعزیزانی که با شهید عزیز مجید زاده قرابت و آشنایی دارند آرزومندم که فوتوها و معلوماتی در باره ایشان به من ارسال فرمایند تا در نشر بعدی این رساله اطلاعات غنی ت از ایشان به فرزندان افغانستان بتوانم ارایه نمایم.

 

  دیدگاه ـ بامداد ۱/ ۱۳ـ ۰۴۱۱

 مژده که رهبران و سازنده گان افغانستان نو ظهور میکنند

محمد عالم افتخار

    ـ برنامه های انتخاباتی تلویزیونی شفیع عیار؛ فوران اندیشه و شناختی که فقدان آن؛ افغانستان را تباه کرده بود!

ـ ضرورت مبرم به علم جدید " آسیب شناسی خرده فرهنگی"

ـ هشتاد و هشت درصد روح و روان بشر تا 8 ساله گی ساخته میشود

 

 

برای این فرزند کُهساران محرومیت کشیده افغانستان؛ باز فرصت کسب یک افتخار تاریخی و شکوهمند دیگر پیش آمد تا به زنان و مردان و جوانان و فرزانه گان و کافه ملت افغانستان ـ وطن محبوب و مألوفم مژدگانی دهم که دوران سیاه تباهی ها و تبهکاری های وحشیانه و بربر منشانه 35 ساله و به اعتباری 2ـ 3 صد ساله و به دلایلی 1400 ساله و هزاران ساله دیگر؛ در این سرزمین؛ دارد به پایان خود میرسد. شب به نزع آمده، سپیده دمیده است و میرود که طلوع خورشید درخشان ظلمت سوز و نور افشان را به پیشواز گیریم.

من قبل بر این؛ دستاورد پیروزی تیم ملی فوتبال افغانستان در مسابقات قهرمانی جنوب آسیا را "روح اعتماد به نفس و خود باوري در کالبد فرسوده و بي اميد افغانستان"(1) خواندم و از عزم ابراز شده مبارز مدنی معروف سیمین بارکزی مبنی بر آماده گی احتمالی اش به کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری و پیشتر از مبارزه مدنی شجاعانه او (اعتصاب غذای طولانی) حمایت و استقبال پر شور نمودم و اینگونه از محترم عبدالرزاق مامون و خیلی از موارد دیگر.

بختیار و شادمانم که تقریباً همیشه دوستان هموطنم با من یار و مددگار و همصدا گشتند و با قلم و قدم و درم خویش رستمانه به حمایتم برخاستند؛ غالب در ها و دریچه های سایت ها و بلند گو ها و رسانه های خود را بر روی من گشودند و گشوده نگهداشتند.

به همین سلسله؛ خوشبختم از اینکه سرفرصت قادر گشتم از طلوع ستاره صبح صادقی به نام شفیع عیار در افق تاریخ افغانستان؛ به وطنداران عزیز و خفقان گرفته ام در تاریکی ی وحشتناک؛ بشارت دهم  و باز خوشبخت تر و خوشبخت ترینم از اینکه همه این ارزیابی ها و مژدگانی ها و موضعگیری هایم؛ درست و صایب و مفید از آزمون بدر آمدند.

یک مورد بسیار بارز که ارزیابی ام در مورد کسب مقام قهرمانی تیم ملی ـ افغانستان شمول ـ فوتبال  را مهر طلایی تأئید زد؛ همانا اکتساب بعد تر پیروزی های درخشان تیم ملی کرکیت افغانستان در راه یافتن به مسابقات جام جهانی این ورزش عالی است که در سال 2015 برگزار خواهد شد. 

حمایتم ازعزم یاد شده خانم سیمین بارکزی و سایر موارد مبارزات مدنی او و تبارزات و خلاقیت های دیگر زنان و دختران کم عده کشور؛ متأسفانه به طریق فروکش کردن آزادی ها و فرصت های ـ هرچند صوری و تبلیغاتی ـ این نیمه بیشتر نفوس وطن؛ تائید شد و نشان داد که منجمله ما روشنفکران قلمبدست چقدر ها می بایست و می باید در پشتبانی از تحرکات مدنی و مترقی این نیمه نیروی بالقوه کار و  تولید و علم و دانش و تعلیم و تربیت و هنر و خلاقیت و سازندگی و منجمله نیمه نیروی سیاست و تحول و ترقی کشور؛ احساس مسئولیت و ادای مسئولیت نمائیم.

رویهمرفته اینگونه هم نیست که همه گی بلا استثنا؛ صدقنا و آمنا بگویند و اگر هم چنین چیزی مورد توقع باشد و یا واقعیت یابد کمال بدبختی خواهد بود؛ چرا که تقریباً همه یافته ها و اکتشافات علوم معاصر بشر شناسی و جامعه شناسی و روانشناسی... را ابطال مینماید.

چنانکه منجمله در عرایض من پیرامون ملاقات ها و نشست های 48 ساعته ام با استاد میر اکبر خیبر؛ متبارز گشته و بیش از پیش هم متبارز خواهد شد؛ جمعی به ناگزیر وابسته و معتاد افکار و باور های کهن و سنتی و قومی و قبیلوی باقی می مانند و نمیتوانند حتی با وصف دیدن تفاوت فاحش میان سیاه و سفید و شب و روز و حقیقت و دروغ...؛ انتخابی داشته باشند.

خوب. من رستاخیز جناب شفیع عیار را در مورد عَلَم کردن بسیار عام فهم و مستدل  و مؤثق و در عین حال سخت دلاورانهِ قرآن و اسلام قرآنی که نه تنها ایشان بلکه انبوه عظیمی از متفکران و خرد ورزان مان طی 1400  سال؛ در مورد فریاد برآورده اند که این کتاب مقدس؛ مورد بدترین غبن و اغفال و تحریف تأویلی و تفسیری قرار گرفته است؛ ستودم آنهم پس از دیدن و شنیدن و سبک و سنگین نمودن حدوداً 60 برنامه یک ساعته شان به طریق انترنیت؛ طی گفتار و نوشتار" شفيع عيار؛ و کشف حقيقت قرآن و حديث در اَبَر لابراتوار افپاک "(2) به هموطنان متدینم عرض نمودم که حد اقل برنامه های محترم شفیع عیار درین استقامت را ببینند و بشنوند و مورد غور و امعان نظر قرار داده و آنگاه داوری عادلانه فرمایند.

هکذا وقتی ضرورت به سخن های بیشتر در مورد پیش آمد؛ بازهم عرایضی تحت عناوین:

ـ مگر؛ آي ايس آي؛ شاخ و دُم دارد؛ جناب "وجوهات"! (3)

ـ شفیع عیار حجت را تمام و گره را باز کرد! (4)

تقدیم هموطنان کردم.

این جرئت و جسارت ناشی از آن هم بود که بنده؛ خود قبلاً زحمات و ریاضت های نسبتاً بزرگی در همین راستا متحمل شده کتاب «معنای قرآن» را نوشته بودم و به زبان ساده؛ در مورد؛ چیزی میدانستم و احیاناً صلاحیتی داشتم....

با ابراز رضامندی کامل از نتایج دعوت و تلاشم در زمینه؛ اینک محترمانه به عرض همه میرسانم که بسیار خوشبختانه پهنه اندیشه ها و اکتشافات جناب شفیع عیار به مثابه یکی از فرزانه فرزندان امروز افغانستان؛ مقید و محدود به این یا آن عرصه منجمله دین و دینفروشی و ملاگری و چلی بازی... نیست.

بلکه ایشان؛ در مورد هنر و کلتور و تاریخ و منجمله در مورد رهبران و رهزنان کنونی و پارینه جامعه افغانی؛ اکتشافات و اطلاعات کم بدیلی دارند و آنها را با سخاوتمندی و عدالتمندی و با اخلاق علمی و سیاسی پسندیده به اختیار شما هموطنان گرامی میگذارند.

به حیث نمونه مثال میتوانم از دو برنامه متوالی شان در مورد «هنر رقص در پهنهِ گذرگاه خط ابرایشم» یاد دهانی نمایم که از قرار مسموع؛ ایشان برای تحقیق و تتبع و پردازش این برنامه های واقعاً ابریشمین؛ حدوداً 160 ساعت وقت خود را با بصیرت و درایت عالی صرف نموده اند و میتوانم بیافزایم که شهکار رکورد دار برنامه سازیهای آرمانی تلویزیونی است.

در راستای انتخابات ریاست جمهوری و تحقیقات پیرامون شخصیت؛ کارنامه ها و روانشناسی کاندیدا های مطرح ریاست جمهوری در دور کنونی؛ من تاکنون سه برنامه تلویزیونی ـ ستلایتی از ایشان دیده و مورد تعمق قرار داده ام . (5)،(6)،(7)

طی این برنامه ها محترم عیار متعهد شده  است که چند و چندین برنامه دیگر نیز درین راستا آماده و تقدیم خواهند کرد تا همه کاندیدا های مطرح؛ نزد مردم افغانستان غربال شوند و آنگاه امکانات انتخاب میان بد و بد تر و بد ترین فراهم آید؛ چرا که خوب و خوب تر و خوب ترین؛ بدبختانه وجود ندارد.

دیدن این برنامه ها در ابتدای امر؛ حتماً تکاندهنده و در موارد افراد و اشخاصی؛ عصبانیت بر انگیزاست. افراد و اشخاصی که بنابر سوابق ذهنی و انگیزه های غافلانه برگرفته از دوران کودکی شان به بُت های قومی ـ قبیلوی و مذهبی ـ جهادی مؤمن و بنده و برده باقی مانده اند و در عین حال اصول اساسی حقوق بشری و منجمله حق آزادی بیان عقیده و اندیشه در ضمیر ناخود آگاه یا «کودک درون شان» نفوذ نکرده است.

باید تصریح نمایم که اینجا هدف من؛ افراد و اشخاص ساده دشت و ده و کوه و صحرا نیست؛ افراد مورد نظر بیشترینه PHD  دار ها، پروفیسری والا ها و اصحاب مدعیات روشنفکری و حتی مدعی زعامت و صدارت سیاسی و فرهنگی و یا هم مدعی نماینده گی از خدا میباشند.

در تیزیس بالا؛ کشفیات بس بزرگ علوم جامعه شناسی و روانشناسی پیشرفته نهفته میباشد.

بر اساس این کشفیات؛ روح و روان اولاده آدمی حتماً و در حد حیوانات تکامل یافته دیگر؛ دارای مقداری آمیزه های غریزی ـ ژنتیکی هست؛ اما چنانچه تجربه های عینی و حقیقی دانشمندان به طریق  کار تربیتی و تعلیمی با "کودکان جنگلی"(8) نشان داده است؛ در صورت دور ماندن کودک نوزاد از محیط خانواده گی و اجتماعی بشری تا سنین 8 ـ 10 ـ 12 ساله گی؛ اینگونه کودکان به فرض زنده ماندن همانا "حیوان" بار می آیند و "حیوان" باقی میمانند و همه گونه مواظبت انسانی و تعلیم و آموزش و یاد دهی در بزرگسالی ولو که توسط حاذق ترین طبیبان و ماهرترین مربیان هم صورت گیرد؛ نتیجه ای قریب برابر به 0 میداشته باشد.

چرا؟

 

88 فیصد روح و روان بشر تا 8 ساله گی ساخته میشود:

 

جواب این چرا در کشفیات هنوز برتر و پیشرفته تر یافته میشود و آن اینکه از دوران ظهور پدر روانشناسی معاصر"زیمگوند فروید" تا کنون مسلم و محقق گردیده است که آنچه روح و روان بشری یا انسانی خوانده میشود؛ کدام بسته افسانوی و اسطوره ای که با تأسف هنوز بسی ها توهم میکنند؛ نیست؛ بلکه این واقعیت؛ اندکی در دوران جنینی شکل میگیرد که هنوز به زبان ریاضی بیان نشده و یا من از آن آگاهی ندارم؛ ولی بخش عظیم و به زبان ریاضی 88 فیصد این روح و روان از لمحه تولد تا 8 ساله گی ساخته میشود یعنی به طریق تلقین و تقلید و تجربه و یاد گیری و اثر پذیری کودک از محیط خانواده و جامعه اتنیکی و خورده فرهنگی و حدوداً طبیعت.

فرد بشری که 88 در صد روح و روانش در نخستین سالیان کودکی در "نا آگاهی" تقریباً مطلق؛ ساختمان پذیرفته و منجمله به همین دلیل این بخش را «ضمیر ناخود آگاه» می نامند؛ در متباقی عمر خود؛ فقط امکان دارد شاهد حدوداً "آگاه" 12 فیصد فراهم آیی و تغییرات و تطورات روحی و روانی خویش باشد.

این چنین؛ جامعه مدنی، "دولت ـ ملت" و نهاد های آموزش و پرورش و باز پروری و درمانگری و اطلاعات رسانی و هنر و دانش و اخلاق و قانون وغیره آن؛ فقط قادر اند که کمابیش روی همین 12 درصد ناچیز؛ کارایی و اثر گذاری داشته باشند مگر اینکه با تدابیر شاق مانند هیپنوتیزم و روانکاوی و روان درمانی و یا فن و جادوی "شست و شوی مغزی" و یا کاربرد مواد مخدره قوی؛ بخش "ناخود آگاه" این و آنی را قسم مثبت یا منفی متأثر سازند.

بدینجهت؛ هیچ تعجبی ندارد که افراد تحصیلکرده و PHD  والای یک دلدلزار خرده فرهنگی عیناً مانند افراد کاملا بی تحصیل و بیسواد آن؛ دارای خصوصیات شخصیتی و ناهنجاری ها و بیماری های روحی ـ روانی باشند؛ چرا که 88 درصد روح و روان هردو؛ تحت عین شرایط و ضوابط و باور ها و ناهنجاری های ذهنی ـ ضمیری موجودیت یافته است و تاکنون هیچ PHD خانه ای در دنیا وجود ندارد که بر این 88 درصد دخل و تصرفی تعیین کننده انجام داده بتواند.

ناگفته نماند که این؛ قاعدهِ غالب بوده استثناءات را منتفی نمیسازد؛ چنانکه در دلدلزار هم ممکن است نیلوفر بروید؛ در بدترین دلدلزار خورده فرهنگی هم تصادف میکند که فرد یا افرادی از مسموم شدن 88 درصدی به نسبت هایی کناره بمانند و حتی افرادی مطلقاً بی آسیب بزرگ شوند.

مثلاً دانشمندان؛ نیلسن ماندیلا را یکی از آدم های دارای مطلوب ترین شخصیت و روان و حتی نمونه «انسان کامل» ارزیابی نموده اند؛ در حالیکه او دوران کودکی اش را در محیط خرده فرهنگی جامعه سیاه پوست شدیداً تحت فشار و آسیب تبعیض نژادی و آپارتاید گذشتانده و تا سنین کهولت هم؛ خود در معرض این ستم و وهن و هتاکی و شکنجه قرار داشته است.

دکتورین این کمترین که در کتاب «گوهر اصیل آدمی ـ 101 زینه تا جهانشناسی ساینتفیک» منعکس شده و در مقالات فراوانم تجزیه و تحلیل و تشریح و مستدل گردیده؛ ناشی از همین حقیقت است که ذات آدمی یا گوهر او؛ در اساس بد و زشت نیست ولی به ناگزیر نیاکان بشر در سیر تطورات تاریخی خود خرده فرهنگ هایی فراهم نموده اند که قاعدتاً پر از سموم و مضرات است و آفات خرده فرهنگی ـ کم از کم به طور استعاره ـ مانع کمال یابی غالب افراد بشر حسب مقتضیات گوهر اصیل آدمی؛ شده است و میشود.

تا جاییکه از لمحه مفروض گذار این موجود حیه از نوع پیشینه به " نوع بشر"؛ تا هنوز میسر نشده است که بیش از 2 فیصد افراد بشری به مرحله تکمیل و کمال خود؛ یعنی به سرحد «انسان کامل» برسند و تمامی استعداد های ذاتی خود را شگوفان بسازند.

این در حالیست که قریب همه حیوانات و نباتات و جانداران دیگر عالم حسب هندسه ژنتیکی یا همان گوهر و ذات و سرشت نخستین خود رشد و رسش میکنند و به کمال تبارز استعداد ها و ظرفیت های خود میرسند.

پس آنچه حیوان و نبات ندارد که مانع کمالش شود؛ همان خرده فرهنگ است.

خرده فرهنگ؛ درین مفهوم همه آن چیز های مادی و معنوی ـ از باورها و سنت ها و مقررات و عرف ها و تشکیلات گرفته تا ساختمان های مغاره ای اولیه و "اسمانخراش" ها و نهاد ها و تأسیسات امروزی است؛ یعنی همه تولیداتی که به کتله ای از کتله های نوع بشر متعلق و منحصر است و حیوانات و نباتات فاقد آنها اند و از مزایا و مضرات آنها هم برکنار و در امان میباشد!

ولی بدبختانه حتی حیوانات و نباتات نیز از مزایا و مضرات خرده فرهنگ های بشری در امان نیستند مگر بالطبع از مزایای آنها کمترین سود را برده و از مضرات آنها؛ بالاترین زیان ها و تباهی ها را متحمل شده اند و متحمل میگردند.

بدینجهت؛ روشنترین پیام کتاب گوهر اصیل آدمی؛ ـ که بعضی مدعیان پیامبر زاده گی به دلیل اعتیاد به پیام های آسمانی!؛ منکرش اند ـ نه فقط به وطنداران ما بلکه به همه بشریت؛ این است که در قبال مضرات خرده فرهنگ ها خصوصاً برای نسل های آینده؛ از خواب غفلت بیدار شوند؛ تدابیر کارساز و جهانشمولی بیاندیشند و به عمل گذارند که فقط مزایای خرده فرهنگ ها همراه با فرهنگ علمی و تجربی و اخلاقی و حقوقی و فضیلت شناسانه و زیبایی شناسانه عموم بشری؛ به نسل های بعدی منتقل گردد.

نباید فرزندان بشری بعد از اینهم بلافاصله پس از به دنیا آمدن؛ در منجلاب خرده فرهنگ های لومپن پرور، بیمار ساز و برده کن... بیچاره و بیدفاع رها گردند تا منجمله به تروریست ها مبدل گردند و ابرقدرت ها هم توسط طیارات بی پیلوت یا سلاح های کشتار جمعی به دنبال شان راه بیافتند!

به هرحال تا زمانیکه دنیا به سوی این آرمان حرکت و پیشرفت نکرده بشر همین است که هست. اگر بناست که کلیه موجود دوپای روی زمین نوع بشر حساب شوند؛ از این نظر آحاد آنها قاعدتاً در پیشرفته ترین و "شاد ترین" کشور ها تا عقبمانده ترین سرزمین ها تفاوت چندانی ندارند و بسی تفاوت ها نیز ظاهری و فریبنده است، چرا که هنوز خرده فرهنگ هاست که کودکی آنها و ساخت و ساز 88 فیصدی روح و روان ایشان را در تصرف دارد.

تجارب و یافته های بلافصل هموطنان ما از سجایا و شخصیت و تبارزات روانی افراد نظامی و سیاسی و خدماتی... مربوط به نیروی ده ها هزار نفری 50 کشور غربی و قبلاً جمهوری های متعدد اتحاد جماهیر شوروی؛ در بوم و بر افغانستان؛ همه بهترین و رساترین گواه و ثبوت این حقیقت میباشد.

معهذا مسلم است که در کشور های پیشرفته و مرفه و شاد و دارای شاخص های بلند تولید علم و هنر و صحت بدنی و روانی و معنویات عالی؛ استثناءات آدم های خوب و بهتر و روحیات اجتماعی عالیتر خیلی ها افزون است و مثلاً کشور هایی مانند دانمارک، نروژ، سوئیس، هلند، سوئد، کانادا، فنلاند، اتریش، ایسلند، استرالیا، پاناما، امریکا، کاستاریکا و برازیل که به حیث شادترین کشور ها و خوشبخت ترین مردمان ارزیابی شده اند به ویژه با کشور فلاکت زده ای مانند افغانستان هرگز قابل مقایسه نیستند!

اینجاست که کار روشنگرانه در افغانستان از تمامی مجاری ممکن ـ ممکن با پذیرش قربانی ها ـ مقام و منزلت بالا و ضرورت اشد دارد.

ولی منجمله تنبلی ذهنی، خود گم کرده گی، خود شیفته گی، پهلوان پنبه بودن و از ریسک و ضرر حذر داشتن یعنی به قول رسای مردم؛ «هم غازی و هم شهید و هم زنده و سلامت به خانه رسیدن» نیز آفت هایی ذهنی ـ روانی افراد پر شماره ایست که متأسفانه اغلب با حقه بازی و شارلتانی؛ ادای رهبری عقل و شعور مردمان را دارند و همیشه تلاش میکنند و «مؤفق» هم میشوند که چند سر و گردن از فضلا و اندیشمندان واقعی برتر جلوه کنند و توسط بخشندگان "نان و استخوان" هم عمداً کمک میگردند که مقامات پیشوایی و پیشآهنگی نیروها و دسته جات مبارز و آینده نگر و صاحب آرمان را در دست بگیرند.

اگر اینگونه افراد؛ در عمق روان خود از آفات خرده فرهنگی غلیظ و وخیم هم متأثر باشند؛ دیگر واقعاً جز فاجعه آفرینی مصدر امری نخواهند گشت.

 

برجسته ترین و پرفاجعه ترین نمونه مثال:

 

برجسته ترین و متأسفانه پرفاجعه ترین نمونه اینها؛ همانا حفیظ الله امین و باندیت هایش در بدنه حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود. وضع طوری آمد که او و شرکایش به سرعت افشا و رسوا و نهایتاً نابود شدند؛ ولی «بی بی های از بی چادری در خانه مانده» مشابه هم؛ نه کم بودند و نه هم اکنون کم میباشند.

وقت آن است که در اعماق کلچر ها و عنعنات خرده فرهنگی نقب زد که حفیظ الله امین های بالفعل و بالقوه و نیز به قول ابراهیم ورسجی «قبیله عقل معاش» افسد الافساد را می زاید و بارور میگرداند؛ همان دارو دسته مافیایی را که طی 12 سال حضور "جامعه جهانی" در افغانستان همراه با آرنده گان و نصب کننده گان و حمایت گران شان رسوا و خیلهِ آدم و عالم ساخت و هنوز منجمله در جریان "انتخابات" جاری ریاست جمهوری و شورا های ولایتی مفتضح تر و منفور تر ساخته می رود!

ضرب المثل ساده عامیانه است که میگوید «در جویی که آب رفته است؛ بازهم خواهد رفت»؛ خاک و جنگل یا کلچر و خرده فرهنگی که حفیظ الله امین را زائیده و به بار آورده است؛ بازهم حفیظ الله امین ها خواهد زائید و خواهد پرورید. در واقع اگر همین اکنون با دقت روانشناسانه به گرد و نواح خود نگاه کنیم انبوهی از حفیظ الله امین ها را می بینیم! گویی که حفیظ الله امین نمرده بلکه برای تکثیر تصاعدی تولید مثلش "میتوز" انجام داده است!

درین اواخر؛ اندیشمند و محقق بلند دست جریانات تاریخ کشور محترم نصیر مهرین، سلسله مقالاتی تحت عنوان عمومی "حفیظ الله امین در دادگاه تاریخ" به نشر می سپارند که در جمع تعداد محدود این مقالات؛ تاکنون در دو مقاله بلند این سوال مورد کنکاش قرار گرفته است که آیا حفیظ الله امین؛ جاسوس سی آی اِی بود یا چطور(9)

البته موضوع و مسئاله مبرمی است ولی به نظر اینجانب منحیث نویسنده کتاب «گوهر اصیل آدمی» و ده ها مقاله تحلیلی در مورد شخصیت و روان؛ تا زمانی شناخت یک فیگور و شخصیت؛ کامل نخواهد شد که وی مورد دقیق ترین آسیب شناسی خرده فرهنگی قرار نگیرد. 

شبکه های جاسوسی دشمنان مانند انتلیجنت سرویس انگلیس و آی آیس آی پاکستان وغیره همین آسیب شناسی را با دقت هرچه تمامتر انجام داده و از یافته هایشان در تدوین و پیشبرد سیاست و جنگ علیه مردم و کشور ما؛ دهه هاست که بهره گیری موفقانه مینمایند.

منجمله همانها جریاناتی را تشویق و ترغیب و تأمین مادی و لوژیستکی مینمایند که خرده فرهنگ پرستی را هرچه بیشتر و دوامدارتر در میان اقوام و قبایل و خیل ها و خاندان های ما ترویج و تقویت کنند؛ تا در نتیجه؛ آنها مداوماً تشنه به خون همدیگر بوده در اعماق جهل و جنون دست و پا بزنند و ملت واحد و دولت قوی درین سرزمین ایجاد نشود.

تجارب محقق و مسجل باصطلاح جهاد 14 ساله افغانستان، "دولتداری!" متعاقب آن و بالاخره به فرموده وزیر خارجه سابق پاکستان؛ خلق فرانگشتاین طالبان و پیشبرد جنگ نیابتی چندین منظوره توسط آن در سراسر افغانستان و علیه تمامی اقوام و قبایل و خیل ها و سمت های کشور ما نشان داده که آفات و ناهنجاری های خرده فرهنگی اقوام و قبایل افغانستان حیثیت ثروت و سرمایه عظیم "خدا دادی" را برای دشمنان این کشور و مردم دارد.

اصلاً  "آسیب شناسی خرده فرهنگی" دیگر باید به مثابه یک علم جدید و مبرم و پهناور به سطح جهانی مورد توجه و در دستور روز قرار گیرد؛ و داده های ابر لابراتوار "افپاک" حقایق آزمون شده بیحد و هنگفتی را درین راستا میتواند برای این علم تقدیم نماید.

 

خمیره خرده فرهنگ ها در دوران توحش و بربریت سرشته شده است:

 

امروزه در جوامع علمی غربی و شرقی؛ منکری ندارد که نوع بشر با حفظ تطور تکاملی عمومی بطی به جهت انسان شدن؛ ملیونها سال و هزاران  نسل در حالت توحش؛ زیسته است و خمیره اساسی تمامی خرده فرهنگ های بشری در همان دوران توحش سرشته شده و به بالا آمده است.

ازعمده ترین مشخصات دوران طولانی "توحش" و سپس دورانیکه محققان بزرگ تاریخ و ماقبل التاریخ بشر؛ آنرا به عصر "بربریت"؛ مسما کرده اند و هنوز قسم مطلق به پایان نرسیده؛ وضع گله ای ـ اجتماعی ی عشیره وی و قبیلوی و "جنگ همه علیه همه" بوده است و میباشد.

تحت شرایط پر خشونت و پر شقاوت متداوم "جنگ همه علیه همه" درهرقبیله و عشیره و خیل و خاندان بزرگ و مقتدر مانند خوانین و سلاطین؛ ناگزیر خرده فرهنگ هایی ساخته میشود که آماده گی افراد مربوط را برای جنگیدن و انتقام گرفتن از "دشمنان"؛ به طور متداوم تأمین نماید. این خرده فرهنگ ها از لمحه تولد به بعد به خورد کودکان داده شده میرود.

جوهره تمامی این خرده فرهنگ ها غلو و اغراق در محق بودن و نجیب و اصیل و برگزیده خدا یا خدایان بودن... خودی هاست و در آن ها جنگ و کشتن و تار و مار یا اسیر و غلام ساختن غیر خودی ها؛ امر و تکلیف مقدس و شرعی و همانند اینها تلقین و تلقی میگردد.

بر مقتضای همین حالت وحشیگری و بربر منشانه است که قبیله ها و خیل ها و قوم ها؛ بر قبیله ها و خیل ها و قوم های غیر خودی، هزاران صفت دروغین زشت و نفرت انگیز و خشم آفرین را منسوب ساخته اند و منسوب میسازند.

همه خرده فرهنگ هایی که به سبب این مقتضیات؛ درست شده اند و خیلی هم بطی تغییراتی در آنها حادث میگردد؛ یا مدعی دین و مذهب بودن میشوند و یا در صورت تعلق یافتن به دین و مذهب بزرگ و فراگیر؛ ویژه گی های مختص به خود پیدا میکنند که کین و نفرت و احضارات جنگی دایمی شان در برابر سایر قبایل و اقوام ظاهراً همدین و هم مذهب شان را تأمین و محفوظ بدارد. تاریخ حقیقی کلیه ادیان و مذاهب عالم شاهد قاطع همین مدعاست.

البته باور ها و مناسک دینی و مذهبی اساساً معطوف به نیاز های غریزی و ماتحت الضمیری فردی اشخاص بوده اصولاً برای نیاز های عینی حالت «جنگ همه علیه همه» نیستند ولی بالاجبار بدین جهت نیز استقامت داده شده اند و استقامت داده میشوند که وضع مسیحیت در دوران قرون وسطی و وضع اسلام در دوران حاضر با شدت و حدت بالایی مبین همین حقیقت است.

تنها علم "آسیب شناسی خرده فرهنگی" میتواند دین را از فضله جات خرده فرهنگی تطهیر و به جایگاه واقعاً مقدس آن بالا ببرد.

من برنامه های ستلایتی محترم شفیع عیار را که طی یک سال و نیم ادامه مؤفقانه و کیفیتاً بسیار عالی توانسته آفات  وارد شده به اسلام از ناحیه خرده فرهنگ ها و ایدئولوژی های عربی و غیر عربی را برملا و خیلی از بلندگویان جعل اندیش و تجارت پیشه گان دین فروش را افشا و زبون و ذلیل سازد؛ یک ته بنای بسیار سترگ برای تولید علم "آسیب شناسی خرده فرهنگی" در کشور ما و کشور های مماثل میدانم و امیدوارم برنامه هایشان در مورد انتخابات و آنانیکه خویشتن را کاندیدای زعامت مردم ستم کوبیده و کشور غرقه در بحران های فلاکتبار و وخیمِ افغانستان؛ ساخته اند؛ بیش از پیش این ته بنا را تقویت و تحکیم نماید.

بدین جهت پیشنهاد احترام کارانه ام نیز به ایشان این است که هرچه بیشتر برنامه های اخیر الذکر را با آسیب شناسی خرده فرهنگی اشخاص و جریانها و رویداد ها غنا ببخشند.

حق محقق و مسلم و بلکه شرط انسان بودن فرد فرد مردم افغانستان است که از همه چیز در مورد مدعیان زعامت و رهبری و آقایی شان؛ به روشنترین وجوه آگاه شوند.

خوشبختانه موقعیت، شهرت، محبوبیت، اعتبار و نفوذ جناب شفیع عیار و امکانات شان در استفاده  از تکنولوژی روز یعنی تلویزیون و ستلایت و ویدیو؛ برای تحقق گسترده این مأمول ملی و میهنی خیلی ها مناسب است.

و اِلا این امر عظیم محضاً به ایشان منحصر نبوده  کمیت بزرگی از نخبه گان و روشنفکران کشور مطابق امکانات خویش در پیشبرد و تحقق آن؛ سهم شایسته و دقیق و مسئولانه میگیرند تا جاییکه به طور یک کل میتوان به وضاحت دید که رفته رفته رهبران و سازندگان افغانستان نوین در حال ظهور و تقویت مقتدرانه اند که امید وارم هرچه بیشتر دانش آسیب شناسی خرده فرهنگی را نیز خلاقانه به کارنامه هایشان افزود بگردانند.

رهبران و سازندگان افغانستان نو؛ همچنان از آنانی به وجود می آیند که از کارنامه ها و کارستان های پیشاهنگان فوق الذکر حسن استقبال و حسن استفاده را مینمایند.

به آرزوی پیروزی های درخشانتر همه فرزندان صدیق مردم و وطن؛ به خواست ابرازشده جناب شفیع عیاردر برنامه اخیر که فرمودند کسانیکه در فیس بوک استند؛ این برنامه ها را به اختیار کاربران فیس بوک بگذارند؛ میخواهم اضافه نمایم آنانیکه امکانات دارند؛ این برنامه ها را از ستلایت یا یوتیوب ضبط کرده به طریق سی دی، دی ویدی و فلش میموری نیز هرچه گسترده تر پخش نمایند.

البته اینجانب توقع و باور ندارم تلویزیون هاییکه گویا برای مردم افغانستان "روشنگری" میکنند، بتوانند همت کنند؛ این برنامه ها را که مردم به آنها مانند آب حیات نیاز دارند؛ باز پخش نمایند و یا نقد و معرفی بدارند؛ سکوت مرگبار آنها در مورد سایر کارکرد ها و دستاورد های سازنده و حتی دارای اهمیت تاریخی و جهانی پیشاهنگان خرد و دانش و هنر موجود و زنده افغانستان؛ افشاگر ماهیت های واقعی و منجمله گرفتاری هاشان در آفات خرده فرهنگی و تنگ نظری و کوتاه بینی های قرون وسطایی و چیز های بدتر از اینهاست.

در پایان ضرور است تذکر داده شود که وقت پخش مستقیم برنامه های محترم شفیع عیار از طریق شبکه جهانی آریانا افغانستان به وقت کابل قرار آتی میباشد:

یکشنبه شب 10 و نیم بجه و باز پخش آن ؛ دوشنبه 3 و نیم بجه

در صورت تداوم برنامه ماقبل؛ ممکن است نیم یا یک ساعت این اوقات تفاوت نماید.

فریکانس شبکه تلویزیونی در ماهواره هاتبرد:

آریانا افغانستان    ۱۰۷۲۳            افقی          ۲۹۹۰۰

نشانی برنامه های تازه در یوتیوب: http://www.youtube.com/sfayar

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

رویکرد ها :

 

1 ـ http://pendar.forums1.net/t4116-topic

2 ـ http://www.vatandar.at/eftkhar145.htm

3 ـ http://pendar.forums1.net/t3900-topic

4 ـ http://pendar.forums1.net/t3936-topic

5 ـ http://www.youtube.com/watch?feature=player_detailpage&v=WtiNF6ilEUE

6 ـ  http://www.youtube.com/watch?v=7UOcZ6UVyQM

7 ـ http://www.youtube.com/watch?v=DqPOLm9vmEQ

8 ـ ـ با بچه های جنگلی و سرگذشت های مشخص شان طی مقاله « اگر بناست بشریت را نجات دهید؛ کودک را نجات دهید!» اینجا آشنا شوید:

http://www.vatandar.at/eftkhar132.htm

9 ـ مقالات تحقیقی جناب نصیر مهرین ـ ویب سایت آریایی :

http://www.ariaye.com/dari10/siasi2/mehrin.html

پاسخ و توضیح بر سوالات محترم داکتر سید عبد الله کاظم

نوشته از ع. بصیر دهزاد

یک هفته قبل یکی از دوستان ارجمند من برایم ضمن یک  احوالپرسی از مقاله تحت عنوان" مکثی کوتاه بر نوشتهٌ آقای دهزاد" در پورتال وزین افغان- جرمن آنلاین متذکر گردیدند. البته برای من  به مانند هر خواننده دیگر جالب بوده است تا این مقاله را از نظر بگذرانم. خواندن اولین پاراگراف این مقاله  انگیزه را در من تحریک نمود تا آنرا به تمام عمق، هدف و محتوی آن به مطالعه گیرم.  در اولین رده کنجکاوی خود در یافتم که جناب داکتر صاحب عبد الله کاظم بر خلاف تعداد از نوشته جات که از طریق صفحات انترنتی به نشر رسانیده میشوند، مطالب مورد نظر،  نقد و تفکر شان را  بزرگوارانه وبا  حفظ حرمت قلم و نوشته به تحریردر آورده اند و خواستار توضیحات مزید در مواردی گردیده اند. من به چنین شیوه نقد احترام عمیق میگزارم واین را همان شیوه اخلاقی تلقی مینمایم  که یک حد فاصل را با شیوه دیگری که  نا راحت کننده و خلاف تعامل نویسنده گی است و در یک  انتخاب خواندن آن جز " گریز از کوچه"  راه دیگیری را نمیبینم، روشن ساخته و من به آن ارج خاص میگذارم.

جناب داکتر صاحب سید عبد الله کاظم. شما در نوشته پر محتوای تان طی ده سوال و ابراز نظر چنین افاده را برای من و هم ممکن برای هر خواننده دیگر داده اید که خود هم شاهد قضایا بوده و از چشم دید های خود مطالب زیادی دارید که به همان شیوه وزین به تحریر خواهید گرفت. این شیوه شما را در مقاله قبلی دیگری شما که من اقبال مطالعه آنرا بدست آوردم ، برایم انگیزه بوده است که اینک با علاقه مندی به توضیحات و پاسخ به سوالات شما میپردازم. من معتقدم که چنین روش نقد و تبادل نظر پیرامون تفاوت های فکری و بررسی های گذشته منجمله تاریخ پر درد افغانستان در 35 سال اخیر،  روان سایت های انترنتی و سایر وسایل اطلاعات جمعی را هم فراگیر گردد که بر هدف ترقیخواهی ، وفاق ملی ، مبارزه مشروع روشنگرانه بر ضد عوامل جهل و تاریکی ، مبارزه بخاطر عدالت حقوقی غیر جانبدارانه و بر ضد بی عدالتی ها  ایجاد گردیده اند و به نشر مقالات میپردازند.

و اکنون توضیحاتی بر ده سوال جناب محترم شما:

چنانچه معلوم است در کشور هالند تعداد از هموطنان ما به نسبت اینکه قبلاٌ در ادارات امنیتی مشغول کار بوده اند به عنوان مظنونین جرایم جنگی و جرایم " شدید" حقوق بشری دانسته شده اند . این گروپ هموطنان بر مبنای این مظنونیت و همچنان معلوماتهای مشکوک در گزارشات وزارت خارجه هالند در سال 2000- 2003  ، بصورت یک کتگوری و بدون یک بررسی انفرادی از حقوق پناهنده گی محروم شناخته شده اند . آغاز این معضله با یک مقاله مرتبط است که در سال 1997 در یک هفته نامه هالندی انتشار یافت. یکی از منابع اصلی این معلومات در مقاله ماه می 2013 در عین هفته نامه هالندی افشا گردید که یک  منبع افغانی در هالند  بوده است. در تمام اسناد هالندی فقط بر جرایمی استناد میگردد که به احتمال قوی در همان سالهای 1978-1979 وقوع یافته اند ولی احتمالاٌ بنا بر دلایل سیاسی تمام جرایم مرتکبه به سالهای بعدی ارتباط داده شده اند . بیشترین افراد شامل این قضیه بصورت قطع در آن دوره یعنی حوادث 1978 -1979 مرتبط نبوده اند ولی به همان جرایم مظنون شناخته شده اند.  اینجانب بحیث یک فعال دفاع از حقوق پناهنده گان افغان در هالند معتقد بر یک مساٌله هستم و آن اینکه: جرم باید بر بنیاد اسنادی تثبیت گردد که عاری از جانبداریها و عقده مندیها بوده ، نه بر بنیاد مظنونیت یک کتگوری بل بر بنیاد دلایل و اسناد تثبیت کننده جرم در برابر عمل جرمی که فرد عمداٌ مرتکب آن بوده است. این یک دیگاه حقوقی هم است که نه تنها من بلکه مجامع وکلای مدافع در هالند، بعض مجامع اکادمیک دانشگاهی ، کمسیاری حقوق بشر ملل متحد و دو پوفیسور مشهور در ایتالیا و انگلستان مرتبط بر قضیه 1- اف  عین  نتیجه گیری را ارائه داده اند وبر آن تاٌکید دارند. من خدمت شما و تمام خواننده گان محترم میخواهم بیان نمایم که آسیب پذیر ترین افغانان ما در هالند قربانی این پالیسی " تطبیق بند  ا ف ماده یک کنوانسیون 1951 ملل متحد در هالند شده اند که بدون شک ناشی از عقده مندیهای جنگ های سی ساله اند. من خود را بر حق میدانم تا از یک خانم که از روی مجبوریت و به امید گرفتن یک جواب پناهنده گی خود را کارمند امنیت دولتی وقت معرفی نموده و یا یک کاررمند عادی وزارت عدلیه و یا یک استاد پوهنتون کابل که هیچگاهی حتی در این ادرارت کار نکرده اند در این کتگوری شامل ساخته شده اند.

من بدون شک در این جا مفهوم ویا اصطلاح شکنجه روانی را بکار میبرم چونکه شخص بدون تثبیت عمل جرمی بیش از 15 سال را عمداٌ در انبوه  محرومیت های یک زنده گی عادی بشری بسر میبرند و بکرات مورد اهانت قرارگرفته اند، بدون کدام پروسه عدلی و قضائی دو بار و سه بار به زندانها انداخته میشوند. اکثریت این افراد در نشست های قضائی بر حق شناخته شده اند ولی برخورد سیاسی فیصله های محاکم را زیر سایه قرار داده است. در حالیکه اگر خود به موقعیت انفرادی این افراد نظر انداخته شود، بدون شک افاده شکنجه روانی مطرح بحث میگردد که متاٌسفانه تا کنون در مورد منع شکنجه روانی کدام کنونسیون بین المللی وجود ندارد در حالیکه  استفاده از شکنجه روانی یک وسیله خشن است برای اهداف و مقاصد غیر مشرو ع و سیاسی و چنان بکار میرود که شخص به انواع تشنجات و بیماری های روانی قرار گرفته و در یک مدت طولانی میتواند احساسات خود کشی را در وجود شخص انکشاف دهد  و یا در اثر فشار های روانی خطرات سکته های مغزی و قلبی بیشتر گردد. اگر یک افغان ما حتی حق استفاده زنده گی  زیر یک سقف  با همسر و فرزندان  خود را نداشته باشد، اگر فردی محروم از حق کمک های صحی و درمانی ساخته شود و حکومت هالند بگوید که " ما شما را نمیتوانیم از کشور هالند خارج نمایم  وشما  حق زنده گی در هالند را هم ندارید"، من بغیر شکنجه روانی مطابقت تعریف دیگری را نمیتوانم در مورد ببینم.

برای توضیحات مزید پیرامون این قضیه 1- اف جناب شما را به مقاله قبلی اینجانب راجع میسازم:

http://www.vatandar.at/basirdehzadf1

سوال دوم تان که بدون شک " هوشیارانه"  و بجا مطرح شده است،  باید مختصراٌ به عرض برسانم که در افغانستان هر گروهی در عمق و در سطح، در عرض و بعد و هم در یک مقیاس کوچک و یا بزرگ قربانی جنگ و اسیب دیده از جنگ اند. ما هیچ گروه را نمیتوانیم در یک ارزیابی وسیع و بیطرفانه در استثنای " تبعیضی" قرار دهیم. من در اینجا نمیخواهم کلمه ما و شما ویا اینها و آنها  را بکار برم بلکه  مفهوم " ما همه" ممکن بجا تر باشد و آنهم بربنیاد  نتیجه گیری بالا.

 برای توضیح بر یک سوال شما  مثال کوچک از خاطره خودم را از دوره نو جوانی ام بیان میکم که ممکن در تعداد  زیاد از خانواده ها از جمله در خانواده که من در آن بزرگ شده ام ، واقع شده باشد.  زمان بالای کیفیت چاینک نکلی روسی و کتابچه و قلم چینائی بین دو برادرم پرخاش و جنجال سیاسی میشد،  بحث ها و نتیجه گیری ها از انقلاب دهقانی و انقلاب کارگری، مبارزه قهر امیز و مبارزه مسالت آمیز  در اینجا و آنجا بود .در مقیاس وسیعتر هم میان دو گروه"  انقلابی"  وقت که در قسمت مبانی  ایدیولوژیک  نظر واحد داشتند ولی در سیاست و نتیجه گیریهای شان چنان با دشمنی برخورد میکردند که گوئی مساٌله " گوشت و کارد"  مطرح است. اصلاٌ بالای یک  مساٌله اساسی ٌ " سوال با اهمیت زمانی"  بحثی نمیشد که کدام زمینه های ممکن و عملی وجود دارد تا توانائی ها را " در یک مقطع معین" وبخاطر اهداف مشترک وطنی با هم گره زد . در عوض  بحث های تند بالای عملکرد های جهانی " سوسیال امپریالیزم و عظمت طلبان" میچرخید. من هیچگاهی در احساس وطنپرستی و ارمان هر دو گروه  همان وقته برای سعادت مردم افغانستان شک و تردید ی ندارم و هم معتقد بر آنم که این وطنپرستان برای نجات وطن و خدمت برای اکثریت مردم به شیوه و الگو ها و بلاخره تجارب ضرورت داشتند ولی مشکل در آن بوده است که آنها تجارب کشور های دیگر را در یک افغانستان که از زمین تا آسمان و از جهات مختلفه با آنها فرق داشتند، میخواستند پیاده نمایند. این با کمال تاٌسف یک حقیقت تلخ بوده است که هر دو گروپ چپ ترقیخواه  از همان وقت در تضاد های سیاسی   قرار داشتند و بلاخره  زمانی این تضاد ها از سطح مشاجرات لفظی به مخاصمات مسلحانه تبدیل گردید ، یکی در حاکمیت دولتی قرار گرفت و دیگری در یک جنگ چریکی بر ضد حاکمیت. پس ممکن من حق به جانب باشم به این نتیجه برسم که محکومیت ها و بر خورد های دشمنانه با وسایل مختفله ادامه یک تاریخچه خشن و خونین ( با یک سلسله زنجیری) است میان  هر دو متضرر جنگ و هم هر دو در برابر یکدیگر.

 یک بررسی وسیع از این مساٌله مرتبط به هر دو گروه یک  بحث بزرگ ، عمیق وقابل  جر و بحث ها و تبادل نظر است که  بدون شک از حوصله مندی خواننده و این یاداشت بیرون خواهد بود. هدف من هم مقاله قبلی ام مشخصاٌ روی ادامه همین تضاد های فکری بوده است که من از مخاصمات مسلحانه ( به اشکال مختلفه، زمینه های متختف و ابزار های مختلف  آن)  نمیتوانم انکار نمایم. ممکن شما هم  این واقعیت تلخ انکار ننمائید.  من میخواهم در اینجا و مرتبط با موضوع فوق و حساسیت شرایط کنونی دو سوال را مطرح نمایم که:

میتوان در مقطع زمانب کنونی به عوض انتقال این مخاصمت ها به نسل های تابنده جوان ، به دادن ایده های وفاق و گره زدن توانائی ها و استعداد های بکر بخاطر ملت ، منافع ملی واحد و روشنگری متوسل گردید؟

میتوان عوامل تضاد ها و مشکلات بروز یافته و ناشی از شیوه و دیدگاه های وقت را در فرصت کنونی با یک نقد و بازبینی مجدد قرار داد و به اصطلاح عامیانه " یکبار " قد او (قد آب) " نمود که میتوان به شریک ساختن  دید گاه های ممکن نایل گردید؟

پیرامون پروژه عدالت انتقالی میخواهم جناب داکتر سید عبدالله کاظم را به مقاله اینجانب راجع سازم که در آنها دیدگاه های اینجانب وسیعتر بیان گردیده است.:

http://www.vatandar.at/basirdehzad20.htm;

جناب شما در توضیح شماره سوم تان موضوع مطرح شده در مقاله اینجانب را به شیوه بهتر تکمیل نموده اید. ولی پیرامون نقاط نظر شما تحت شماره های 4-7 میخواهم خاطر نشان سازم که :

انتشار لست بصورت همگون و در عین روز توسط پولیس هالند ( وزارت نظم عامه) و روزنامه 8 صبح در کابل سوالات را مطرح نمود و ازجمله:

-آیا انتشار لست که در زمان آغاز حاکمیت حفیظ الله امین منتشر یافته بود و یکبار در ماه جدی 1980 در روز اعزای ملی که از طرف دولت وقت رسماٌ اعلان گردید،  در تمام مساجد و تکیه خانه ها مراسم فاتحه خانی و یادبود از این شهدا صورت گرفتند. روی کدام منظور وهم در شرایط که افغانستان در آستانه یک انتخابات قرار دارد، آیا یک اکت سیاسی و اثر گذاری بر پروسه های انتخاباتی است یا نه؟ و حتی رئیس جمهور هم با وارخطائی جلسه سران تنظیم ها را دعوت مینماید و متعاقباٌ دو روز را " برای بار دوم"   روز های اعزای ملی اعلان مینماید. طبیعی است که درد و آلام ناشی از از دست رفته گان فراموش نا شدنی است ولی اگر صرفاٌ به یک مقصد سیاسی صورت گیرد ، میتواند سوال بر انگیز باشد. این لست میتوانست در سال 2010 هم انتشار یابد ویا حتی در سالهای قبل از آن. من با شما موافق هستم که این یک لست ناقص بوده است زیرا در لست کسان هم بودند که خود در فاتحه خوانی خود نشستند. مساٌله دیگر در آن است که با عجله نامها را لست کشته شده گان گذاشتند در حالیکه در لست کلمه " کشته شده گان و انتقال شده گان " آمده است. آنچه از لست در میآید، ممکن در لست نام تعداد هم آمده باشد که در لست های اعدامی حکومت وقت بوده که با سقوط حکومت اعدام آنها نتوانست عملی گردد. تذکری که شما در مورد لست 12000 نفری داده اید که کیها ممکن این لست را به مقامات هالندی داده باشد. من در اینجا هنور شک و گمان خود را کتمان نمیکنم که از لست 12000 نفری فقط لست های 4700 ممکن دست چین شده باشد.  آنچه از گزارشات و اعلامیه ها معلوم میگردد ممکن شما این سوال را " به عوض من از آنهای مطرح سازید که روی این قضیه از سالها بدین سو کار میکنند. با تمام صداقت عرض مینمایم که ممکن پولیس و سایر مقامات هالندی هیچ گاهی حاضر نباشند تا در این مورد چیزی را من اعتراف نمایند. در این مورد عجز ما را هم بپذیرید.

من معتقد بر آن بودم و هستم که این لست کدام فکت تازه نیست و ممکن تعداد از مجاری رسمی و شخصیت های مستقل و سیاسی وقت بعد از 1980 از لست مکمل آن در آگاهی بوده اند و از جمله شخص آرمکورا.

  لست ها ی اورجینل نشان میدهد که بعض عرایض ار بازمانده گان شهدا در بین سالهای 1361-1365 توسط مقامات رسمی دولتی وقت به بررسی گرفته شده و در حاشیه لست ها با شماره و تاریخ ثبت گردیده اند، همه قابل خواندن اند و این اسناد رسمی دولتی به احتمال قوی در تمام دوره ها منجمله دولت کنونی در 12 سال  اخیر  در اختیار و قابل دسترسی بوده اند. برای من غیر قابل باور و تصور خواهد بود که آقای رئیس جمهور افغانستان و نهاد حقوق بشر افغانستان از لست مکمل 12000 نفری در آگاهی قبلی نبوده باشند (لطفاٌ به لست های منتشر شده دوباره رجوع فرمایید).

مرتبط به یادداشت شماره شش شما باید عزض نمایم که مقصد من از تحریر مساٌله در آن بوده است که حتی در زمان حاکمیت حفیظ الله امین تعداد از طرفداران فقید نور محمد ترکی هم کشته شدند که تعداد از آنها در بلاک 4 زندان پل چرخی با ما  یکجا زندانی بودند. شما فرموده این که لست ها از دوره ختم دوره فقید ترکی است. من در این مورد شما را به قسمت چهارم لست ها ( صفحات 135-140) راجع میسازم که در ماه های میزان و عقرب 1358 تهیه شده بخصوص در لست چهل نفری نامهای  مرحوم باحث و لعل پادشاه از طرفداران مرحوم ترکی نیز در جمله اعدامی ها ثبت است که ایشان در واقعه 22 میزان 1358 دستگیر و اعدام گردیده اند.

جناب تان تحت یادداشت شماره 8 از شخصیت محترم مرحوم غلام محمد فرهاد یاد نموده اید. من فقط بخاطر دارم که مرحوم فرهاد در ماه میزان در هشت روز که من در نظارتخانه تحقیق صدارت بودم ، ایشان را با همان لباش ژولیده که شما از آن یاد نموده اید میدیدم و از این رنج میبردم و افسوس میخوردم که چنین شخصیت قابل احترام برای باشنده گان شهر کابل نمیتوانست از یک تشناب استفاده کند که در یک بلندی قرار داشت. با عفو تقصیرکه من  از سرنوشت بعدی وی اطلاع نداشتم چونکه من در بلاک 1 و یا 2 نه بلکه در بلاک 4 زندان پلچرخی منتقل گردیدم و الی 8 جدی 1358 در آنجا  زندانی بودم.

در نهایت من از شخص شما سپاسگزارم که در تعداد از موارد تحریر شده در مقاله ام با من همنظر بوده اید. عمدتاٌ شما مساٌله مهمی را تذکر داده این که بعد از تغیر 6 جدی تعداد از عمال جنایات بشری رژیم حفیظ الله امین روز بعد از تحول دستگیر و به زندان انداخته شدند و تعداد دیگر در همان شب جنگ در نتیجه مقاومت کشته شدند. من اضافه مینمایم که تعداد زیاد دستگیر شده گان میعاد های مختلف حبس را در زندان سپری نمودند.

به عنوان اختتام میخواهم پیرامون عدالت انتقالی یکبار دیگر تاکید نمایم که بررسی جرایم جنگی در افغانستان در پهلوی تمام ابهامات و بغرنجیهای آن فقط در یک پروسه عدالتمندانه وآنهم در یک روند عدلی و قضائی تحت نظارت ملل متحد ممکن و عملی است که  هیچ جانب از طرف های جنگ  سی ساله این پروسه را تحت تاٌثیر خواست ها و عقده مندیهای گروهی خویش قرار ندهد. البته هر گروه حق خواه داشت تا در ارائه فاکت های که از دیدگاه حق و عدالت قابل پذیرش باشد، همکار چنین یک پروسه باشند. جرم بشری نمیتواند تنها مورد انتخاب معین قرار گیرد و صرفاٌ محدود به دو و یا سه مساٌله باشد بلکه در یک بعد وسیع تعریف گردد و جرایم مانند، زندانی ساختن های بدون محکومیت ،حذف فزیکی بدون کدام پروسه عدلی و قضائی بنا بر داشتن عقاید سیاسی، تعلقیت های مذهبی و قومی ، استفاده از وسایل ترور های شخصی و دسته جمعی ، بم گذاری در محلات غیر نظامی، زهر و تیزاب  پاشی، حملات راکتی به محلات غیر نظامی، بمباردمان های عمدی بالای محلات و مردمان ملکی، کشتن اسیران جنگی بدون پروسه عدلی ، قطع اعضای وجود و تجاوز جنسی ، استفاده اجباری کود کان و نو جوانان در جنگ و دیگر جرایمی که در کنوانسیون های بین المللی وضاحت یافته اند.

با استفاده از این زمینه برای خواننده گرامی باید تذکر دهم که آماده کردن لست آنعده از کشته شده گان و قربانیان که بالوسیله یکی از اشکال جرایم ضد بشری که در بالا از آن تذکر داده شده اند، همکاری وسیع و دوامدار را میخواهد من یکبار دیگر از هموطنان گرامی این همکاری را تقاضا دارم . البته تعداد از نامها در هفته های اخیر به دو سه ادرس فرستاده شده اند. باید با حوصله مندی و شکیبائی بخاطر یک پروسه غیر جاندارانه عدالتمندانه تلاش و همکاری نمود.

با احترام

 

بصیر دهزاد

 

 

انتخابات - نخستین گام

درراه برپایی جماعت سیاسی افغانستان

بحث نظری درباب ساختارنظام وابزار تحقق دموکراسی درجوامع سنتی

 

دکترنجیب الله مسیر 

انتخاباتی که همین اکنون برای سال 1393 درپیش رو است، بیشتردرراه همگرایی اندیشه ها ونیز درزمینۀ برپایی وبازآفرینی حاکمیت سیاسی این کشور یک گام خیلی ارزنده وسرنوشت سازمی باشد. اهمیت آن ازاین جهت است که، برای نخستین بار نخبگان سیاسی افغانستان باهم توافق کرده اند تا حاکمیت را از راه انتخابات به عنوان راهکار مدنی، تعویض نمایند. اهمیت دیگرش در آن است که، پس ازین برپایی وبازآفرینی ارگان های عالی حاکمیت تنها ازراه انتخابات، هنجارمند با تکیه بر ارادۀ آزاد مردم افغانستان صورت بگیرد.

بی گمان، چنین سازش بزرگ واجماع تاریخی در یک جامعۀ سنتی به لحاظ عملی بسیار ارزشمند می باشد، ازاین سر سزاوار است که ازآن با فرزانگی حراست شود. این اجماع به یگانگی مؤ ثرترین کنش درراه برپایی یک جماعت سیاسی واحد بوده، همچنان در چندگانگی خویش شکل گیری ملت سیاسی افغانستان میباشد. برین مبنا این امرکنشی است درراه ایجاد وتعویض حاکمیت – فرمانروایی وفرمانبری.

ملت ویا مردم افغانستان، سنخیت واحد ( تبارمشترک، فرهنگ مشترک، اقتصاد مشترک وفهم یکسان   درمورد سرزمین مشترک) ندارند. آنچه این مردم باهم دارند همانا دولت وتاریخ سیاسی مشترک است. به بیان دیگراگر روند روبه ملت شدن را  درافغانستان دنبال بکنیم  باید آنرا درمقام یک جماعت سیاسی جستجونماییم. تنها درین صورت است که می توان ملت را درافغانستان تعریف وبازشناسی نمود؛ ملت افغانستان باید برمحورهمین اشتراکات شکل بگیرد وبافرهنگ مشترک سیاسی رشد و استحکام یابد.

انتخابات وگزینش فرمانروا ( رییس جمهور ) وسیستم سیاسی ای که این فرمانروا برمبنای آن اجرای وظیفه مینماید، خود دراصل یک ارزش ماهیتا انسانی و دموکراتیک است. بلی اجرای وظیفه؛ ارزشی است که مشروعیت خود را ازاراده وپشتیبانی مردم ودموکراتیک بودن روند گزینش میگیرد.

آنچه امروزانجام داده می شود  برای فردا حکم تاریخ را دارد، سیاست امروزی تاریخ فردا می باشد، هرگاه امروز سرنوشت سیاسی با موافقت اعضای جماعت سیاسی تعیین گردد، ما درآینده با یکصدا گفته می توانیم که آری، این تاریخ وگذشته سیاسی من است واین میهن تاریخی من است واین دولت  وارث تاریخ سیاسی من است وازهمین لحاظ "دوست میدارم ورا" و لذا ازین میهن وسرنوشت سیاسی آن حراست میکنم.

مردم با پشتیبانی از نامزد های ریاست جمهوری بیان می دارند، که می خواهند حاکمیت را با رای واراده خود برپا نمایند واین باوررا نهادینه بسازندکه همه اعضای آن جماعتی اند که سرنوشت سیاسی مشترک دارند. دررابطه به تعیین آن برابرحقوق، برادر وبرابراند واین خود احساس استوار وبسترفرا هم برای شکل گیری جماعت سیاسی افغانستان یا به بیان دیگرملت افغانستان میباشد.

دانشمند وگذارشناس کلان – روستاو وحدت ملی را پیش شرط گذاربه سوی دموکراسی می داند: "وحدت ملی به این معنی است که بخش چشمگیرشهروندان دولتی که به دموکراسی گذار می کند باید، درمورد اینکه به کدام جماعت سیاسی تعلق دارند، کمترین تردید نداشته  ویا این که این تردید حتی درذهن شان هم خطورنکند...".

" واما پیش شرطی که برای گذاربه دموکراسی مطرح می باشد، هرچه تمامتر زمانی محقق میشود که وحدت ملی، بدون آگاهی ازآن، ناگفته وخموشانه درمقام چیزی که همین گونه بوده وهست، پذیرفته گردد وبرای آن دلیلی تراش نشود".

پرسش اساسی این است که آیا شهروندان کشورما خود را عضوووابسته به یک جماعت سیاسی واحد ویگانه میدانند؟ پاسخ به این پرسش خیلی دشواراست. زیرا ملت به مفهوم جماعت سیاسی هیچ زمانی ازسوی دولتمداران ما مطرح نشده است ومردم نیز با این گونه دید وتفکردرمورد ملت که ماهیت سیاسی مردم میباشد، آشنایی ندارند. برای آنها تفهیم شده است که ملت مجموعه ای ازملیت ها ( اقوام ) است که بدور"ملیت دولت ساز" حلقه زده وزندگی مشترک خویش را برمبنای داده های همین قوم سازمان می دهند (به ترتیب درسطح معاون اول، دوم، سوم و....).

درمفاهیم علمی، سیاست به معنای حاکمیت است و حاکمیت فرمانروایی وفرمانبری  است. اما وابسته به جماعت سیاسی بودن به این مفهوم است که ازیک فرمانروا فرمان می برند واگرنظام دموکراتیک باشد، همه با حقوق برابر درامرتصمیم گیری وحکمرانی درقلمروی دولت مشترک شان سهم می گیرند، آنها ازکسانی فرمان می برند که خود آنها را صلاحیت داده باشند،  فرمانروا را خود انتخاب می کنند.

   انتخابات پیش روی چند چیزرا روشن خواهد ساخت:

1- کی ها سرنوشت مشترک سیاسی دارند وزعامت دولت را بارای وحقوق برابرخود انتخاب مینمایند!؟

2-  کی ها سرنوشت سیاسی جداگانه دارند ونمی توانند یکجا بامردم افغانستان درزمینه ا نتخاب زعامت دولت تصمیم بگیرند ویا اصلآ   این حق را ندارند!؟

3- آن محکی که مستحق وغیرمستحق را تعیین می کند یا به بیان دیگرمرزهای سیاسی کشوررا مشخص مینماید، کدام است!؟

4- انتخابات یک اصل و یک نهاد دموکراتیک است ودردموکراسی اکثریت موقت مدیریت می کند! 

ولی سرشت وساختارجامعه افغانی خیلی پیچیده وچندگانه است؛ این جامعه هم ازلحاظ اتینکی وتباری وهم ازروی وابستگی های مذهبی چندگانه است. تلاشی بدانگونه که یکی از تبارها در جامعۀ چند قومی، بحیث "تباردولت ساز" پذیرفته شود وسایرتبارها درفرهنگ وخواست ها ومنافع این تبارمستحیل شوند، دردرازای بیشتراز90 سال دستاوردی نداشته واین روند نه تنها که شکل نگرفت بلکه مزاحم شکل گیری روند حقیقی تشکل ملت درافغانستان  گردید.

انتخابات کنونی رو گردانی از سنت بسوی برخورد های مدرن و سفر به فراسوی یک روان دموکراتیک نیست. بیانگرآنست که بازهم تیم حاکم تلاش ورزیده است تا برای یک تبارنقش محوری را پیشکش نموده واصل برابرحقوقی شهروندی ومشارکت سیاسی مردم را بدون وابستگی های تباری آنها زیرپا گذاشته ولگدمال کرده اند.

بربنیاد قانون اساسی و با توجه به صلاحیت های رییس جمهور مندرج در قانون، که از اختیارات یک امپراتور تفاوت چندانی ندارد، بر پایۀ آن دموکراسی دیگر فرایند سیاسی برای ظهور یک ملت نمی تواند باشد.  در پی این نهادینه کردن های گویا دموکراتیک، این نکته که قوم را فرما نروایی می دهند نه فرد را،  یا به بیان دیگر قوم فرامانروا را انتخاب میکنند نه شهروند برابرحقوق وخودمختاررا ، انگیزه همه جنگ های قومی درکشورگردیده است.

 هرقوم می خواهد که قوم فرمانروا باشد. حتی برای شاهان مطلقه، نه تبار بلکه خاندان مهم بوده است ولی درکشورما درسده بیست ویکم ارارشی اقوام بنیاد گزینش زعامت دولت را می سازد. شگفت انگیز وتآثرآوراست! ازهمین روست که رهبران قومی رای افراد و"شهروندان آزاد وخودمختار"را در"بغل جیب" دارند و روی مقامات دولتی سرمایه گذاری می کنند.

درکشوریکه دردرازای سده بیست پیوسته جنگ اقوام را برسرقدرت تجربه کرده است بازهم بجای همچشمی آزاد شهروندان خودمختار، رقابت اقوام را براه انداخته اندکه این خود مشوق اقوام برای زورآزمایی و پیروزی ها می باشد. اگرامروزاین همچشمی ازبرکت خارجی ها وزروزورشان مسالمت آمیزاست، ولی فردا که آنها این وطن را ترک بگویند و به جای دیگروبرای ماموریت دیگر بروند، به درگیری مسلحانه تبدیل خواهد شد.

سازش نخبگان سیاسی ما برای آن قابل تمجید است که مسئله قدرت را دربسترمسالمت آمیزآن حل می نمایند، ولی مایوس کننده است که با نخستینگی رویکرد قومی به آن پرداخته میشود.

اصولآ دونهاد – کثرتگرایی سیاسی وکثرتگرایی فرهنگی که دوسازمایه همگرایی ملی میباشد،  وباید درایجاد ارگان های حاکمیت دولتی و کارگماری حاملین قدرت دولتی، نقش محوری داشته باشند؛ ولی نخستینگی نقش کثرتگرایی سیاسی درامر شکل گیری ملت سیاسی(جماعت سیاسی) وتامین وحدت ملی غیرقابل انکارمیباشد.

ازهمین رو است که نخست باید براساس اصل برابرحقوقی شهروندی وپس ازآن برمبنای مشارکت نمایندگان همه فرهنگ ها به گزینش حاملین قدرت دولتی پرداخته شود. ناگفته نماند که کثرتگرایی فرهنگی زمانی مورد تایید قراربگیرد که اصل شایسته سالاری نیزدرنظرگرفته شود؛ بگذارنمایندگان فرهنگ ها درحاکمیت دولتی، شایسته ترین ها باشند، تنها درین حالت، باچنین برخورد میتوان آمیخته ای ازکثرتگرایی سیاسی وفرهنگی را به گونه ی موثروثمربخش ایجاد کرد.

کثرتگرایی فرهنگی جلوی کاربرد تبعیض نژادی وتباری را میگیرد ونمی گذارد تا وابستگی های تباری مانع مشارکت برابرحقوق شهروندان درروند برپایی،بازآفرینی وپیاده سازی حاکمیت گردد. شهروندان دردامان تبارمعین بدنیا می آیند وحاکمیت ها باید تبار آن شهروندی که حاکمیت را ایجاد نموده است، احترام بگذارند.

گثرتگرایی فرهنگی – ایدیالوِژی ومشی است که آگاهانه بخاطرتوافق وسازگاری میانقومی  مورد پذیرش نخبگان سیاسی قرار گرفته است. درین را بطه نقش دولت، اساسی وانکارناپذیراست.

حسرتا که سیاستمداران ما تاهنوزهم برای درک این حقیقت آماده نیستند. اما خوشبختانه که اندیشه کثرتگرایی فرهنگی رد نمی شود وقانونمند بودن آن درجوامع بسا قومی ازسوی بسیاری ها پذیرفته میشود.

ثپکووه ای. ب. نامزد علوم سیاسی، استاد دیپارتمنت فلسفه، پولیتالوژی وتاریخ قزاقستان    KazATK بنام تینیشپایوه مینویسد:

جهان امروزی را ازروی گوناگونی فرهنگی آن بازشناختی مینمایند. براساس بها گذاری پسین کارشناسان، درتمام دولت های آزاد جهان 600 گروه زبانی و5000 گروه اتنیکی وجود دارد؛ چندین هزاراتنوس دردرون مرزهای بیشتراز200 دولت زندگی میکنند.

این بدان معنی است که بیشترینه دولت ها بساقومی اند. کشورما هم ازین امرمستثنی نبوده ودرآن اقوام وگروه های گوناگون فرهنگی زندگی میکنند.

ازینرو برای همه دولت ها وبرای همیشه مسایل آتی رویدست میباشد:

1- چگونه میتوان به همدیگرفهمی  وهمزیستی مسالمت آمیزمیان اقوام وگروه های فرهنگی دست یافت؟

2-  انگیزه وزمینه سازشکیبایی میانقومی چه میباشد؟

3- چگونه میتوان جلوی درگیری های میانقومی را گرفت؟

باید برجسته ساخت که موجودیت اقوام گوناگون بخودی خود انگیزه درگیری وتنش های میانقومی نمی باشد؛ درگیری وتنش پیامد شرایط واوضاع سیاسی، اجتماعی – اقتصادی وتاریخی زیست ورشد اقوام می باشد.

براساس اندیشه های ای. شیلزسه عامل   برای تشکل وهستی باثبات جامعه اساسی میباشد:

1- حاکمیت مشترک وحاکم برقلمروی دولت که همه بخش های جامعه آنرا بحیث بالاترین مقام یا حاکمیت عالی بشناسند.

2- فرهنگ یگانۀ سیاسی شهروندی که ازسوی دولت برای همه بخش های جامعه بشمول اقوام بخاطر یگانگی ترویج می شود.

شیلزتاکید میورزد که درست همین عوامل است ک ه جماعت ها وکولکتیف های فرهنگی را به جامعه تبدیل میکند.

  a.fernhem و c.Bochner   میگویند: "ما زمانی میتوانیم بر تنش ها وسختی ها درمناسبات میانگروهی پیروز شویم که اگر یک اصلی بتواند مورد پذیرش همه قراربگیرد: "گروه های انسانی وبشری  ازروی ویژه گی های فرهنگی خود ازهم متمایزمی باشند وآنها حق دارند ویا اینکه این حق مسلم آنهاست که این تمایزرا نگهدارند ؛ طبعن اگرآنها این را بخواهند".

     همگرایی درمقام یکی ازمقولاتی که درمورد عملکرد متقابل گروه های قومی پیشکش می گردد، دررده بندی بوچنر این گونه افاده می شود:

1- جنوسید یا نابودی گروه قومی مخالف

2- استحاله یا پذیرش عادات، باورها ونورم های گروه  مسلط ازسوی گروه اقلیت یا اقلیت قومی

3-  تبعیض وتجرید یا تجرید شهروندان مربوط به یک گروه ودورنگهداشتن شان ازحاکمیت.

4-  همگرایی وانتگریشن یا نگهداشت هستی فرهنگ ها وهمبستگی آنها درچارچوب یک جامعه واحد وهمبسته براساس نو.

رده بندی دیگر مناسبات متقابل اقوام را پژوهشگر امریکایی پ.پ. برگ چنین ارایه میکند:

1- گونه نخست مناسبات – گروه قومی کمترین آسیب فرهنگی را متحمل شده وخود مشکلات خود راحل می کند؛ تحت استثمار معین اقتصادی گروه دیگرقومی قرارمی داشته باشد ولی بحیث یک گروه قومی – فرهنگی نا بود نمی گردد وباقی میماند. درچنین شرایط شکیبایی بطور اتوماتیک تضمین میشود، زیرا بهانه ی چشمگیری برای ازبین رفتن ونابودی گروه قومی تحت ستم وجود نمی داشته باشد.

2- گونه ی دوم مناسبات – انسانها وافراد امکان آنرا می داشته باشند که درساختارهایی که گروه قومی مسلط ایجاد کرده است، به گونۀ نا محدود رشد نمایند ولی بدون حفظ ویژه گی های قومی شان؛ درچنین حالت امکان دارد که یک بخش جامعه ازبیم اینکه درآینده مردم وقومش نابود خواهد شد، واکنش نشان بدهد واوضاع را پرتنش بسازد.  

باید افزودکه روند نابودی اجباری اقلیت های قومی ازسوی گروه مسلط قومی بنام اتنوسید یاد میشود. اتنوسید در واقع واکنش هایی را سبب میشود که فضای شکیبایی و همدیگر پذیری را مکدر می سازد.

به بیان دیگر، نبود چینل های ثابت وآزمون شده برای بیان منافع وخواست های ملی کاررابجایی می کشاند که مناسبات اجتماعی بی ثبات شده ودرزهای ناسازگاری های میان قومی ژرفتر وعمیق ترگردیده وتقابل پنهانی قومی شدید ترمیشود.( گزینش قوم فرمانروا همین بلا را برسرمردم افغانستان خواهد آورد)

استرا تژی مناسب درمناسبات متقابل اقوام دریک جامعه بساقومی( متکثر ) آن خواهد بود که حق گروه های مختلف قومی بخاطرهستی وبقای شان بحیث یک قوم ویک گروه فرهنگی به رسمیت شناخته شود.

این حقیقت ازسوی همه اقوام درک شود که پذیرش چندگانگی قومی هرگزبه مفهوم پامال شدن حق قوم مشخصی نمی باشد.  این اصل که پایه ی همه پیشرفتهای فرهنگی – اجتماعی دررابطه به همدیگر پذیری  مردمی و شکیبایی می باشد، بسیارمهم است .

همگرایی چنان اصلی ازگراییدن است که گروه های گوناگون، ویژه گی های فرهنگی ویا شخصیت فرهنگی خود را نگه میدارند؛ ولی همزمان دروجود یک جامعه واحد متکی براساس اینکه برای همه یکسان با ارزش است، باهم متحد میشوند.

همگرایی به پندار دانشمند دیگری مهمترین شرط موجودیت یک سیستم اجتماعی یا یک جامعه میباشد؛ ازبرکت فرادستی همین گرایش همگرایانه بالای گرایش واگرایانه است که مشارکت های اجتماعی پویایی می یابند ورشد می کنند. همگرایی دربسترسیاسی یک استراژی بزرگ برای جلوگیری ازتنش های قومی میباشد. این استراتیژی زمینه را مساعد می سازد که ازنقش سیاسی تفاوت های قومی کاسته شود ونقش هویت سیاسی( سراسری) گروه های گوناگون قومی ایکه مردم دولت را می سازند، به وسیله نهاد ها وانستیتوت های شهروندی ودفاع ازحقوق اقلیت ها وفرهنگ آنها، بالا برود.

همگرایی فرهنگی – قومی به معنی استحاله، بلعیدن یک قوم توسط قوم دیگری یا سنتیزفرهنگ ها ویا نادیده گرفتن ویژه گی های قومی نمی باشد.  همگرایی میان قومی، مشارکت قومی – فرهنگی یست که درنتیجه کارکردمتقابل دویا چندین گروه قومی پدیدارمیشود؛ درین مشارکت فرهنگ های گوناگون، نشانه ها وویژه گی های اساسی هستی قومی یا هویت قومی خویش را نگهمیدارند وحفظ میکنند.

 یگانگی درچندگانگی نهفته است

شکل گیری چنین مشارکت میانقومی یا فراقومی متکی برا ین اصل است که گروه های قومی هویت قومی خود را وویژه گی های فرهنگی خود را نگه میدارند. درین مشارکت بیلانس معقول میان جزوکل درنظرگرفته میشود.

دانشمندان به این باوراند که همگرایی یک گفتمان بزرگ اجتماعی وفرهنگی است. این گفتمان برای این براه انداخته نمی شود که یک قوم ویا یک فرهنگ جدا نگهداشته شده ودرپایان گفتمان درموزیم تاریخ جهت نمایش گذاشته شود. این گفتمان روندی است که درجریان آن بخش ها وسازمایه های یک جامعه یا به همکاری بایکدیگرمیپردازند ویا نمی پردازند؛ ازجمله همکاری با گروه فرادست که دارای امتیازات آشکارسیاسی، اقتصادی وتشکیلاتی درزمینه بسیج رزیرف ها ومنابع وکاربرد امکانات، میباشد. همگرایی منافع گروه های اقلیت قومی وفرهنگی را نادیده نمی گیرد واندیشه حفظ هویت قومی را می پذیرد؛

کثرتگرایی فرهنگی استراتیژی ِ است مبنی برپذیرش، احترام وتشویق بسگانگی فرهنگی(پلورالیزم فرهنگی)، ارزش های فرهنگی اقوام وسهم بی نذیر آنها درغنای فرهنگی جامعه درمجموع، برآوردن تقاضاهای ویژه ی گروهای قومی؛ پشتیبانی است ازداد وستد وگفتمان فعال وسازنده فرهنگ هاوهویت هاییکه ازلحاظ سیاسی باهم برابراند.

 درتقابل با استحاله، همگرایی سیاسی هدف خود تغییرهویت قومی یا یکسان سازی تفاوت های فرهنگی اقلیت هارا قرار نمیدهد، بلکه هویت نوی را که درافق ومرتبه ی بالاترازهویت ها وتفاوت ها قراردارد، به آن افزون میکند. این افق همان افق هویت مشترک سیاسی(دولتی) وفرهنگ مشترک سیاسی(شهروندی) میباشد؛ ازینروست که پهلوی انکارناپذیر همگرایی دربستر بسگانگی قومی، کثرتگرایی فرهنگی است.

کثرتگرایی سیاسی زمینه رابرای موجودیت گوناگونی نیروهای سیاسی وهمچشمی سازنده بین آنها برای نمایندگی ازمردم درارگان های حاکمیت دولتی مساعدمیسازد.

آزادی بیان، رسانه های آزاد، سیستم چند حزبی، اپوزیسیون سیاسی، انتخابات آزاد، پارلمانتاریزم،      سازمانهای اجتماعی مستقل ازدولت -  شرایط لازم برای پلورالیزم سیاسی میباشد.

حراست ازبسگانگی ( تکثر ) وازجمله بسگانگی فرهنگی - زبانی

دانشمندی میگوید که بسگانگی ( چند گانگی ) وازجمله بسگانگی فرهنگی – زبانی بسترالزامی رشد تدریجی بشریت است. هیچ دشت ودمنی تنها یک نوع نبات رادردامان خود ندارد وهیچ جنگلی ازیک نوع درخت انبوه نمی باشد. به همین گونه بشریت هم ازجماعت هایی که مردمان شان تمامن شبیه همدیگرباشند، متشکل نمی باشد.

جماعت های انسانی همگان به یک زبان گپ نمی زنند، دریک نوع خانه زندگی نمی کنند، همرنگ جامه نمی پوشند وغذا نمی خورند، به یک خالق باورندارند وجشن های یکسان ندارند. بشریت هرگزچنین نبوده ونخواهد بود. حتی میتوان گفت که کشورهایی که ازروی فرهنگ یکرنگ باشند، و جود ندارند، مگراینکه دریک جزیره قرارداشته وازدیگران تجرید شده باشند.

مسئله اساسی این است که یک جامعه به این بسگانگی چه بهایی قایل است ومناسبت خود رابا آن چگونه تعیین میکند. اصول همگرایی وکثرتگرایی فرهنگی درنهاد های سیاسی دولت های معاصر چندین قومی وبرخاسته ازنظام دموکراسی،  پیریزی ونهادینه میشود.

استواری نهادهای سیاسی، موثریت وکارآیی آنها دریک محیط بساقومی مستقیمن وابسته به  عمق اثرگذاری مشی دولت درزمینه همگرایی وکثرتگرایی فرهنگی میباشد.

به بیان دیگرمشی دولتی تاچه حد روی تصورات، برداشت ها، دیدگاه هاوارزش های اقشارو لایه های وسیع شهروندان اثرگذارمیباشد.

درفرجام باید گفت که دولت ملی محصول اندیشه ها و حاصل کار چهره های مؤمن به امر ملی در ایجاد مدیریت کارآمد برای برداشتن بحرانهای چندین پهلو دراین کشور است. بنابرین همگرایی ملی باید جزاساسی اندیشه ملی دولت باشد.

 

                                 

 

خردستیزان قرن بیست ویکم

نوشته :علی رستمی

کشورما افغانستان که در سه دهه واندی درجنگ وخونریزی با عناصر ارتجاعی ومتحجر با پشتیبانی بادارن جهانی شان دست وپنجه نرم میکند در اصل خود از اغاز این ستیز میان خرد وتحجر میان روشنگری وعقب گرای وروشنی علیه تاریکی است.نیروهای کهنه وعقب مانده برای بقای خود از هرنوع ترفند وعمال زور و قدرت براساس زروسیم که از خون هزاران انسان بی گناه کشوربدست آورده اند بالای گرده های مردم ما حکومت نموده وپاهای ناپاک وضدانسانی خویشرا درگلوی انها وبالخصوص قشر روشنفکر وتجددگرا واصلاح طلب فشار داده تا بقایای این نسل بالنده وپویا را از صحنه زنده گی اجتماعی ، سیاسی واقتصادی بیرون کند وخو درسکان رهبری تکیه زده و اهداف شوم وپلید تحجر خودرا تحقق بخشد. بویژه عده ای از اعضای قوه مقننه، قضاییه واجراییه بر مبنای عدم دانش وخرد علمی وخلاف تمام رویکردهای قانون بشری ومدنی تصامیمی را اتخاذ مینماید که باعث عقب مانی وسقوط دانش علمی درمیان دانش آموزان وسایر اگاهان علمی ـ اکادمیک شده و جامعه را بسوی قرون وسطا سوق داده وخردستیزی وتحجر را درجامعه دوباره زنده مینماید. طوریکه انسانهای اگاه وتحصیل کرده وروشنفکر مطلع واگاهند که سیر رشد وفرهنگ روشنگری در قرون وسطی که بنام « رنسانس ویا تولد دوباره علم » دراروپا مسما است پیش از ان کلیسا با  داشتن اسقفهای جاهل وخردستیز صدها پروفیسور ودانشمند علم را بخاطر ایده های علمی شان که با کتابهای مذهبی شان وفق نداشته، از بین برده دانش وایده های انرا تکفیر نموده وبنام ملحد وبیدین انها را در زیرچوبه های دار و حتا مثلث کردن نابود نموده اند.از جمله گالیله فیزیکدان مشهور ایتالوی نسبت نظرعلمی خود به چوبه دار آویخته شد واما ازایده ونظر خود صرف نطر نکرد.والی اخرین دقایق زنده گی به ان معتقد ماند و حالا بعد از سپری شدن قرنها درکشورما بازهم همچو نیروی خردستیز دروجود حکومت دانش ستیز وبی کفایت قبیلوی سر بلند نموده که میخواهند جامعه ونسل جوان وبالنده کشور را ازمسیرعلم وخرد دور ساخته و خرافات وموهوم پرستی را در نهاد های عالی علمی و فرهنگی کشور ما مروج سازند. ازانجاییکه رشد علم و فرهنگ وخرد درجهان بالخصوص دراروپا نشان داد که ا فرادمانند توماس داکن ، بیکن، سپنوزا، پییر ابلاز فرانسوی ،ابرت لوگران وگیوم دوکام در رشد وتکامل فکری ودینی در اروپا سهم چشمگیر را بازی نموده اند واز درون عقاید دینی ومذهبی توانستند که مذهب ودین را ازجاهلت فکری نجات وانرا به دایره ای دانشورزان علمی قرار دهید. طوریکه توماس داکن گفته است که: « درمیان اجزای مختلف روح، تنها یک نیروست که دراصل فرمان میدهد، وان خرد است .»  این امر ما را معتقد به ان می سازد که بدون خرد جان به عذاب است. بمانند عده ازاعضای رهبری جمهوری اسلامی افغانستان که خود را عالم وجز سکان رهبری دولت قرارمیدهند؛ نه تنها از کوچه علم وفرهنگ خرد گذر ننموده اند ، بلکه فاقد هر نوع اگاهی دقیق ازعقاید دینی ومذهبی خویش هستند. درانیجا ضروراست که ازدید گاهای ونظریات ابن رشد فلیسوف اسلامی  که در اروپای سده سیزده نقش مهمی را در جهت تقویه  نگرش ودیدگاهای نوین در رابطه خرد وایمان اثر گذاربود، یاداوری نمود.دانشمندان مانند بیگن وتوماس داکن در نظریات ونوشته ای خود از او وابن سینای بلخی توجه نموده که نظریات  بیگن وداکن در جهت رشد فکری جریان روشنفکری ونطفه های خرد گرایی در اروپا مقام ارزشمند را دارا می باشد ،می گفت  :« که نقش روشنفکر یا حکیم این نیست که توده ها را حیرت  زده یا متزلزل سازد، بهره گیری اجتماعی درست ازخرد ودانش تنها یک هدف دارد موجه ساختن اعتقاد.» بر علاویکه ابن رشد هیچ زمانی با ایده های خرداندیشی فلیسوفان اروپا از انجمله سپنوزا داحل نشد وایمانرا قربانی خرد نه نمود. بلکه او معتقد بود که کاربرد خرد برای استواری ایمان وشناخت مومنان لازم است. برعلاوه رویکرد دیگری، ابن رشد با برخورد مدرن کانت که در برابرتکامل خردگرایی ویا مجادله میان خرد وایمان بوجود آمده بود ظاهراً تناسب داشت.کانت فلیسوف خردگرا در دوران تکامل وشگوفایی خردگرای ازمحدود کردن دایره ای خرد گرایی برای را ه گشودن به ایمان دفاع نمود.درحالیکه ابن رشد درعقب راه گشایی برای ایمان نبود.هرآنچه از لحاظ دید وی درجامعه اسلامی با خود داشت . میگفت: « هرانچه راباید محدود نمود نه خرد را  » این گفتمان را زمان بکار برده است ، افرادیکه میخواستند روش جز را به عنوان قانون کل تنظیم کنند.

ابن رشد برای اشکار نمودن درک خرد ، ایه های قرانی را مستند ساخته که از انجمله میتوان به این ایه تامل کرد : «... پس بیندیشید،ای شما ای که ازروشن بینی برخوردارهستید....»  براین اساس ابن رشد روشن می سازد که: « اندیشدن وخردورزی جز استنتاج واستخراج ناشناخته از شناخته نیست.» ابن رشد به ادامه این گفتمان خویش رویکرد دیگری را پیش میگیرد که از لحاظ تاریخی مربوط می شود به زمان خلیفه دوم عمرکه یک  تعداد کتابها در ایران زمین بدست لشکر اسلام امده بود از خلیفه خواستار هدایت شدند که درمورد چه کنند خلیفه دوم به جواب میگوید که:« اگر مضمون این کتابها در قران است ، پس نیازی بدان نیست، وباید از بین برده شود،واگر مضمون ان با قران نمی خواند پس باید انهارا سوزاند.»  . ابن رشد دراینمورد می نویسد:«  اینکه کسی از خواندن این نوشته ها دچار اشتباه شده یابه بی راهه می رود، یا به دلیل ناتوانی درونی بوده، یا اوبه گونه یی درست بررسی نکرده، یا گرفتار احساسات شده، ویا اینکه استادی را که بتواند در درک مضمون انها به وی کمک کند، پیدا نکرده است ، ویا اینکه به دلیل همه ای این عوامل ویا برحی ازانها بوده است. به هرحال نمی توان نتیجه گرفت که باید این نوشته ها را برکسی که میخواهد انها را بخواندممنوع ساخت ، چرا که این ناحوش کامیها از سرحادثه ونه الزاماً رخ داده اند، ودرنتیجه نباید انچه را به لحاظ طبیعت واصل ان مفید است، به بهانه ای وجود ناخوشکامی اتفاقی نفی نمود.»

سیر رشد وتکامل خرد وخردورزی در طول تاریخ شاهد صدها وقایع دردناک ضد عقل گرایی وانسانی بوده است.هزاران عالم واندیشمند طعمه حریق شعله های بنیادگرایان مذهبی اعم از کلیسا ومسجد وکنیسه شده اند. قرون وسطا وهمچنان زمان حاکمیت ترکان غزنوی از یک طرف علم ودرخشانی علم وفرهنگ واز طرف دیگر تعقیب وکشتار وزندانی ویپکرد شاعران ونویسنده گان که مطابق عقاید مدهبی انها عمل نداشتند ، الی سرحد اخراج ازملک وکاشانه از سرزمین باستانی شان گردیده اند. امر وز یکبار دیگر این نیروهای اهریمنی  قرون وسطایی  با تصامیم عجولانه وغیر انسانی واسلامی خویش کشور ما را بسوی بدبختی وفقرعلم ودانش بربنیاد انتقاد بی مورد وبیجا عده ای افراد ناخرد وبیسواد « سنا » درمورد دارالتمعارف افغانستان پیرامون نطریه داروین که به اصطلاح ضد ایده اسلامی است از ان حذف گردد ،بکشانند. اگرازهمین اقایون پرسان شود شما زودتر کدام دستاوردهای انکشافی، علمی وتخنیکی که درکتابهای اسمانی  نیست ازصحنه زندگی انسانها دور می سازید. ایاکروی بودن زمین،پیشگوی اب وهوا، وصدها دستاورد انسانی که درتوان این مقال  نمی گنجد ایادر کتابهای اسلامی وجود دارد؟

تا زمانیکه انسانها بسوی علم وخرد رجوع نه کنند واز انکشافات علمی ونظریات ان اگاهی پیدا نه کند، نمی تواند که خوب وبد،  درست ونادرست را ازهم تکفیک نماید. اگاهی وکسب دانش وعلم است که انسانها را بسوی ایده ها درست وسالم انسانی رهنمای مینماید. اگر ما به تاریخ خلقت انسان در جلد اول تاریخ طبری مراجعه نمایم می خوانیم که: «  خداوند اولین شی را که برای حضرت ادم حلق نمود قلم بود.»  بناعاً این امرما را به اهمیت وارزش علم ودانش وسواد رهنمایی وهدایت مینماید و تا به خود ودیگران آموزش داد.در غیر ان جامعه وسایر انسانهای شریف خردورز وعالم در تبی که ناشی از میکروب جهالت می باشد خواهد سوخت. این جاهلین هستند که بر طبل رزم خویش علیه خردورزی کوبیده  ومیخواهد که روشن گری و دانشورزی را از افغانستان رخت ببندد.

 

ماخذ:

تاریخ اندیشه دموکراسی دراروپا ، مهدی رجبی
مورفیلدن۲۵  ـ۹ـ ۲۰۱۳

 

دیدگاه ـ بامداد ۱/ ۱۳ـ ۱۰۱۰