زن ۵۸ ساله ی گرافیستی را برای جاروکشی به خیابانهای شهر فرستادند.
دختران و زنان جوان آسیب دیده اقشار پایینی طبقه کارگر را با تهدید به قطع کردن کمک هزینه های اجتماعی شان وادار به سقط جنین میکنند.
نوشته : فروغ اسدپور
کانال دولتی تلویزیون دانمارک اخیراً به مدت سه روز برنامهای درباره بیکاران نشان داد. برنامه های پس از اخبار که در ساعت ۱۹ پخش میشود معمولاً تفریحی و سرگرم کننده شمرده میشود و مهارت مجریان برنامه نیز در همین حد و اندازه است. قصد برنامه جلب توجه به معضل بیکاری در کشور بود و تشویق بیکاران به جستجوی « شغل » یا هرچه که یافت شود. برای سه « شغلی » که هیچ صحبتی از مضمون و درآمد و شرایط آن در میان نبود، بیش از صد تقاضا از سوی « بیکاران» ارسال شده بود و از میان این تعداد نیز ۳۰ تن گلچین شدند تا در برنامه نمایش تلویزیونی « جاب مچ یا جفتکردن شغل و متقاضی » با حضور سه مدیر سطح میانی از سه شرکت و موسسه ای که این مشاغل خالی را در اختیار داشتند شرکت کنند.یکی از اینها کارخانه چاکلیت سازی، دیگری کارخانه ساخت برخی ابزارآلات صنعتی و سومی موسسه ی انتشار مجله های مد و سرگرمی بود. ۳۰ نفر در رقابت برای دستیابی به سه شغل که محتوای آنها هیچ معلوم نبود، شرکت کردند. مدیران به افراد متقاضی وظایفی واگذار میکردند تا چابکی، چالاکی، هوشیاری، توانایی همکاری، قدرت رهبری، قدرت هماهنگی با دیگران، مهارت زبانی، مهارتهای دستی، توانایی کنار زدن دیگران و برجسته کردن خود و نظایر آن را در آنها بیازمایند. مدیرها هر شب تعدادی از داوطلبان را به دلایل گوناگونی حذف میکردند و سرانجام شب آخر سه نفر قراردادهای کار را دریافت و امضا کردند.
برای بسیاری از این افراد ظاهر شدن در مقابل دوربین تلویزیون سراسری و سخن گفتن از خود و رنج هایشان یا فشاری که به علت بیکاری به آنها وارد میشود، دشوار بود. برخی از این افراد دچار مشکلات جدّی اقتصادی و مالی بودند، برخی در آستانه از دست دادن خانه و کاشانه خود و برخی در اثر این وضعیت مشکلات روحی خاصی پیدا کرده بودند. با اینحال آمدند، مقابل دوربین ایستادند و در باره مشکلات خود سخن گفتند و هنگامی که از بازی حذف میشدند، اعلام میکردند که تجربه بسیار خوبی در این برنامه کسب کردند و چیزهای جدید بسیاری آموختند. اما هنگامی که قرار بود از این چیزهای جدید بسیار خوب سخن بگویند معمولاً جز کلیشههای رایج «خوب بود»، «آموزنده بود» و نظایر آن چیزی نداشتند به بینندگان بگویند.
در لابلای این نمایش تلویزیونی که مشکلات ناشی از بیکاری عده ای مایه ی سرگرمی و تفریح بسیاری دیگر شده بود گاه پیش میآمد که یکی از سه مدیر یاد شده در حین اخراج یکی از متقاضیان از بازی به او وعدهی کمک اضافی و خارج از برنامه بدهد، این قسمت دیگر اوجِ دراماتیک بازی بود. یکی دو مورد پیش آمد که متقاضی مورد عنایت قرار گرفته در حالی که اشک از چشمهایش سرازیر بود و دنبال دستمال کاغذی برای پاک کردن اشک هایش میگشت، سپاسگزارانه و حقشناسانه خود را به گردن مدیر مربوطه بیاویزد و او را فرشتهی نجات خود بنامد. در هیچکدام از این سه شب در باره ی علت بیکاری در کشور دانمارک، قاره ی اروپا یا به طور کلی جهان امروز سخنی گفته نشد. صحبتی در باره ی بحران اقتصادی کنونی نشد. در هیچ از این سه شب نقش مدیران و متقاضیان کار با هم عوض نشد. مدیران به متقاضیان کار « مینگریستند» ، آنها را « مشاهده» و «ارزیابی» میکردند و سپس عذرشان را میخواستند. اما همین مشاهده گری و سنجیدن از طرف متقاضیان کار در مورد مدیران اعمال نمیشد. تنها چیزی هم که از متقاضیان « شغل» میخواستند این بود که وظایف واگذارشده را خوب و صحیح و به موقع انجام دهند و به اندرزهای مشاورهای بازار کار گوش کنند یعنی مشاورهایی که به بیکاران چهگونه نوشتن تقاضای کار، چهگونه صحبتکردن با نمایندگان کارفرما و مسوولین استخدام نیروی کار را یاد میدهند. ریزترین نکات همچون طرز نگاه کردن، چگونگی دستدادن با مسوولین استخدام، نوع جلب توجه آنان به خصوصیات یکتا و ممتاز خود و حتا نوع لباس پوشیدن همه مسایلی قابل آموزش هستند. متقاضی شغل باید بر اساس این آموزه ها یاد بگیرد که « خود را بفروشد»، و شرکت مربوطه و مسوولین استخدام نیروی کار را متقاعد کند که چرا از میان همه ی متقاضیان او و فقط او را باید برگزینند. در هیچ مرحله ای از این بازی از سازوکارهای ایجاد بیکاری ساختاری بحث نشد و متقاضیان کار یا به اصطلاح بیکاران در واقع « مقصر» وضعیت خود قلمداد میشدند.
در دانمارک همانند سایر کشورهای اروپایی مدتهاست که نوعی آموزش تودهای در این مورد آغاز شده است، آموزشی مبنی بر سپاسگزار بودن نیروی کار در ازای بدست آوردن شغل، هر شغلی که میخواهد باشد. آموزش تودهای مبنی بر چون و چرا نکردن و پذیرفتن هر شغلی که شهرداری ها به « بیکاران» ارجاع میدهند. در این کشورها رایج است که نیروی کار بیرون از بازار کار برای جبران «محبت» جامعه و « ادای سهم خود به جامعهی مشترکالمنافع » و نیز برای پرهیز از « انفعال دایمی» و « عادت به تنبلی» هراز چند گاه یکبار از سوی شهرداریها « فعال» شوند و به شغلی تصادفی و معمولاً ناماهر و کم ارج و قرب و کم درآمد گمارده شوند ( این وضعیت در مورد دسته های گوناگون «بیکاران» متفاوت است.)
آموزش تودهای مبنی بر محکوم کردن « تنبلی» ، « فرهنگ وابستگی»، « مشکل پسندی در زمینه ی شغل» و نظایر آن باعث ایجاد شکافهای ایدیولوژیک بین اقشار گوناگون مزدبگیران و کاهش همبستگی بین مزدبگیران و « بیکاران» شده است. این گفتمان فقیرستیزی و واژگون کردن تقصیر به گردن فرد چنان بالا گرفته که حتا زاد وولد فقیران نیز در مرکز توجه شهرداریها قرار گرفته است. به گونه ای که حتا گاه مددکاران اجتماعی که وظیفه شان راهنمایی و کمک به این اقشار است، دختران و زنان جوان آسیب دیدهی اقشار پایینی طبقهی کارگر را با تهدید به قطع کردن کمک هزینه های اجتماعیشان وادار به سقط جنین میکنند. شصتوهفت هزار کودک فقیر، که خانواده هایشان توانایی برگزاری جشن تولد ساده ای برای آنها یا خرید غذای مناسب برایشان را ندارند، در یکی از مرفه ترین و پیشرفته ترین و « خوشبختترین »جوامع دنیا زندگی میکنند.
از هنگامی که دولت ایتلافی سوسیال دموکراتها در مارچ سال ۲۰۱۱ به قدرت رسیده، رگبار اهانت و ملامت بر سر بیکاران باریدن گرفته است. سوسیالدمکراتها ادعا میکنند که «اخلاق کار»، که ماکس وبر جنبه ای اصلی در رشد سرمایه داری در غرب میدانست، در اثر سیاستهای رفاهی پیشین که «خود آنها» طراح و مجری آن بوده اند رو به انحطاط گذاشته است و افراد به جای وظایف خود در مقابل جامعه فقط به حقوق خود میاندیشند و بدون ادای سهم به جامعه خواستار حمایت های اجتماعی بیشتر هستند. منظور از حقوق در اینجا دسته ای از حقوق اجتماعی همچون بیمه ی بیکاری و دریافت مبالغی پول برای پوششدادن هزینه های اقتصادی و نظایر آن است. قوانین سختگیرانه ی جدیدی، که تحت حاکمیت دولت سوسیال دمکرات به تصویب رسیده، باید به نیروی کار بیرون از بازار کار یادآوری کند که حق ندارد مشکل پسند باشد، حق ندارد بر سر کیفیت و نوع «شغل» چانه بزند و باید هر چه مقامات شهرداری برای او تدارک میبینند بپذیرد.
شهرداری، زن ۵۸ساله ی گرافیستی را برای جاروکشی به خیابانهای شهر میفرستد و به این ترتیب او را «فعال» میکند تا به ازای پول بیکاری اش خدمتی به جامعه کرده باشد. وقتی اتحادیه ی زن از این وضعیت شکایت و اعلام میکند که شغل واگذار شده به زن هدر دادن همه ی تحصیلات چندساله ی او و منابع اجتماعی است که صرف آموزش و کارآموزی او شده، وزیر کار سوسیال دمکرات در تلویزیون سراسری ظاهر میشود و اعلام میکند؛ که هیچ کاری بدتر یا بهتر از دیگری نیست چون همه ی مشاغل و کارها یک اندازه ارزش دارند، کسی نباید بابت انجام کار خاصی احساس شرمنده گی کند یا ناراحت شود. وقتی خبرنگاری پرسشی شیطنتآمیز از او میکند که آیا میتواند خود را در شرایط آن زن و دیگر بیکارانی قرار دهد که به کارهای اجباری ارزان قیمت و بی ارج و قرب واداشته میشوند با صدایی محکم اعلام میکند که اگر بیکار میبود حتما با روی گشاده هر شغل خالی را میپذیرفت. این در حالی است که تعداد نه چندان کمی از وزرای جوان کابینه ی ایتلافی سوسیال دمکراتها یک راست از دانشگاهها و احزاب وارد دولت و پارلمان میشوند و هیچ تجربه ی واقعی از بازار کار و به ویژه وضعیت اقشار فقیر کارگران و همچنین بیکاران ندارند.
چند روز پیش از این حادثه خبرنگاری با رویکرد انتقادی با مرد جوان بیکاری در تلویزیون سراسری مصاحبه کرد که سالهاست کمک هزینه ی اجتماعی دریافت میکند و از پذیرفتن مشاغلی که شهرداری در رستوران زنجیرهای مک دونالد برایش یافته، سر باز زده است. مرد جوان میگوید از ادای وظیفه به جامعه ابایی ندارد اما تن دادن به هر شغل کثیف و کم ارزش و کم دستمزد را شان خود نمیداند و به دنبال کاری است که معنایی داشته باشد و هویّتی به او بدهد. فردای آن شب نخست وزیر سوسیال دمکرات در تلویزیون سراسری اعلام کرد که ما به این قبیل افراد تنبل نیازی نداریم و آموزش اخلاق جدید کاری برای جامعه ی «رقابتی» لازم است. این همه در وضعیتی انجام میشود که در همین ده سال گذشته سوسیال دمکراتها همراه با نولیبرالها پایه های امنیت اجتماعی طبقه ی کارگر و اقشار پیرامونی آن را به شدت تضعیف کردهاند. در حالی که منابع اجتماعی که به رفع نیازهای اقتصادی اقشار کم درآمد و بیکار تخصیص داده میشد به شدت کاهش یافته است، سوسیال دمکراتها همراه با نولیبرالها در سال ۲۰۰۸ به بسته های نجات اقتصادی و کمک به بانکهای در حال ورشکستگی رای مثبت دادند. همین بسته های نجات اقتصادی به حدّی بد طراحی شده بود که بنا به گفته ی اقتصاددانان دولت را از ۲۲ میلیارد کرون درآمد محروم کرد. داستان از این قرار است که دولت نولیبرال وقت در بحبوحه ی بحران بانکی سال ۲۰۰۸ طرحی را برای کمک به نجات بانکهای بزرگ ماجراجوی دانمارک پیشنهاد کرد که گفته میشد دولت براساس آن پس از بهبود اوضاع بانکها و افزایش درآمدشان درصدی از این افزایش را تصاحب خواهد کرد. اما سپس در نیمه ی راه، رییس دولت وقت این بند الحاقی را به دلیل فشار بانکها حذف کرد و سوسیالدمکراتها، این رفیقان همیشگی دولتهای بورژوازی که حس مسوولیت ملّی خفه شان کرده است، به چنین طرح شرمآور و فاجعه باری رای دادند. همانکه امروز میگویند دولت را از ۲۲ میلیارد کرون درآمدی که میتوانست به سود جامعه و برنامههای رفاهی تمام شود محروم کرد.
سوسیال دمکراسی همیشه در سالهای مشارکت خود در پارلمانها و دولتهای بورژوایی از دستیابی طبقات فرودست جامعه به آگاهی انتقادی و واژگونساز جلوگیری به عمل آورده است و تنها هر از چند گاهی به دلیل منازعات پارلمانی و بردن آبروی حریف و تضعیف او است که پرده از روی بخشی از فریبکاریها و دزدیهای فاجعه باری برمیدارد که پشت درهای بسته و کریدورهای پارلمانی و وزارتخانه ها طراحی و اجرا شدهاند.
در وضعیت جدید که بخش بزرگی از سوسیال دمکراتها به نولیبرالهای میانه رو تبدیل شده و در تبدیل «دولتهای اجتماعی» دوران سرمایه داری رفاه به دولتهای رقابتی نقش برجسته ای بازی میکنند، به ناچار عملکرد و گفتمان خود را نیز باید تغییر دهند. اگر پیشتر به ابتکار آنها دولت به اصطلاح اجتماعی سرمایه داری روی دو پا میایستاد، از سویی تلاش داشت تا برای سپهر اقتصاد و بازار کار انواع گوناگون نیروی کار مطیع و خوب آموزش دیده و منظمی تربیت کند و از سویی برای سپهر سیاسی شهروندانی نسبتاً انتقادی و واقف به حقوق خود در قلمروهای مختلف زندگی اقتصادی و سیاسی پرورش دهد، حالا دولت سوسیالدمکرات بیشتر به تربیت نیروی کار « نخبه»ی مورد نیاز بازارهای کار رقابتی اهمیت میدهد و سپهر شهروندی را به گونهای جدی در نظر ندارد. تنها پاسخی که برای «اضافه جمعیت» یا همان بیکاران و فقیران دارد تداوم همان سیاست خشونت ساختاری و اجرای ضد رفرمهایی است که کنترل، مجازات، تحقیر، محدودیتهای ساختاری و تنگ کردن دایره ی امکانات اجتماعی و رفاهی را بر این اقشار تحمیل میکند. به همین سبب است که طیفهای بسیار وسیعی از جامعه ی کنونی که در بازار کار مشارکت داده نمیشوند، « زیرطبقه» نام میگیرند تا از نیروی کار شاغل یا دارای قابلیت یافتن شغل متمایز شوند.
سیاستهای مالیاتی، سیاستهای معطوف به بازار مسکن و اسکان دادن «اضافه جمعیت»، و برپایی گفتمانهایی در ستایش مسوولیت فردی و محکومیت تنبلی و نظایر آن همگی در راستای جداسازی اقشار «فعال» در بازار کار و اقشار « غیرفعال» بیرون بازار کار است. اتحادیه های کارگری که در اثر سیاستهای نولیبرالی دو دهه ی گذشته و رویکردهای منفعلانه ی خود به شدّت تضعیف شده اند، عملاً کاری برای دفاع از پشت جبهه ی خود نمیتوانند انجام بدهند و به ابزاری برای دفاع حداقلی از حقوق « شاغلان متشکل» تبدیل شدهاند. جامعه ی به اصطلاح مشترک المنافع رفاه که نیروی کار شاغل و پشت جبهه ی آن را در یک سو و سرمایه را در سوی دیگر با هم آشتی میداد، حالا به جامعه ای سازمانیافته بر اساس رقابت تبدیل شده است. اشتراک منافع بر مبنای بازار کار و اشتغال شکل میگیرد و به اینترتیب اتحاد نامقدس و ناگفتهای بین اتحادیه های کارگری که نیروی کار شاغل نسبتا سربه راه و تدافعی را نمایندگی میکنند و سرمایه دارهای متعرض و تهدیدکننده شکل گرفته است.
مطابق آمار و ارقام اخیر سازمان سراسری اتحادیه های کارگری در دانمارک، بازندگان اصلی این تبدیل و تغییر، تقریباً ۵۰ درصد از جامعه یا به بیانی اقشار وسیعی از طبقهی کارگر را تشکیل میدهند. همه ی کسانی که کارهای ماهر و ناماهر انجام میدهند، همه ی کسانی که مهارت هایشان به روز نیست، همه ی کسانی که مشاغلشان در معرض برون سپاری و انتقال به فراسوی مرزهای ملی کشور است، همه ی کسانی که از ترس از دست دادن شغل های خود مجبورند اخراج همکارانشان را تاب بیاورند و نوبت خود را انتظار بکشند. شوربختترین بازنده گان این تبدیل و تغییر، اقشار به حاشیه رانده شده ی طبقه ی کارگرند که برای دریافت حداقل امکانات زندگی باید تن به نمایشهای تلویزیونی و محاکمات فردی و دسته جمعی در گفتمان سیاستمداران و رسانه های رایج بورژوایی و برنامه های « فعالسازی» شهرداری ها بدهند و وضعیت زندگی خود را به معرض دید همگانی بگذارند تا شاید وجدان جامعه تحت تاثیر قرار بگیرد و آگاهی اجتماعی به اصطلاح شهروندان به حماقت گراییده از نو بیدار شود و به سرنوشت همگانی بیندیشند.