سهمگیری گسترده و بی مانند هواداران جنبش روشنگری و دادخواهی کشور در ارج و قدر از شخصیت والاگهر زنده یاد داکتراناهیتا راتب زاد ما را واداشت تا  بدین مناسبت دفتر دومی را باز نماییم. دراین دفتر یادواره های عزیزان پیشکش میشود. بـامـداد

 بانوی خاوران

بانوی خاوران که چو خورشید سر زدی
اشراق وار، بر شب و ظلمت گذر زدی
بودی تو نورِ سرخِ رهایی به اوج صبح
بر شبسرای تیره، دمی بال و پر زدی
با واژه های مژده رسان از قیام فجــر
در گوش خامُشان، سخنِ پُرهنر زدی
گفتند بس کنید، هیاهوی کوچه هــــا!
با بانگ آتشین، تـو صدا بیشتر زدی
تا وا شـــود شمامه و افسونِ بنده گی
برچهره ات غرورِ حقیقت ـ نگر زدی
تـا ســرنهی به  ذروۀ اسطوره هـای داد
پرچم به دست، شعله به کانون شر زدی
عبدالله نایبی

 

 

اناهیتا مانده گار است!

در دیرینه ها  اناهیتا را فرشته پاک سرشت و بی آلایشی میخواندند که با زیبایی و درخشنده گی ، سوار بر گردونه چهار اسپه خود از بالاترین آسمان ، ازآن خانه خورشید آزاد وار به سوی زمین مینگریست و با فرود آوردن آب و باران و نعم بسیار رود بار خروشنده زنده گی را سیراب میکرد .در روز گارما اناهیتا راتب زاد  چهره فرزانه ایست که با پاکیزه گی آن فرشته اوستایی و رسالتمندی یک انسان متعهد ، اگاه و آزاد اندیش پا بمیدان مبارزه سیاسی گذاشت و به خاطر برآورده شدن انسانی ترین خواسته ها ، ارزش ها و آرمان ها عمری را سپری کرد. او در آوان جوانی ، در سال های که  فقر جانکاه ،  عقب مانده گی و استبداد درسرزمین ما بیداد میکرد ، به جمع رزم آوران راه مردم پیوست و در شرایط  مو جودیت ساختار های جا افتاده پدرسالاری و ستم اجتماعی نخستین سازمان سراسری زنان افغانستان را پایه گذاری کرد . آرزوی آتشین، ابتکارهمواره  و کار خستگی ناپذیر اناهیتا، سازمان دمو کراتیک زنان افغانستان را به زودی به استان روی آوری زنان و دختران جوان  کشور مبدل ساخت و زمینه های سازماندهی و بسیج سیاسی آنانرا فراهم نمود .

کارنامه های این بانوی رزمنده در همه دوره های زنده گی سیاسی اش ، چه در زمان نماینده گی از مردم در پارلمان ، چه در دوره های کار در مقام های رهبری حزبی و دولتی از زمره سفارت ، ریاست و وزارت و چه  در در زنده گی روزمره همه بیانگر شخصیت عالی ، اندیشمندی و فر هیختگی ،  درایت و تدبیر ، راستی و راستکاری ، پیگیری ، وفاداری و ایمان راسخ به امر مردم بوده اند. دشواری های زنده گی و نیاز های توده های فرودست ، زنده گی درد بار و پُر از رنج و مشقت زنان افغان هیچگاهی از پیش چشمان ژرف نگر اناهیتا راتب زاد بدور نبوده است. او پیوسته برای بهبود شرایط زنده گی و ارتقای نقش زنان در جامعه میکوشید ؛ گاهی به شیرخوا گاه و کودکستان میآندیشید ، گاهی  به شرایط و محیط زنان  کارگر و کارمند فکرمیکرد و گاهی هم به تحصیل و اموزش دختران جوان  توجه داشت. این مادر مهربان و رفیق خوب حتا با حوصله مندی  پرابلم های خانواده گی زنان را میشنید و راه های حل آن ها را جستجو میکرد. هر جایی که سخن از حقوق زنان مطرح میشد او مدافع سرسخت آنها میبود . بیاد دارم که یکی از ژورنالیست های  شناخته شده اتریش در دوره حاکمیت مجاهدین در سال های نود میلادی  چنین نگاشته بود : « ... در تاریخ افغانستان هیچگاهی و ضع زن  چون سال های  هشتاد میلادی خوب نبوده است ... در این سال ها زنان افغانستان از حقوق و مزایای  زیاد بهره مند گردیدند .... » آری  همه این  دستآورد های سیاسی ، حقوقی و اجتماعی زنان افغان  با  مبارزات اناهیتا راتب زاد پیوند نا گسیستنی دارند .

حزب دموکراتیک خلق افغانستان که از داشتن چنین چهره  درخشان سیاسی در ساختار خود میبالید به فعالیت های پُربارش بدیده قدر مینگریست  و میدان های  با اهمیت کاری چون عرصه های اجتماعی ، تعلیم و تر بیه ، صلح و همبستگی با مردمان جهان را به او واگذار شده بود. راتب زاد همه مسوولیت های و ظیفوی را به شایستگی انجام میداد و در همه گردهمایی های بین المللی از کشور عزیز خود با سرافرازی و عزت نماینده گی میکرد . آنگاهی که او در کنفرانس های بین المللی آپسو ( سازمان همبستگی خلق های آسیا و افریقا ) و یا دیگر مجامع سخنرانی مینمود، همه به فراست و لیاقت این بانوی افغان آفرین میگفتند  و پیام راستینش را بخاطر صلح و امنیت نه تنها در افغانستان ، بلکه در همه کره خاکی ما میپذیرفتند. شخصیت های سیاسی  و اجتماعی خارجی که از افغانستان دیدن مینمودند ،سخت علاقمند بودند تا باری با این زن اگاه و پیشتاز کشورما صحبت نمایند و از زبان او در باره  نیمی از جمیعت کشور بدانند . نمونه های از این دیدار های بسیار اند ولی در اینجا آرزومند م تا دو موردی را بیان نمایم :

در سال های هفتاد سده پیشین ترسایی یکی از فمینیست های جوان از کشور المان فدرال بنام کلودیا که متاسفانه نام خانوده گی اش را فراموش نموده ام از من در باره وضع زنان افغانستان پرسید. برایش پیشنهاد کردم  تا خود به افغانستان سفر نموده و از نزدیک با نهضت زنان  آشنا شود . او پذیرفت و در ماه اگست سال ۱۹۷۷ ترسایی به کابل شتافت و با  دوکتورس اناهیتا راتب زاد  و دیگر فعالین سا زمان دموکراتیک زنان افغانستان دیدار نمود . در بر گشت برایم چنین گفت : « ... من هر گز فکر نمی کردم که در کشور عقب مانده ای چون افغانستان چنین یک سازمان ترقیخواه و فعال وجود داشته باشد ...زنان افغانستان در مقایسه با بسیاری از کشور های دیگر جهان سوم  خوشبخت اند که دارای چنین تشکلی اند ....»

همچنان خانم دیگری که در سال ۱۹۸۴ ترسایی تزس دوکتورای خود را در باره نهضت زنان افغانستان در دانشگاه هومبولد برلین مینوشت ، بمن مراجعه و تقاضای همکاری نمود . من مجموعه ای از نشرات دوران مبارزات مخفی سازمان دموکراتیک زنان افغانستان را که کلکسیون ضخیمی بود در اختیارش قرار دادم . خوانش این مجموعه او را از کار وسیع سازمانی ، آموزش تیوریک و کارکرد های عملی سازمان اگاه ساخت .روزی با بی پیرایگی بار دیگر مراجعه نموده و یاد آور شد که پس از دانستن این همه مطالب زمان آن فرا رسیده است تا با رفیق اناهیتا راتب زاد آشنا شوم چه او نه تنها مبارزات زنان افغان را سازمان داده است بلکه این نهضت را با جنبش های زنان در سراسر جهان گره زده است. پس جهان باید این چهره درخشان را بشناسد .

دریغا که رفیق اناهیتا راتب زاد این مادرمهربان ، زن آزاده و مبارز ، آموزگارخوب ، دوست هم اندیش ، هومانیست بزرگ و هوادار صلح و زنده گی، دیگر در میان ما نیست و ما سوگوارانه نبود فزیکی اشرا احساس مینماییم .هر چند قلب مهربانش دیگر نمی تپد ولی او با میراث گرانبهایش برای ما و همه همرزمانش زنده و نام نیک اش ماندگاراست.هرمبارز راه آزادی، دموکراسی و داد اجتماعی و هر راهرو راه رهایی و تامین حقوق زن از کارنامه هایش الهام خواهد گرفت و یادش را گرامی خواهد داشت .

با ابراز همدردی عمیق مراتب تسلیت خود و همه اعضای فامیل را به رفیق ارجمند جمیله جان ناهید ، فرزندان مرحومی هر یک عبدالله کاکر و کنشکا کاکر ، رومان بریالی ، مریم جان بریالی و همه رفقا ، دوستان  و هوادارانش اظهار میدارم .

روحش شاد باد !

عمر محسن زاده ،عضو هیات رییسه شورای اروپایی حزب مردم افغانستان

 

گوشه خاطرات فراموش ناشدنی من از مادرمهربان و دلیر زنده یاد دوکتور اناهیتا راتب زاد

درسال ۱۳۴۴ خورشیدی نوجوانی بودم آمده از دهکده که زنده گی کردن در شهر را آزمایش میکردم ازاینرو هرصحنه ای از زنده گی وهریک ازساحات شهرکابل برمن و عادات من تاثیرگزاربود.درهمین سال انتخابات برای دور دوازدهم شورای ملی آغاز گردید و یکی از وسایل وامکانات هرکاندید نصب تصاویرشان درمحلات مزدحم و چهارراهی ها بود.درمیان کاندیدان ولسی جرگه  شهرکابل عکسهای دو نفر زن هم دیده میشد، رقیه ابوبکر و دوکتورس اناهیتا راتبزاد.اولی بنابرعضویت در کمیسیون تسوید قانون اساسی ۱۳۴۳و لویه جرگه تصویب این قانون اساسی برای من چهره آشنا بود.اما داکتر راتبزاد چهره  نا آشنا،اما ازاینکه موصوفه کاندید نواحی چهارم و سوم شهرکابل بود و مکتب ما (متوسطه ابن سینا ) نیز درناحیه چهارم بود عکسهای اودر اطراف ما بیشتر دیده میشد.از زمان آغاز فعالیت های کاندیدان و کارزار انتخاباتی شان دومطلب را از زبان بعضی از همصنفی هایم در مورد راتب زاد شنیدم یکی اینکه این زن درمخالفت با نظام سلطنتی قرار دارد؛ و دوم اینکه پدرش را محمدنادر،پدرشاه آنزمان شهید کرده است. ازاینروعلاقمند شدم تا او را ببینم و درباره شان معلومات بیشتر بدست بیآورم اما بنابرخواص دهاتی  ایکه داشتم و یک طفل یتیم و کم جرعت بودم وغیرازمحیط مکتب جایی را بلد هم نبودم نمیتوانستم اورا پیداکنم و درمحافل تبلیغاتی اش اشتراک نمایم.عطش دیدار وشنیدن سخنان داکتر راتب زاد برای من بعداز حادثه سوم عقرب۱۳۴۴ بیشتر شد زیرا بازهم ازطریق همصنفان آگاهی حاصل کردم که یکی از وکلای مخالف دولت و طرفدارمحصلین و حامی برگزاری تظاهرات، داکتر اناهیتا راتب زاد است.مسلم است که طرفداری از نهضت دانشجویی و طرفداران سیاسی آنها در آن زمان برای من ناخودآگاه و غیرشعوری بوده نه آگاهانه.

درجریان مراسم رای دهی به کابینه محمدهاشم میوندوال بازهم زمینه آن مساعد گردید تا من به شناخت بیشتر این بانوی مبارز ترغیب گردم و او را درقلب کوچک خود جای دهم زیرا که:

جریان مراسم رای اعتماد به حکومت محمدهاشم میوندوال ازطریق رادیو افغانستان پخش گردید و به اثر رهنمایی و هدایت مدیر مکتب ما محترم مرحوم فضل الحق(معین اداری وزات تعلیم و تربیه در دهه شصت) زمینه آن مساعد گردید تا ما ازطریق رادیو صحبت ها وسخنرانی های وکلا را بشنویم.ازجمله وکلای که سخنانش برمن تاثیرگزار بود و مورد توجه ام قرار گرفت یکی هم سخنان داکتر راتب زاد بود او طی سخنانش نه تنها وضع موجود آنزمان را باقاطعیت و همه جانبه انتقاد کرد بلکه راهها وطرحهای اصلاحی را نیز نشان داد،عاملین فیر بر روی محصلین در حادثه سوم عقرب را نکوهش و خواهان محاکمه  آنها گردید.او از حقوق زنان واشتراک وسیع آنها در ادارات دولتی دفاع نموده و چگونگی اشتراک وسهم گیری مناسب زنان را در فعالیتهای اجتماعی مشخص نمود.اهمیت سخنرانی داکترراتب زاد زمانی برای من معلوم گردید که درصنف یکی از استادان ما به اسم عبدالشکورصافی درمورد اهمیت این سخنرانی و شرایط کار و فعالیت زنان درآن زمان برای ما توضیحات لازم وهمه جانبه ارائه کرد.

من باراول سخنانی را اززبان یک زن شنیدم که نه تنها انعکاس دهنده ی واقعیتهای موجود بلکه این بیانیه با شجاعت و دلیری کم نظیر ترتیب و ارایه گردیده بود و مبنای علمی هم داشت و سخنان راتب زاد جهات وشیوه های کار زن در ادارات دولتی را مشخص مینمود که امروز هم میتواند به مثابه  رهنمود و طرزالعمل کاری برای زنان مورد استفاده قرار گیرد.

دراوایل ماه قوس ۱۳۴۴ داکترراتب زاد را طور تصادفی از نزدیک دیدم طوریکه من به مثابه یک نوجوان دهاتی و یتیم و گوشه گیر هرروز عصر تنها به پیاده گردی میپرداختم  و آنروز تا نزدیک لیسه حبیبیه پیاده رفتم دیدم که داکتراناهیتا با جمعی ازجوانان که بعد فهمیدم محصلین پوهنتون کابل بودند پیاده به سوی خانه میرود درطول راه داکترراتب زاد به بعضی سوالات آنها پاسخ داده و هم بعضی برنامه های خودرا( بویژه برنامه های مربوط به محصلین را ) به آنها توضیح میدهد.ازاینکه عکس او راقبلاً دیده بودم تشخیص نمودم که او همین وکیل شورا است من هم از عقب آنها حرکت کردم والی دیپوی ادویه کارته چهار آنها را تعقیب کردم و قسمت زیاد از صحبتهای او را با محصلین شنیدم.اینروز برای من یکروز پرافتخار و فراموش ناشدنی تبدیل شد زیرا کسی را که ماه ها در انتظار دیدنش بودم از نزدیک دیدم و از عزم و اراده اش برای کار با محصلین آگاهی حاصل نمودم.

البته  داکتر راتب زاد در گردهمآیی های بزرگ و درتجلیل از روزهای مانند اولی ماه می،هشت مارچ و سوم عقرب همیشه حضور و سخنرانی ها میداشتند اما تنها یکروز دیگر افتخاریافتم تا از نزدیک از صحبتها، نظریات و اندیشه های او بصورت همه جانبه مستفید گردم تا جاییکه این اندیشه ها برای همیش درسینه ام حک گردیده و باخود حفظ دارم. وآنروزی بود که درماه قوس ۱۳۴۷ از صنف دوازدهم دارالمعلمین کابل فارغ شده بوم.

دارالمعلمین کابل طی سالهای ۱۳۴۵-۱۳۴۷ به مثابه یک مرکز علمی که درفعالیتهای سیاسی دست بالایی داشت شناخته شده بود و مورد توجه رهبران سیاسی قرارگرفته بود و ازطرف دیگر حزب ما توجه داشت تا با استفاده از معلمین در توسعه پایگاه حزبی در محلات کارهای بیشتری را انجام دهد ازاینرو رهبری حزب تصمیم گرفت تا با فارغان صنف دوازدهم دارالمعلمین کابل که اکثریت آنها به وظیفه  معلمی توظیف میگردیدند جلسه  کاری ترتیب دهند و آنها را ازطریق ببرک کارمل و اناهیتا راتبزاد متوجه انجام وظایف بعدی شان سازند. به همین اساس ما که تعداد ما به پانزده نفر میرسید و از ولایات مختلف بودیم به دفترحزب رفتیم . قبل از اینکه رفیق کارمل تشریف بیاورد.داکتر راتب زاد برعلاوه توضیح مصوبات جدید حزب برای ما درمورد کارسیاسی درمحلات معلومات داد و همچنان اهمیت و مقام معلم را دراجتماع  و درحزب توضیح نمودند.هریک ازگفته ها وسخنان داکترراتب زاد دراین جلسه برای من رهنمودی است که تاهمیشه درحافظه ام باقی میماند. او نه تنها یک فردسیاسی و شجاع بود بلکه یک دانشمند آگاه از علوم متداول روزگار نیزبود.

برای من آنروز نیز فراموش ناشدنی نیست که  داکتر راتب زاد را در عقرب ۱۳۴۵   با جسم مجروح ، باسر پیچده با بنداژ و در یک حالت هیجان در شفاخانه ابن سینا دیدم او و رفقا ببرک کارمل و نوراحمد نور مورد لت و کوب وکلای متعصب و تاریک اندیش در پارلمان قرار گرفته بودند.محصلین و شهریان کابل درمخالفت با این عمل ارتجاعی و دور از عنعنات و غرور افغانی  تظاهرات وسیع را به راه انداختند و مظاهره چیان داخل صحن شفاخانه ابن سینا گردیدند عده ای ازمحصلین برای اهدای دسته های گل برای مجروحان به داخل اتاق های شفاخانه رفتند و داکتراناهیتا راتب زاد در حالیکه دونفر از وکلای مجلس هر یک سید اسمعیل مبلغ  وکیل حصه ی اول بهسود و محمدآصف آهنگ وکیل نواحی پنج وشش شهرکابل اورا همراهی میکردند از منزل دوم شفاخانه ابن سینا با مظاهره چیان مقابل شده وآنها را موردخطاب قرار داد.داکترراتب زاد با وجود ناراحتی های معین جسمی محصلین و تظاهرچیان را به همبستگی  و وحدت دعوت نموده و از حرکتهای مدنی شان در دفاع از مادر وطن تمجید نموده وازعزم و اراده خود و همرزمانش دردفاع از منافع علیای کشور اطمینان دادند. بعداز سخنان راتب زاد، سیداسمعیل مبلغ و آصف آهنگ درحالیکه عمل وکلای مرتجع را تقبیح نمودند از شهامت و موضع اصولی و وطندوستانه ی  داکتر راتب زاد و همرزمان دلیرش به نیکویی یاد نمودند. خاطرات من ازاین مادرگرامی و رهبرعزیز ما بی نهایت زیاد وفراموش ناشدنی است اما افسوس که این خاطرات و آرمانهای جاودانه را که آنها داشتند و به ما بصورت امانت واگذار نموده اند ما باخود به زیرخاک میبریم وکمتر توانستیم آنرا عملی نماییم.

هرچند داکتر راتب زاد دیگر درمیان مانیست و چند روزی میشود ما را در عزای نبود خود نشانده اند اما اندیشه های والای انسانی ومترقی اش همیشگی و جاوید است و امیدوارهستیم روزی غبارتیره جنگ و وحشت و تعصب و تبلیغات سو دشمنان ترقی وتعالی کشور از میان رفته و مردم ما این شخصیت های خویش را بادید علمی و تحلیلی مناسب شناخته وپی به اهمیت وجودی و فکری شان برده و از نظریات نیکوی شان در راه رسیدن به مدارج عالی ترقی و بهروزی این سرزمین استفاده نمایند.

میرمحمدشاه رفیعی

 

ای وای مادرم رفت !
دروزارت دفاع که بودم ، مادرم گهگاهی تیلفون می کرد. مادر معنوی ام را می ګویم، اناهیتا راتب زاد را . می ګفت جنرال من ! و چه شیرین می گفت . می گفت در وزارت شما که کاری داشته باشم، فقط به تو تیلفون می کنم. صدایش همچنان رسا و پر طنینن و ملکوتی می بود. درست مانند روز هایی که در شورای ملی ویا در پارک زرنګار سخن می زد و با انګشتان ظریفش کاخ شاهی را نشانه می ګرفت وسرود مرګ بر دشمنان مردم را سر می داد. آن چه از من می خواست هرګز فراقانونی نمی بود. مثلاْ می گفت هیآتی از سازمان زنان را توسط طیاره به بادغیس بفرستم یا مادری مجبورش می ساخت که یگانه پسرش را که گروپ های جلب و احضار دستگیر کرده وبدون بازخواست و پرسان به خوست فرستاده اند،، تبدیل کنم. می ګفتم : چشم داکتر صاحب و گهگاهی از دهنم می برآمد چشم مادر جان !
من او را از دیر زمانی بدینسو می شناختم. از نخستین روز هایی که به شورای ملی افغانستان راه پیدا کرد. درآن وقت من افسر جوانی بودم که هنوز در شاهراه سیاست قدم نګذاشته بودم. شور وشری که درصدایش بود مرا مجذوب می کرد ، درست تر اګر بګویم «ما» را مسحور می کرد که با ولع واشتیاق به سخنانش گوش دهیم. من ودوسه افسر خرد رتبه همکارم . یک صدای دیګری هم بود که به قلب های مان چنګ می انداخت. صدایی بود بم و پرطنین و آتشین. صدای رهبر بخش پرچمی های حزب دیموکراتیک خلق افغانستان. ما درآن هنگام در سلام خانه ارگ خدمت می کردیم. وظیفه ما حفظ ثبات ونظم وتامین امنیت در شهر کابل بود. هر زوز مظاهره بوډ. مظاهره چیان به هیچ چیزی قانع نبودند؛ مگر به یک چیز : سقوط سلطنت . سردارعبدالولی داماد شاه بود و مسوول نگهداری منافع علیای خانواده. درجنین روز هایی که کم نبودند امر احضارات داده می شد. اما ما به بهانه های گوناگونی می رفتیم و از نزدیک سخنرانی های این بانوی دلیر را می شنیدیم. هزاران زن ودختر به او چشم می دوختند و با کف زدن های پرشور حرف هایش را تایید می کردند و می ستودند. به زودی سازمان دموکراتیک زنان را بنیاد نهاد و صد ها زن فرهیخته و آزاده وطن درآن سازمان جذب شدند.
پس از آن بار ها وی را دیدم. یک بار اتفاق افتاد که من و او دریک بلاک زنده ګی کنیم. در بلاک های جوار مطبعه دولتی . ګهګاهی در زینه ها مقابل می شدیم. چه مهربان بود این زن. دختر و پسرم را مانند فرزند خودش زرغونه جان در آغوش می گرفت وبا محبت می بوسید. درزمان اقتدار هم زن اوفتاده یی بود. از گردن فرازی و غرور پرهیز می کرد. من همیشه وی را لبخند بر لب دیده ام. چه درزمانی که عصر ها در مکروریان با رفقا ببرک کارمل، میر اکبر خیبر و یا نور احمد نور قدم می زد و چه در هنګامی که در و ظایف مهم دولتی اجرای وظیفه می کرد. خشمش را ندیده ام مگر یک بار. هنگامی که بس از شش جدی نخستین جلسه مشترک شورای انقلابی و کمیته مرکزی در قصر چهلستون دایر شد و بعد از ختم جلسه سلیمان لایق و بارق شفیعی را به خاطر خیانت به رفقای شان مورد شماتت قرار داد.
سال ها پیش پس ازسقوط حاکمیت وی را در یکی ازنشست های رفقای حزبی در هالند دیدم با همان جذابیت و انانیت زنانه؛ اما دریغا با گیسوانی که با شتاب رنگ سیاه شان به سپیدی می گرایید. مانند دیگران رفتم ودستش را بوسیدم. سربالا کرد. به چهره ام دقیق شد و با فریاد کوچک شعف آلودی گفت : جنرال من ، تو نویسنده هم بودی ؟ کتاب هایت را برایم بفرست . می فرستی ؟
دریغا که دیگر او را ندیدم . مرگ مسکین دروازه خانه اش را دق الباب کرد وو ی را در ربود. او رفت ، به هوا های بلند و به اناهیتا و ناهید پیوست !
مرگش همه « ما » را داغدار ساخت. خدایش بیامرزد. روانش شاد باشد! رفقا به شما تسلیت می گویم. جمیله جان ناهید به شما هم تسلیت می گویم من نیز مانند خودت اشک می ریزم. آخر او مادرمن هم بود.

نبی عظیمی

 

«نام دختر مه هم اناهیتاست»

زمانی که مادرم منشی سازمان اولیه محل زیست ما بود، من نوجوانی بیش نبودم. در جمع سایر اعضای حوزه مربوط مادرم، برخی از مبارزین و سرشناسان آن دوران که از وظایف شان برکنار شده بودند نیز تنظیم بودند و با تعرفه های حزبی به دفتر مادرم آمده به فعالیت های حزبی خود ادامه میدادند. یادم می آید که هر عضو حزب ماهانه باید حق العضویت می داد . من نیز برخی روزها در گرفتن و شمارش پول حق العضویت با مادرم همکاری داشتم و پولهای پرداخته شده را در لیستی درج کرده و نام های پرداخت کننده گان را تنظیم می‌کردم.

یکی از فعالین و مبارزان آن وقت که در حوزه مربوط مادرم تنظیم بود، خانم اناهیتا راتب‌زاد بود. مادرم به احترام و بزرگی ایشان غرض دریافت پول حق االعضویت به منزل شان می رفت و پول پرداختی ماهانه را همانجا تسلیم میگرفت.
یک روز من هم خواستم با مادرم به خانه این زن مبارز که حال دگر در میان مانیست، بروم. آنروز برایم مثل روز عید بود. از خوشی و افتخار به خود میبالیدم . در پرواز بودم ازینکه فکر میکردم دوکتور اناهیتا را از نزدیک می‌بینم و شاید با ایشان چای و شیرینی می نوشم. وقتی آنجا بودم چشمانم را از قیافه زیبا و چشمانش که رنگ مخصوصی داشت یک لحظه برنمیداشتم. میخواستم ساعت ها با آن زن قهرمان ، مبارز ، داد خواه و ترقی پسند بنیشینم.

مادرم در خانه مرا اناهیتا صدا میکند، وقتی به خانم دوکتور که روانش را شاد میخواهم گفت که نام دختر مه هم اناهیتاست، با محبت به سویم نگاه کرده و با مهربانیی که با لبخندی ملیحی همراه بود گفت: « چه نام زیبایی دارد». من که ازین تعریف بال کشیده بودم، برای یک هفته از خوشحالی به همه همصنفانم قصه رفتنم را به خانه آن مبارز بیان می کردم و تعریفش از نام خانه گی ام را مینمودم. حالابیشترین خرسندی ام که قبل بران آرزوی ملاقت وی بود این بود که، همنام آن خانم نیرومند، رزمنده، دلیر و شجاع هستم. خداوند روح مرحومه را شاد داشته باشد که افتخار زنان افغانستان بود.

زهره پوپل

 

مرد ها هم گریه می کنند!

هنوز خودم را نمی شناختم که برایم تلقین کردند:
مرد استم....
وقتی سرمای استخوان سوز، جسمِ کودکانه ام را درهم می کوبید و بی مهابا میخواستم گریه کنم...برایم می گفتند:
مرد ها گریه نمی کنند!
وقتی گرسنگی دیوار های شکمم را می شکست و اعماق وجودم از فرط ناتوانی فریاد می کردند؛ برایم می گفتند:
مرد ها گریه نمی کنند!
وقتی عزیزانم را جوان، جوان خاک می کردم و درونم میگریست و میخواستم صدای گریه ام به گوشِ کاینات برسد....، برایم می گفتند:
مرد ها گریه نمی کنند!
آری! همیشه گریه هایم را میخوردم تا از مردی ام چیزی کم نشود....
اما امروز؟
بغض هایم ترکید و دروغ های انبار شده تاریخ را برون ریختم...، دانستم که هم گریه می کنم و هم مرد استم...
آری! مرد ها هم گریه می کنند!
مادر!
بگذار نامردم بخوانند؛ اما من گریه می کنم!
ن.سنگر

 

 

راتبزاد هیچگاه نمی میرد!

در آخرین صحبت تلیفونیی که با جاوان یاد دکتوراناهیتا راتبزاد داشتم، مثل همیشه، با آواز رسا و گرم از سلامتی من می پرسیدند. این آواز چنان با انرژی بود که تصور شنیدن آن از زنی به چنین سن وسال بعید مینمود. آواز بلند و گرم، آمیخته با مهر و شفقت وعطوفت و عشق وصفا.

طنین این آواز نگرانی ها وخوف را از دل میزدود و فرا تر با انوار بر تیره گی ها میتاخت و روشنایی می آفرید.

آری ... همان زنی که در سرزمین تار و تاریک، اما در تارک های بلند زمانه ها، پیوسته و پیگیر  فریاد برآورده بود:

ای زنان !

ای نفرین گشتگان تاریخی ی این آب و خاک،

ای نیمی از قدرت و توان پیکر این جامعه،

به پا خیزید! به پا خیزید!

از خود، از حق و حقوق حقه ی خویش، خود دفاع کنید!

از فریاد بلند و رسای زنی شجاع و نستوه و قهرمان در عمق و پهنای تاریکی های ساکت تاریخ معاصر میهنم سخن میگویم، که به ویژه در دهه های چهل و پنجاه و شصت پیوسته همچو رعد و آذرخش بود، براق و مواج؛ قلب ظلمت افغانستان و خاصتاً ظلمتکده اسارت و مظلومیت و بی حقی زنان افغان را پاره میکرد و محیط سوت و کور ناآگاهی و اغتفال را روشنی می بخشید. او همیشه بدان امید و باور بود که مبارزان و رزم آوران  پاکنهاد و پاکدل برای رهایی و آزادی بیش از نیمه ی پیکر جامعه  با هوشیاری و اقتدار به پا خیزند و درد و ضجه زنان معصوم ولی اسیر و محصور و پا افتاده ی افغان را خاتمه بخشند و شائیسته ترین های دنیای معاصر را به خانه و خانواده ها ارمغان نمایند!

او خود بخاطر دفاع از حقوق انسان مظلوم جامعه، دفاع از انسان و انسانیت، نخستین زنی بود که با آرمان واهداف بلند انسانی در پس میله های زندان رژیم وقت قرار گرفت.

 راتبزاد رزم آور و رزم آفرین نه تنها تسلیم خواست های سرکوبگرانه ی رژیم بیداد گر وقت نشد، بل با اعتقاد راسخ و شجاعت افزونتر بیش از پیش به روشنگری و خرد ورزی در بین مردم وطن و به ویژه میان  زنان پرداخت. سنگپایه های جنبش آزادیبخش زنان را بر جا نهاد و آن را به سوی چکاد بلند مبارزه ی نور بر ظلمت رهنمون شد.

او را جوانان و زنان بیشماری بر علاوه صفات متعدد دیگر؛ «مادر» میخواندند و مادر میدانند.

امروز خبر تلخ  و جانکاه مرگ همین «مادر» هزاران فرزند آگاه و مبارز و با آرمان، فضا را سخت در هم فشرده سوز سوگ را تا درون سلول های خون و استخوان همه  جاری کرده است.  دریغ و درد که ناقوس ماتم و حسرت از دست دادن گرامی ترین مان به صدا در آمد که:

دوکتور اناهیتا راتبزاد وفات کرد!

مگر واقعیت این است که راتبزاد؛ خیلی ها پیش مرز های مرگ و نیست شدن را در نوردیده بود. او جزو کاروان نمیرندگان و جاودانان تاریخ انسان گشته بود.

درستش این است که راتبزاد؛ یکسره به جاویدانگی پیوست!

اکنون دیگر از همه طعن ها و تهمت ها که در زندگی؛ دست از سر هیچ رزمنده و ترقیخواه پیشروی بر نمی بردارد؛ وارسته شد و مانند آفتاب صبح روشن در فضای پاکیزه و بی ابر و غل و غش به تلالو پرداخت.

چونکه  آرمان و مبارزه و راه راتبزاد تابان است،  او مشعلی جاودان برای زنان کشور ماست . داکتر راتب زاد در تنگناهای پرتلاطم و پر خم و پیچ مبارزات دادخواهانه و وطنپرستانه، پرچمدار و پیشتاز و از پیشقراولان انگشت شمار کوره راه قیام برای عدالت و برابری و ترقی بود.  

ای مادر! جایگاه و منزلتت همیشه بلند بادا!

روانت شاد بادا!

 

سلیمان کبیر نوری

* خاطره: من به مناسبت زادروزِ هشتاد سالگی مادر مبارز بی بدیل مان، نبشته ای هم داشته ام. این نبشته را در لینک زیر،  خدمت دوستداران این دخت بلند مقام و پرافتخار آریا  تقدیم میدارم.

 

تا زمانيكه داكتر صاحبه راتبزاد را نديده بودم بهترين ها را در مورد شان ميشنيدم. وقتيكه براي اولين بار در يك نشست فاميلي انها را از نزديك ديدم انهمه بهترين ها را كه در موردشان شنيده بودم مانند ذره نماييد. من فرزانه اناهيتا راتبزاد را مانند افتاب يافتم كه روشنی مفكوره شان و حرارت سخنان شان بر همه يكسان بود. بخود باليدم كه با ايشان هم صحبت شدم و بشانه ام دست نهاده بود و نوازشم داد.هشتم مارچ ١٩٩٨ را كشور فرانسه بنام زن افغان تجليل كرده بود و ليونل ژوزسپن با تمام اعضای كابينه اش و خانم ميتران خانم فرانسوا ميتران ریيس جمهور فقيد فرانسه اين محفل را برگزار كردند. من هم به نوبه خود از وضعيت زنان در افغانستان و زنان نام آور افغانستان ياد كردم كه اسم خانم اناهيتا راتبزاد در صدرنام ها بود. سخنرانی ها بپايان رسيد در جريان صحبت های آزاد خانم ميتران برايم مدم راتبزاد ياد كرد و از مبارزات اش و از ديداري كه يكبار با او داشت و از همه توصيف و تحسين كه از ايشان برايم كردند گفتم ميشود او را زن آهنين ناميد. امروز در ميان ما نيست اما يادهايش مانند نامش جاويدانه است. ديدار پروردگار نصيب اش باد! آمين

لیلا مستان

 

میړنی مور هم لاړه

 په ډیر خواشینی سره می خبر تر لاسه کړ چه درڼوسترګو خاوندی کومی چه د یو عظیم نسل سترګی دازادی خواهی دپاره خلاصی کړی دمبارزی سنګر ته یی دعوت کړی، او مبارزی ته یی ور ودانګولی او په ډیر میړانه دوطن میرمنی رهبری کړی. نن د سپتمبر دمیاشتی د7 تاریخ دورځو په لمړیو کی ددی نړی نه هغه سترګی چه باید نه وای پټی ، هغه سترګی پټی شوی. دا دوطن نه هیریدونکی مبارزه موروه . دا دزیارکښانو دوسته وه، د ښځو ددموکراتیک سازمان بنسټ ایښودنکی وه، په ملی شورا کی لمړنی دخلکو په راییه منتخبه غړی وه، ددموکراتیګ ګوند دسیاسی دفتر غړی، دتعلیم اوتربیی وزیره، دسولی او پیوستون لار ښوده او دیو ازادی خواه مبارز، مبارزه لور وه، دا مور زمونږ مبارزه او میړنی همرزمه او با ایمانه مور دکتورس اناهیتا راتب زاد وه. د نومیالی ازادی خواهی مورجانی مړینی خبر راته سخت ټکان راکړ. ګرانو ملګرو، دښخو دسازمان مخکښو پرونو او ننی غړو او دوطن ټولو میرمنو او میړنی ولس ته ددغه لوی زغم په مناسبت دزړه دتلی هریو ته هر چیری چه یاست، لویه حوصله ، تسلیت او ډاد ګرنه غواړم. د میړنی مور جانی مرګ یقینآعادی مرګ او مړینه نه ده. دا مرګ او دا مړینه لویه ضایع ده. چه په یو قرن کی ځای نشو ډکولی . ګرانی مور جانی تا ته جنت غواړم، اوستا دکورنی درنو غړو ته په داسی حال کی چه مونږ هم ستا اولادونه یو ته دیو عظیم جنبش موریی خو بیا هم په خاصه توګه ستا مبارزی لور محترمی جمیله جان بریالی ، رومان او مریم بریالی ، عبدالله او کنشکا ته دزړه له کومی تسلیت وایم. درنو عزیزانو! دا غم یقینآ زمونږ د ټولو شریک غم دی . ددی له لیکنو ، ددی له ویناوو هریوه مو دسیاست په ډګر کی ډیر څه دوطندوستی نه نیولی دمبارزی تر شکلونو پوری یاد کړی . ګرانی موری روح دی تل ښاد غواړم. ته مړه نه یی ستا زیار، ستا مبارزه او ستا انسانی مکتب تل ژوندی دی.

زبیر شیرزاد

 

به مناسبت درگذشت بانوی مبارز و آگاه داکتر اناهیتا راتب زاد

در گورستان سکوت

گورستانی به پهنا و بزرگی یک کشور، میلیون‌ها انسان مرده در آن جا در حرکت‌اند، نصف جمعیت را زنده‌ها و نصفش را مرده‌های متحرک تشکیل می‌دهند، شبیه عالم ارواح، مرده‌ها راه می‌روند غذا خورند می‌خوابند عبادت می‌کنند می‌زایند می‌رقصند! ولی نه به اراده و خواست خودشان بلکه به دستور صاحبان و اربابان‌شان از جنس انسان بنام مردان، مرده‌ها برای زنده‌ها کار می‌کنند عرق می‌ریزند، برای خوشحالی زنده‌ها می‌رقصند، در گورستان سکوت مردها ارباب و صاحبان ملک‌اند نه بر زمین و متاع داشته خودشان بلکه بر جان و هستی و زندگی مرده گک‌های بی‌زبان و بی کلام، سند ملکیت اربابان هم مهر خدائی دارد، کسی را یارای اعتراض و انکار نبوده و نیست، متخلفین را به‌ فرمان مقدس آسمانی شلاق می‌زنند و گهگاهی هم زبان و دماغ و سر می‌برند، در گورستان سکوت همه چیز مردانه است، خدا، پیامبر، ملائکه، سلطان و امیر و خلیفه، ملا و مولوی پیر و پیشوای طریقت، مرده‌ها تمام ‌وقت در تنورخانه‌ها و آشپزخانه‌ها برای صاحبان و اربابان ‌شان مصروف خدمت مباشند، در گورستان سکوت مرده‌ها بفروش می‌رسند، اربابان با بی‌رحمی و ناجوان مردی مرده گک هارا در برابر ثمن قلیل می‌فروشند، خدای گورستان هم با مرده گک‌ها مهربان نیست حتا رفتن به عبادت، در خانه خودش را ناجایز و مکروه دانسته است. ولی بیچاره مرده گک‌ها بازهم در خانه‌ها و به دور ازهمنوعان خودشان در عالم تنهایی و غربت خدای‌شان را عبادت می‌کنند واز خدای‌شان جنت میخواهند ولی نه می‌دانند که جنت هم شکل وشمایل مردانه دارد!

در گورستان سکوت ناگهان از میان مرده‌ها صدایی اعتراضی بلند شد که همقطاران خود را به زنده بودن و سخن گفتن و اعتراض و داد وفریاد دعوت میکرد، مرده‌ها که باور کرده بودند مرده هستند و کاری از دست‌ شان برنمی‌آید صدای اعتراض را نیزباور نمی‌کردند ؛ چون سالیان دراز و حتا قرن‌ها با مرگ و سکوت عادت کرده بودند، فریاد اعتراض در گورستان سکوت می‌پیچید و مرده گک‌ها را آهسته‌ آهسته از خواب مرگ بیدارشان میکرد ولی اربابان گورستان با سرعت و عجله از ترس بیداری مرده گک‌ها دست بکار می‌شدند، می‌خواستند فریاد اعتراض را که از گلوی یک انسان زنده در فضای گورستان طنین‌انداز بود خفه کنند، ولی خوشبختانه این بار این صدا خفه نشد این بار صدای از گلوی انسانی از تبارمرده‌ها در گورستان سکوت راهش را باز کرد و تا سرحد قیام و انقلاب پیش رفت این صدا توانست موجی بیافریند که اربابان قدرت را خشمگین سازد و سرود آزادی را بر گورستان سکوت طنین‌انداز کند، این صدا از گلوی بانوی بیدار شده از خواب هزارساله تاریخ در گورستان سکوت و یا کشوری بنام افغانستان با هویتی بنام داکتر اناهیتا راتب زاد زبانه کشید و سرانجام در دیار غربت و فراق از وطن بدرود حیات گفت؛ ولی ای بانوی آزاده این پیام را با خودت برای قربانیان در گورستان سکوت که به عالم ارواح پیوستند ببر و بگو مبارک تان باد! که سکوت گورستان شکسته شده است و مرده‌ها دارند زنده میشوند و فریاد اعتراض بلند میکنند و اربابان زورگیر و زورگو، دارند از عقل و منطق و انصاف سخن میگویند و این آغاز خوبی است برای بیداری و نجات مرده‌ها در گورستان سکوت.

 روحت شاد و یادت گرامی باد!

عتیق الله مولوی زاده

 

خیلی کوچک بودم که علاقمند راه پرچم شدم بدون اینکه بدانم اینها چه عقیده و مرام دارند . بزرگان پرچم همه برایم عزیز و محترم بودند با وجودی که اکثر اوقات نان همه مان از جلو ما برداشته میشد و به مهمان های بدون خبر قبلی میرفت.
هنوز ١٥ ساله نشدم بودم که از بزرگان فامیل خواستم که با این آدم های مودب و دوستداشتنی همراه گردم ,خواهر بزرگم گفت به درس و تعلیم خود برس تا به مسایل سیاسی .خلاصه همه فکر وذکر م در یک جهت معطوف بود و کلالی بزرگ میگفت زمانی که آماده شدی ترا نزد داکتر انا هیتا میفرستم ولی نه حالا .
بلاخره با خود تصمیم گرفتم که شخصا نزد داکتر صاحب بروم.روز گرم تابستانی بود که زنگ منزل اول بلاک ٢٤را فشار دادم و با شور و دلهره گی که سراپایم را فرا گرفته بود آرزو کردم که کاش کسی خانه نباشد در را باز نکنند در همین فکر بودم به گمانم فخریه برادر زاده شان در را باز کرد بدون سوال, دکتر صاحب را صدا کرد که از فامیل های کلالی بالا (منظور اش مسعود جان برادرم که همسایه طبقه دوم ) هست . با چشمان مهربان از من دعوت کرد که داخل شوم و بعد شروع به توصیف و تعریف کلالی ها کرد ,جالب این هست که از من سوال نکرد که دلیل رفتنم به منزلش چیست ؟ .من تقریبا هر روز در صحن مکروریان دا کتر صاحب را با گروپ گروپ مرد ها میدیدم و نزدش رفته و سلام میدادم بدون هراس ولی اینبار دلهره درونی ام به من مجال لذت را ربوده بود .برایش دلیل رفتنم را گفتم ,تعجب نکرد .بعد از من سوال های کرد که همه را جواب دادم .لیست کتاب های را که خوانده بودم برایش قطار کردم که اکثر کتب از شکسپیر و چند تا نویسنده مشهور غربی و رمان های پو لیسی و عشقی بود .
از من پرسید چرا آرزوی یکجا شدن به آن جنبش را دارم ؟ برایش دلایلی که عقلم قد میداد گفتم .
از من پرسید که ماکسیم گورکی و چند تای دیگر را نام برد که اگربا ا ثا ر شان آشنای دارم و یا از آنها هم خواندم ؟گفتم نه ولی برایش اطمینان دادم که اگر مرا قبول کنید حتمن در ظرف یک هفته میخوانم. لبخند ملیح برایم زد و گفت نه از تو نمی خواهم که گورکی و غیره و غیره بخوانی زیرا امتحان ها نزدیک هست ولی از تو خواهش میکنم که در مکتب باید بدرخشی .پرسیدم که منظور تان اول نمره شوم ؟لبخند زد پرسید چندم هستی ؟گفتم اول نیستم ولی وعده اول نمره گی را هم به شما نمی دهم .خندید .
با خود گفتم کاش برایش وعده میدادم که مرا به لیست سیاه میکرد ولی آن هوا و فضا را طوری برایم خودمانی ساخته بود که به جز راستی حرفی نمیزدم .
در آخرین دقایق نشست مان برایم گفت که کلالی ها بیهوده هراس دارند که تو کوچکی ولی باید صنف ١٢ را به اتمام برسانی و انهم با نمرات عالی در غیر آن ترا با خود نخواهم گرفت .
جالب اینجاست بعد از پلینوم ١٨ یک روز تا خواستم آن روز تاریخی زنده گی ام را برایش بازگو کنم و از او گله مند رد کردنم شوم عاجل باقی آن ملاقات را او ادامه داد .
و هم برایم گفت که چرا فلان شخص در مکتب برایت کتاب و مواد میداد ؟ فکر کردی که تصادفی بود ؟همه را من تدارک دادم فقط میخواستم که به درس ات برسی و موفق باشی .
اشک مسرت در چشمانم جمع شد و خوشحال بودم که من از امتحان آن روز تاریخی موفق بدر شدم .
بعد از آن هم بار ها او را دیدم ولی نه به آن دلهره گی .

ز. کلالی

خاطره ای از دکتور اناهیتا راتب زاد
دوکتور اناهیتا راتب زاد که در شهر کابل در منطقه ما ، مانند هزاران هموطن دیگر خود یک اپارتمان دولتی داشت زنده گی میکرد ،هر روز صبح مانند صدها زن دیگر با لباس بسیار ساده و اما با سر و صورت بسیار پاک و منظم بطرف کار خود میرفت.
من در آن زمان نوجوان و شاگرد مکتب بودم که ایشان خانه نشین شده بودند. زیاد آرزو داشتم فقط یکبار با او ملاقات کنم. یک روز بعد از ختم مکتب همراه دختر مامایم که با هم خواهرخوانده بودیم، تصمیم گرفتیم خانه شان برویم اما کمی تردید داشتیم که چطور جراات کنیم  درین سن و سال بدون شناخت و از راه مکتب بدون مقدمه خانه یک شخصیت برجسته  سیاسی کشور برویم. خلاصه صد دل را یکدل کردیم و رفتیم. درآن زمانها از تلاشی ها و بادیگاردها وغیره وغیره خبری نبود.
به بسیار ترس و دلهره زنگ دروازه شانرا فشار دادیم. خلاف انتظار، دیدیم که این خانم مهربان خودش در را گشود و ما سلام کردیم. هیچ گاه فراموشم نمیشود، دفعتاً بدون آنکه بداند ما کی هستیم سرهای ما را بوسید و به بسیارمهربانی ما را داخل خانه به اتاقی رهنمایی کرد. ما چند دقیقه دراتاق تنها ماندیم . با استفاده از تنهایی، به اطراف خود نظر کردیم. در اتاقش بجز الماری های پر ازکتاب ، یک کوچ و چوکی ساده بوریایی و فرش معمولی از تولیدات وطنی صنایع پلچرخی ، یک میز ساده که بالای آن چند جلد کتاب نیز قرار داشت، چیز دیگری دیده نمیشد .

من و دختر مامایم که قبلاً فکر میکردیم داکتر اناهیتا راتب زاد خدا میداند که چه خانه شیک و مفشن داشته باشد، برخلاف آنچه که فکر میکردیم  ، دیدیم که خانه او از خانه اشخاص عادی و دیگر هموطنان ما هیچ برتری نداشت .
او ، همین که ما را به اتاق رهمایی کرد خودش رفت . حیران ماندیم که کجا شد ، اما دیدیم که بعد از چند دقیقه با دو گیلاس چای آمد و با بسیار صمیمیت و مهربانی با ما به گپ زدن شروع کرد .
همان آشنایی و شیوه برخورد و دیدن زنده گی ساده و اما پر افتخار او ، از همان نوجوانی بزرگترین درس و خاطره نیک خود را در زنده گی ما بجا گذاشت . او را خانمی با شخصیتی عالی و بسیار مهربان و مودب یافتیم . درهمان ساعتی که با ایشان همصحبت شدیم ، به ما « دخترهای گلم  » خطاب میکرد، از درسها و مکتب ما پرسید ، به بسیار آرامی علت امدن ما را به خانه اش نیز جویا شد لیکن ما هیچ جوابی بجز حقیقت نداشیتم و گفتیم ما صرف علاقمند دیدار شما از نزدیک بودیم.
داکتر صاحب راتب زاد ، نصایح مادرانه که به ما کرد، هیچگاه فراموش ما نمیشود. در طرزتفکر او یک امیدواری بزرگ را در انکشاف همه جانبه کشور و سعادت مردم و آزادی واقعی زنان کشور دریافتیم .
حالا بعد از گذشت سالها از آن روز ، کاملا باور دارم که داکتر صاحب راتب زاد واقعاً یکی از زنان بسیار کم نظیر، مترقی و و طنپرست و مردم دوست بود.
به خاطر وفات شان تسلیت خود را ابراز می نمایم .
طوبی پرند