
مــادر مهــربان
تو از جان اى پسر دارش گران تر
كه از مادر ندارى مهربان تر
روانش را بسى افشرد ايام
كه تا پايت به رفتن شد روان تر
چه شب ها را كه پهلويت سحر كرد
پى آرامت از تو بى زبان تر
دمى گر خفت، بيدارش نمودى
به آه و ناله و زق زق پسان تر
گهى لَلو، گهى افسانه برخواند
برايت اين چنين و آنچنان تر
لب خشک ترا اندر دل شب
نمود آن مهربان از شير جان تر
به ياد ناتوانى هاى طفلى
به ياد آنكه، بودى ناتوان تر
ببوس اكنون تو دست ناتوانش
كه از وى زورمندى و جوان تر
مرنجان خاطرش را هرگز از خود
كزين كارى نباشد پُر زيان تر
(استاد ضيا قاريزاده )
بامـداد ـ فرهنگی و اجتماعی ـ ۱/ ۲۶ـ ۱۰۰۵
Copyright ©bamdaad 2026