
طفلی به پدر گفت که عید رمضانست
روز طرب و عشرت و عیش همگانست
دل ها همه جوشیده و لب ها همه خندان
تن ها همه پوشیده و جان ها به امانست
پوینده به هر برزن وگرونده به هر کوی
گرپیر و جوانست اگر خورد وکلانست
این برسرآن دست گزین از ره الفت
وین برلب آن بوسه گذار از دل و جانست
جز جامه خلقان که مرا در بر و دوش است
کو آنکه دراین عید ورا جامه چنان است
درخانه همسایه بی عاطفه ما
خوراکه و پوشاکه کران تا بکرانست
رخت من و توکهنه ترازعمر زمانه
قوت من و تو شورتر از اشک روانست
اینجا سخن ازنیش و درآنجا سخن از نوش
داد و دهش چرخ چنین است و چنانست
همسایه پسر را که بود مال فراوان
لطفش به من ای باب ندانی که چسانست
خواهم که یکی جامه از او عاریه گیرم
کوه همدم و همراز من از دیر زمانست
بیچاره پدر گفت که ای جان گرامی
امداد زبیگانه مجویی که زیانست
ازبهر دو نان منت دونان نتوان برد
این پند زمن گیر که سود دو جهانست
مگرای به ذلت که ترا جلوه دهد پست
بگرای به همت که ترا این به ازآنست
آری به بر و دوش تو این جامه خلقان
خوشتر ز پذیرایی احسان کسانست
بی هوده نپیندار که گفتند بزرگان
با کهنه خود ساز نو خلق گرانست.
( احمد ضیا قاریزاده )
بامـداد ـ فرهنگی و اجتماعی ـ ۱/ ۲۶ـ ۱۹۰۳
Copyright ©bamdaad 2026